شهید علی ترک جوکار

نسخهٔ تاریخ ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۳ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1333/01/06

نام : علی‌ محل تولد : ملایر

نام خانوادگی : ترک‌جوکار تاریخ شهادت : 1365/07/28

نام پدر : خلیل‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : جنوب غرب

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ 21 امام رضا علیه‌السلام - گردان نازعات

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌رضا ( ع )


زندگینامه

در ششم فروردین 1333 در روستای جوکار شهرستان ملایر متولد شد .در 7 سالگی به مدرسه رفت و تحصیلات ابتدایی خود را در خرداد 1346 در دبستان سنایی ملایر به پایان رساند .در 22 سالگی ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه دختر به نام های سمانه، سمیه و آسیه می باشند .علی قبل از انقلاب در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت فعال داشت .در تهران قبل از انقلاب در مغازه محل کارش ، نوار سخنرانی امام را گوش می داد و همیشه صدای نوار را تا آخر بلند می کرد تا بقیع هم گوش دهند ، به همین خاطر او را دستگیر کردند و چند روز در زندان بود .او همیشه سخنرانی‌های آیت اله فلسفی ، آقای حجازی و افراد بر جسته را برای پخش کردن بین افراد ضبط می کرد .

در تاریخ 7/ 7/ 1362 وارد سپاه شد . در بحرانها و مشکلات سخت ، با دوستانی که تجربه بیشتری داشتند ؛ مشورت می کرد و از آنها کمک می گرفت .اگر بی نظمی مشاهده می کرد ، ناراحت می شد .اما عصبانیتش را هیچ گاه بروز نمی داد .آدم کینه‌ای نبود و هیچ گاه کینه ای را از کسی به دل نمی گرفت با جمع هماهنگ بود و خودش را برتر از دیگران نمی دانست .علی ترک جوکار در تاریخ 28/ 6/ 1365 ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به قلب به شهادت رسید .

هادی نعمتی دوست وهمرزم او شهادتش را اینگونه بیان می کند:

بعد از اینکه جراحاتش مداوا شد ؛ دوباره به جبهه باز گشت .از آمدن او به گردان جدید هنوز یک روز نگذشته بود و به جلسه معارفه هم نرسیده که خط در آتش سنگینی حاکم شد و در این شرایط دشمن هم به ما دید داشت ؛ ما از علی خواستیم که با این شرایط در حال حاضر برگردد ؛ تا خط کمی آرام تر شود و ما بچه ها را جمع کنیم و ایشان را به انان معرفی کنیم .او هم قبول کرد و گفت :به دیدن بچه های قدیمی می روم – در آن موقع در خط شلمچه بودیم که تا خرمشهر فاصله ای نبود – علی با موتور به خرمشهر رفت تا بنزین بزند ، در نزدیک شلمچه بر اثر انفجار گلوله توپ و اصابت ترکش به شهادت رسید .عصر که شد ما منتظر علی بودیم اما از او خبری نشد .من از برادر شریفی که پشت سر ایشان به خرمشهر رفته بود پرسیدم که شما خبری از جوکار ندارید ؟

قرار بود بود بیاید با هم برای جلسه معارفه به خط برویم .ایشان که روحیه خیلی خوبی داشت ، خندید و گفت :دیگر جوکار پیش تو نمی آید .من اول متوجه نشدم و فکر کردم ایشان می خواهد جوکار را پیش خودش ببرد و گفتم :نه ،حاج آقا ، این کار را نکنید .ایشان باید پیش ما باشند .شریفی خندید و گفت :او نمی آید ، اگر عرضی داری ، تو برو پیش او .حرف ایشان کمی مرا مردد کرد و گفتم چی شده؟ خندید و گفت :جوکار الان دو ساعت است که به بهشت رفته است .

پیکر شهید در صحن آزادی حرم مطهر امام رضا (ع) به خاک سپرده شد .

منبع: "فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان" نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران – 1386


خاطرات

- « روزی که شهدا در معراج بودند و برای تشییع آماده بودند من خیلی ناراحت بودم که دیدم در اطراف شهید روشنایی زیادی دیده می شود وقتی به خانه برگشتم با خواهرم صحبت کردم و موضوع را گفتم که چرا نورافکن روشن کرده بودند و خواهرم تعجب کرد و گفت: اصلاً آنجا چیزی روشن نبوده است. بعد از چند شب شهید با یک حالت متبسم و خوشحالی بخوابم آمد می گفتم شما خیلی ناراحتی و سختی کشیده اید چون ترکش به بدن شما اصابت کرده است و ایشان گفتند: اصلاً من دردی احساس نکردم، و موضوع شهادتش را برایم تعریف کرد که، وقتی ترکش به من خورد، دو نفر آقای نورانی که حضرت رسول (ص) و حضرت امیر (ع) بودند بالای سرم آمدند و حضرت امیر (ع) سرم را روی دامنش گذاشت و حضرت رسول (ص) ظرف آبی را برداشتند و کمی به صورتم پاشیدند و کمی هم به من دادند و خوردم و اصلاً احساس درد و ناراحتی نمی کردم فقط بوی عطری به مشامم می رسید و بعد خوابیدم. آن نوری که شما در معراج دیده اید از همان آبی بود که حضرت رسول به صورتم زدند و پاشیدند. وقتی که از خواب بیدار شدم حالت خیلی خوبی داشتم مثل این بود که شهید واقعاً زنده بود و رو در روی من صحبت می کرد و با وجود اینکه جنازه ایشان چند روزی در منطقه و در روکش پلاستیک بود ولی بوی خوش عطری می داد که همه را متعجب ساخته بود .»

