شهید علی اکبر سلیمی جهرمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۸ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

علی اکبرسلیمی جهرمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف

از طرف ساواک دستگیر و به « دزفول » تبعيد شد . مجبور بود در سالهايي سخت ، براي ادامه تحصيل در دانشگاه « تهران » هر هفته سه روز از دزفول به « تهران » بيايد .

  • تولد

سال ۱۳۱۷ در « جهرم » متولد شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در شهر « جهرم » به پايان رساند . علاقه زيادي به تحصيل داشت ولي چون بار مسئوليت سنگين خانواده را بر دوش داشت، به دانش سراي مقدماتي در دورترين نقطه « لار » رفت و با وجود آنكه، از نظر رفاهي بسيار در مضيقه بود، ديپلمش را گرفت و به معلمي پرداخت .


  • قرار بود پزشک شود


علاقه داشت پزشك شود، در آزمون سراسری شرکت کرد وپزشکی دانشگاه « شيراز » پذيرفته شد اما در مصاحبه به خاطر مبارزات سياسي با حکومت شاه قبول نشد . بعد به تهران آمد و در رشته زبان انگليسي، در دانشگاه « تهران » مشغول تحصيل شد .

او معتقد بود كه دانشگاه از بيرون غول است ، ولي در درون هيچ است .


  • مبارزات انقلاب

مبارزه با ظلم حکومت شاه را از سال ۱۳۳۲ شروع كرد . در تظاهرات اعتصابات معلمان ومردم شركت می کرد .

از طرف ساواک دستگیر و به « دزفول » تبعيد شد . مجبور بود در سالهايي سخت ، براي ادامه تحصيل در دانشگاه « تهران » هر هفته سه روز از دزفول به « تهران » بيايد .

او درگيري‌هاي بسياري با حکومت ستمشاهی داشت . ساواک ضمن حمله به خانه اش او را دستگير و روانه زندان ساخت .


  • اولین دیدار با امام خمینی ( ره )

سه ماه در زندان بود . او دوست و همرزمش شهيد « حسن ابراری » را در زندان شاه از دست داد . مبارزات سياسي خودرا ، همراه با محمدعلی رجایی و دستغيب و دكتر اسدي لاريد ادامه داد .

دخترخاله اش توسط عوامل ساواک در پاريس شهيد مي‌شود و او براي گرفتن جنازه‌اش به پاريس مي‌رود . توفيق ديدار امام را درپاریس مي‌يابد . اودر این باره مي‌گوید : وقتي امام را ديدم، روحيه ديگري گرفتم و در ديدار با امام هنگام دست دادن، امام پرسيدند : چرا دستت اينقدر سرد است؟ گفتم : قلب گرم شما، وجودم را گرم مي‌كند .

  • آموزگار

در تاريخ ۱۰/۷/۱۳۳۶ به سمت آموزگار در دبستان‌هاي جهرم و اردستان استخدام شد . او سال ها در مدارس دزفول،ورامین،تهران و ... تدریس کرد .

در ۱۲/۲/۱۳۵۸ به سمت مديريت كل آموزش و پرورش تهران منصوب شد .

در ۷/۱۲/۱۳۵۹ به سمت معاون پژوهشي و برنامه‌ريزي سازمان مدیریت و برنامه‌ريزي منصوب شد .

در ۲/۱۲/۱۳۵۹ طي حكمي از سوي « محمدعلی رجایی » نخست‌وزير وقت، به سمت دبيركل سازمان امور اداري و استخدامي منصوب شد .

او پس از سالها مبارزه وتلاش مقدس، در هفتم تیر ماه براثر بمب گذاری منافقین در دفتر حزب جمهوری اسلامی همراه با ۷۲ نفر از خدمتگذاران مردم ایران به شهادت رسید .

خاطرات

در زمان آيت‌الله كاشاني مصدق روزنامه ديواري درست كرده بود . آن موقع كلاس پنجم ابتدايي بود . آن زمان كسي در حال و هواي مسائل سياسي نبود،ولي ايشان در آن سن ، با اين مسائل آشنا بوده است .

  • همسر شهید

در زمان آيت‌الله كاشاني مصدق روزنامه ديواري درست كرده بود . آن موقع كلاس پنجم ابتدايي بود . آن زمان كسي در حال و هواي مسائل سياسي نبود،ولي ايشان در آن سن ، با اين مسائل آشنا بوده است .

بعد از آن معلم شدند و بعد هم در پزشکی دانشگاه شيراز قبول شدند، ولي به دليل فعاليتهاي سياسي، ايشان را رد مي‌كنند و ایشان دوباره كنكور دادند و در دانشگاه تهران قبول شدند .

