rId4
کد شهید : 6310163
نام : غلامرضا
نام خانوادگی : فتاحی
نام پدر : محمد
تاریخ تولد:
محل تولد : فردوس
تاریخ شهادت : 1363/12/22
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
تشییع جنازه
موضوع تشييع جنازه
راوی محمد صادق فتاحی
متن کامل خاطره
من بیرون از خانه بودم وقتی به خانه آمدم دیدم که خانه ی ما خیلی شلوغ است و صدای گریه می آید با این که از قبل می دانستم که پدرم شهید خواهد شد، چون ایشان به من گفته بود این نوبت که می روم آرزوی شهادت دارم و دیگر زنده بر نمی گردم . اما وقتی صدای گریه را شنیدم دیگر توان راه رفتن نداشتم و به یاد موقعی افتادم که ایشان این جملات را می گفت : و دیگر چیزی نفهمیدم که کجا هستم زمانی متوجه شدم که دیدم دو نفر از رفقای ایشان بازوهایم را گرفته و مرا نوازش می کردند روز بعد که تشییع جنازه بود بنا به سفارش و وصیتی که پدرم کرده بود جنازه ی ایشان را به مسجد جامع بردیم و مقداری از گرد و غبار فرش های مسجد را روی جنازه ی ایشان ریختیم و بعد هم در کنار سایر شهدا ایشان را دفن کردیم .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی محمد صادق فتاحی
متن کامل خاطره
خاطره ای را یکی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان این گونه نقل می کرد : زمان شهادت غلامرضا من بالای سر ایشان بودم که در موقع اصابت تیر دشمن به سر شهید ایشان رو به من کرد و گفت : صورتم را به طرف کربلا کن می خواهم به حسین بن علی علیه السلام سلام بدهم بعد دست بر سینه گذاشت و به امام حسین علیه السلام سلام داد و در همین حال به شهادت رسید .
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی محمد صادق فتاحی
متن کامل خاطره
آخرین دیدار ما شب چهارشنبه ای بود که پدرم غلامرضا به من گفت می خواهم دعای توسل را بخوانم و تو صدایم را ضبط کن که برای شما یادگاری بماند و ما صدای ایشان را ضبط کردیم و پدر آن شب گریه ی بسیار کرد و از خدا درخواست طلب شهادت کرد .
معجزات جنگ
موضوع معجزات جنگ
راوی کبری زرگری
متن کامل خاطره
یک بار که غلامرضا از جبهه آمده بود می گفت من با چند نفر دیگر در سنگر بودیم یکی از برادران هر چه مرا صدا زد که بیرون بیایید با شما کار دارم به او اعتنایی نکردیم تا این که دیدیم یک مار از گوشه ی سنگر بیرون آمد . وقتی مار را دیدیم همه ی ما با شتاب از سنگر بیرون آمدیم بعد از چند ثانیه صحنه ی تعجب آور را مشاهده کردیم، خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و آن را با خاک یکسان کرد و این یکی از امدادهای غیبی خداوند بود که مار آمد و ما از سنگر خارج شدیم .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی کبری زرگری
متن کامل خاطره
یک روز شوهر خواهرم به خانه ی ما آمد و گفت غلامرضا چند بار گفتم به جبهه نرو . من آن لحظه متوجه حرف ایشان نشدم ولی در یک لحظه تمام بدنم به لرزه افتاد تا این که از فردوس آمدند و خبر شهادت غلامرضا را به من دادند .
اخلاص عمل
موضوع اخلاص عمل
راوی غلامحسین نامدار
متن کامل خاطره
زمانی که در جزیره بودیم غلامرضا در لشکر و گردان دیگری مشغول خدمت بود . روزی ایشان نزد ما آمده بود که خبری بگیرد هرچه به ایشان اصرار کردیم که امشب را جای ما بمان گفت : چون بنده در لشکر و گردان دیگری خدمت می کنم اگر این جا بمانم و اتفاقی برای ما بیفتد !
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15705