- در یکی از عملیاتها من فرمانده گردان بودم و گردان من برای احتیاط در محل قرار داشت. وقتیکه ما به خط رسیدیم، در مسیری که می رفتیم کنار شهید جوکار بودم و ایشان می گفت: فردا صبح یا شما باید مرا ببرید مشهد یا من باید شما را ببرم مشهد، گفتم چرا؟ گفت: با این آتش دشمن حتماً ما که خط شکن هستیم دچار صدماتی می شویم و در این مواقع یک حالت بغض به ایشان دست داد. گفتم : دلت تنگ شده است؟ ایشان خندید و گفت: تو همیشه فکر می کنی دلتنگ خانواده ام؟ دوست داشتم امشب اولین کسی بودم که جلو می رفتم و شهید می شدم اما خوب حالا به عنوان نیروی پشتیبانی انتخاب شده ام و باید اینجا باشم، گرچه فردا کارها سخت تر از کار امشب بچه هاست ولی دوست داشتم امشب با آنها می رفتم . در بین راه دیدم که شهید معافی دوان دوان به طرف ما می آید، وقتی که رسید گفت: دستور دادند یکی از گروهانهای پشتیبانی امشب همراه ما وارد عملیات شوند و برای حمله همراه سایر گردانها باشند اصلا باورم نمی شد. چون قرار شد از گردان ما هم در عملیات شرکت کند که من هم با شهید جوکار خداحافظی کردم و گفتم: حالا ما را هوایی می برند مشهد و شما هم زمینی بیا. خندید و گفت: هر کسی قسمتی دارد حالا برو. دو روز بعد ایشان را دیدم و پیش من آمد. روز بعد پاتک عجیبی بود و در جنگ هم فرمانده جنگ هدایتگر است و شهید جوکار نقش مهمی را در آنروز بر عهده داشت و عجیب کار می کرد. بچه هایی که در آن قسمت کار می کردند موقع نماز آمدند و ایشان هم بلافاصله لباسهایش را درآورد و مشغول نماز شد. فرماندهی که ساعتها جنگیده و در سرتاسر خط دویده و کلیه افراد را هدایت کرده به محض اینکه موقع نماز می شود شروع به نماز می کند و این از جمله خاطراتم از ایشان بود .

- شهید خواهر زاده ای دارد که مدتها قبل دچار کلفت زبان بوده و به مشهد آمده بود تا به حرم امام رضا(ع) متوسل شود. شبی شهید در عالم خواب می بیند که به حرم مطهر امام رضا(ع) رفته و صحن خلوت است. فقط یک بزرگواری نزدیک نزدیک ضریح مطهر نشسته است. شهید قصد نزدیک شدن به آن بزرگوار را داشته که شیری حمله می کند و با اشاره آن بزرگوار شیر آرام می گیرد و سپس شهید خودش را به امام ( ع) می رساند و مورد لطف قرار گیرد. سپس امام (ع) به شهید می فرماید : خواهر زاده ات شفا پیدا می کند. خودت را ناراحت نکن، سپس شهید بیدار شده و خوابش را تعریف می کند و پس از چند روز رفته رفته خواهر زاده ایشان شفا پیدا می کند و الان در کمال صحت است .

- یکی از شبهای جمعه که ایشان برای رفتن به دعای کمیل آماده شده بود، به من پیشنهاد نمود که با هم برویم ولی چون آن موقع بچه ام کوچک بود خودم نیز ناراحتی داشتم، گفتم: من امشب نمی آیم. ایشان گفت: شما با بچه ها بخوابید من می روم. پس من به حالت شوخی به شهید گفتم: اگر شما بروید من راضی نیستم و بعد خوابم برد. بعد از یک ساعتی که بیدار شدم، دیدم شهید رادیو را روشن کرده، صدایش را کم نموده و با مراسمی که از پخش می شد زمزمه می کند و این خیلی روی من تاثیر گذاشت چرا که بخاطر حرفی که زده بودم شهید نرفت و آن شب در خانه بودو این در طول زندگی برایم درسی بزرگ بود [۱]

==نگار خانه تصاویر==

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۴۳