  • مبارزه با شاه درهرشرایط

در مدتي كه دانشگاه بودند، ايشان را به دزفول تبعيد مي‌كنند و ايشان هفته‌اي سه روز از دزفول به تهران مي‌آمدند و بر مي‌گشتند، ولي در اين مدت ، جلسات و فعاليتهاي خود را ادامه دادند، حتي زماني كه ما ازدواج كرديم اين جلسات در داخل خانه ما برگزار مي‌شد . جالب اين بود كه ما همه، از بچه و بزرگ و پير و جوان در اين جلسات شركت مي‌كرديم . چون در آن زمان ساواک خيلي دنبال اين مسائل بود ما سعي مي‌كرديم، جلسات طوري برگزار شود كه نشان‌دهنده مهماني‌هاي فاميلي باشد . آقاي دكتر اسدي لاري و آقاي دكتر شيباني نيز در اين جلسات شركت مي‌كردند .


  • نخست وزیر ودبیرکل ویک خودرو


علی اکبر فرد ساده زيستي بودند؛ البته ما هر دو معلم بوديم . بعد از انقلاب ، ايشان به شهيد رجايي گفته، بودند : من براي زن و بچه خودم به اندازه كافي جا ندارم، چه طور مي‌توانم دو تا محافظ را در اينجا بپذيرم . من خودم مراقب خودم هستم و احتياجي به محافظ ندارم و خدا محافظ من است .

حتي بعدها زماني كه پيش مي‌آمد و من مدرسه نمي‌رفتم، ايشان دنبال دخترم مي‌آمد و او را به مهد كودك مي‌برد كه يك خاطره شده است، براي هميشه .

من به خاطر دارم كه حتي بعد از مدتي، آقاي رجايي تصميم گرفتند كه براي كم شدن هزينه‌ها، از يك ماشين استفاده كنند كه خود آقاي رجايي مي‌آمدند، دنبال شهيد سليمي و هر دو با هم سركار مي‌رفتند .


  • شاگردیازندانبان

وقتي در تهران دستگير شد و متعاقب آن به زنداني ، در دزفول فرستاده شد، ماجرايي پيش آمد كه البته ما بعد از شهادت آقاي سليمي فهميديم .

آن اتفاق از اين قرار بود كه : يكي از زندانبانهای آنجا به طور اتفاقي، البته به واسطه خدا ، از جمله شاگرداني بود كه سالها، شهيد سليمي عمر خويش را در مناطق محروم صرف تعليم به آنان كرده بود . او وقتي شهيد سليمي را ديده بود، با تعجب گفته بود : به ما گفته‌اند در اين مجموعه همه زنداني‌ها لائيك و بي‌دين و بي‌خدا هستند و ما هرچقدر به آنها آزار برسانيم، ثواب دارد ولي كسي كه واقعا من و بقيه را با خدا آشنا كرده، شما بوديد .

بعد كه ماجرا را فهيمده بود، به مرور زمان توانست از محتواي پرونده ساختگي شهيد سليمي آگاهي پيدا كند و آنها را به ايشان منتقل كند، به اين وسيله بود كه روز دادگاه ، شهيد سليمي حرفهايي زد كه با اطلاعات داخل پرونده‌اش مطابقت نداشت و در نهايت موجبات تبرئه ايشان را فراهم آورد .


  • روزهفتم

صبح روز هفتم تير ،وقتي داشتم مواد لازم را براي صبحانه از داخل يخچال در مي‌آوردم، آقاي سليمي يك دفعه سوالي از من پرسيد كه خيلي جا خوردم . پرسيد : چقدر زينبي شده‌اي؟

من همان طور كه دستگيره در يخچال دستم بود، خشكم زد و گفتم : اين چه سوالي است كه بي‌مقدمه مي‌پرسي؟ دوباره گفتند : همين طوري پرسيدم، مي‌خواستم ببينم چقدر خودت را آماده كرده‌اي؟ اين صحبتي بود كه آن صبح بين ما رد و بدل شد و در آشپزخانه هم كسي نبود . چند روز بعد از حادثه ، كه خدمت رئيس جمهور رجايي رسيديم، ايشان يكسري سفارش به من كردند كه حواسم به مقوله صبر و استقامت باشد، بعد هم بلافاصله به اين « زينبي بودن » اشاره كردند . تقارن دو حادثه خيلي برايم جالب بود و معلوم بود، منشا پذيرش فرهنگ شهادت ، در اينگونه افراد چقدر نزديك به هم و حتي يكي بوده است .

رده‌ها