شهید محمد تقی غیور انزله

کد شهید : 6614109

نام : محمدتقی‌

نام خانوادگی : غیورانزله‌

نام پدر : صفدرعلی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1366/02/02

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر

خاطرات

پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت

راوی محمد تقی عزیزی

متن کامل خاطره


یکی از روزهای عملیات کربلای 10 حادثه عجیبی رخ داد که مربوط به نحوه شهادت یکی از عزیزیان بسیجی بنام محمد تقی غیور انزله می باشد . جریان از این قرار است که چند روزی از عملیات گذشته بود . در دشتهای ماووت زیر قله بسیار مرتفع گالان قرار داشتیم . سنگر دیده بانی که برای استراحت نیروهای دیده بانی تهیه شده بود پشت تپه قرار داشت و در فاصله 50 متری سنگر دیده بانان ، قبضه های خمپاره را کار گذاشته بودند . سنگر دیده بانی که معمولا برای استراحت بچه ها ساخته می شد معمولا در خط دوم یا سوم جبهه جایی که کمتر گلوله اصابت کند ، قرار داشت تا دیده بانان پس از استراحت بطور نوبتی به خط مقدم اعزام شوند، لذا محدوده سنگر استراحت معمولا آرامتر از خط مقدم بود . آن روز صبح قبل از اذان بیدار شدم به پایین سنگر در کنار رودخانه رفتم تا هم وضو بگیرم و هم برای گذاشتن چای آب بیاوریم . پس از آوردن آب و ریختن آن داخل قابلمه بزرگی ، زیرش را آتش کردیم تا آب بجوشد . کم کم برادران دیده بانی برای نماز صبح بیدار شدند و البته عده ای هم مشغول نمار شب بودند . چند دقیقه ای از اذان صبح گذشته بود که ناگهان باران گلوله شروع به باریدن کرد . دو یا سه نفر از دیده بانان مجروح شدند ، اما اکثر گلوله ها روی قبضه های خمپاره می افتاد در همین هنگام مسئول خمپاره زنها آمد و جهت جواب دادند آتش دشمن از دیده بانان کمک خواست و گفت : تعدادی از قبضه چی ها شهید و مجروح شده اند . قبل از هر چیز اکیب دیده بانی که نوبتشان بود را به طرف خط مقدم روانه کردیم و بقیه بچه ها ، سه به سه بین قبضه های خمپاره تقسیم شدیم تا کمک قبضه چی ها باشیم . قبضه ای که من کمک می کردم مسئولیتش با برادران حاج وحید توکلی فرمانده دیده بانی و شهید معظم محمد تقی غیور انزله بود . شهید غیور اترله که شانزده سال بیشتر سن نداشت برای اولین بار به جبهه اعزام شده بود . او که پدرش روحانی بود ، بچه ای به تمام معنی مومن و عاشق بود به گونه ای که بچه ها وی را « عارف کوچولو » صدا می زدند . این ویژگی های خاص او داشتن اطلاعات فراوان مذهبی بود ، به گونه ای که هر گاه با کسی به خصوص روحانی واحد به بحث مذهبی می پرداخت ضمن بیان آیات و روایات فراوان و سؤالات مشکل ، طرف را کلافه می کرد . نزدیک به یک ساعت بود که مشغول جواب دشمن بودیم . در این لحظه به برادر وحید گفتم : وحید بهتر است تا سنگر تطبیق آتش (فرمانده ای ادوات) برویم و از وضعیت خط و حال بچه های دیده بان بپرسیم شاید خدای نکرده دیده بانان خط طوری شده باشند و نیاز به دیده بان جدید باشد . برادر وحید قبول کرد و هر دو به طرف سنگر هدایت آتش که حدود 30 تا 40 متر بالا تر از قبضه ها و پشت تپه ای بود راه افتادیم ، ولی هنوز ده متر بیشتر نرفته بودیم که گلوله ای از بالای سر ما سوت کشان گذشت و درست کنار قبضه خمپاره به زمین نشست . به حاج وحید گفتم : وحید بلند شو ! فکر می کنم غیور شهید شد . هر دو به طرف قبضه دویدیم . گرد و خاک گلوله که رفع شد دیدیم : یک طرف قبضه ، غیور و طرف دیگرقبضه چی خمپاره افتاده است و هر دو به شهادت رسیده اند ترکش بزرگی گلوی غیور را بریده بود و باعث شهادت سریع وی شده بود . آتش دشمن نیز بعد از آن قطع شد ، گویی تمام آن آتش برای خلق همین حادثه باریده بود . و اینک که غیور شهید شد آتش دشمن نیز قطع گردید . فوراً پیکرهای شهدای عزیز را درون آمبولانس گذاشتیم و بطرف سنگر استراحت رفتیم . بچه ها از شهادت غیور بسیار ناراحت شدند و این نشانه محبوبیت فوق العاده غیور در دل بچه هابود . تعدادی از آنها شدت تأثر گریه می کردند و عده ای بدیگران دلداری می دادند . لحظاتی بعد دیده بان خط که اکیپ قبلی بود از خط مقدم بر گشتند و وارد سنگر شدند . وقتیکه بچه ها ناراحت و غمگین دیدند علت را جویا شدند یکی از بچه ها مسئله شهادت غیور را مطرح نمود و ناگهان برادر خرسند آهی کشید و به زانوی خود زد و گفت : ای وای ! پس او راست می گفت . بچه ها همگی متوجه برادر خرسند شدند و من سئوال کردم : چی راست می گفت ؟ چی شده ؟برادر خرسند رو به بچه ها کردو با چشمانی اشک آلود شروع به صحبت کرد و گفت : سه روز قبل که می خواستم به خط بروم از همه بچه ها خداحافظی کردم اما غیور نبود . از بچه ها سئوال کردم : بچه ها ! غیور کجاست؟ گفتن : کنار رودخانه است آهسته به کنار رودخانه رفتم دیدم غیور کنار رودخانه نشسته و در حال و هوای دیگری است . زمزمه می کند . جلوتر رفتم و متوجه من شد . با حالت خنده و تمسخر گفتم : غیورالتماس دعا ! باز رفتی تو حال ؟ ! ما را در یاب غیور ! اشکهایش را پاک کردم و سئوال نمودم : غیور چی می خوانی ؟ گفت : روضه علی اصغر . گفتم : حالا چرا روضه علی اصغر ؟ ! گفت : آقای خرسندی ! اگر جریانی را تعریف کنم قول می دهی به کسی باز گو نکنی؟ گفتم : بله . گفت : من مثل علی اصغر شهید میشوم لذا دوست دارم روضه علی اصغر بخوانم . با تمسخر گفتم : غیور خیر باشد ! تو را به خط نمی برند ! چون اولین بار است که به جبهه آمده ای . تا اینجا هم که آورده اند برای آشنایی تو با وضعیت جنگی است . غیور سخنم را قطع کرد و گفت : من که نگفتم خط مقدم شهید می شوم نه من همینجا شهید می شوم باز هم خندیدم و گفتم : غیور جان اینجا که گلوله نمی آید . گفت : برادر خرسند اگر قول بدهی تا شهادت من به کسی چیزی نگویی مسئله را برایت باز کنم . من قول دادم و او بعد از آن گفت : سه روز دیگر من به همراه برادران توکلی و عزیزی به کمک قبضه های خمپاره می رویم . یک ناشناس هم با ماست . ناگهان گلوله ای از آسمان می آید . من گلوله را می بینم . عزیزی و توکلی از ما جدا می شوند وگلوله ای کنار ما به زمین می خورد ترکش بزرگی گلوله ای گلوی من را می برد . من و آن ناشناس شهید می شویم . در این هنگام درون سنگر غوغا شد . همه بچه ها ناله می کردند از همه بیشتر من و حاج وحید ناراحت بودیم که چرا از غیور جدا شدیم و این توفیق عظمی و آرزوی دیرینه یعنی شهادت را از دست دادیم اما نظرمان به مقام والای غیور جلب شد . او که آنگونه پیشرفت معنوی کرده بود که چگونگی شهادت خود را به آن صورت دقیق می دانست و با آرامش قلبی تمام آنگونه شهادت را پذیرفته بودو همچون رازی در دل نگهداشته بود . آری ما وارثین اینگونه انسانهای عارف و عاشق و وارسته هستیم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۶ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۱:۱۳