شهید علی فخری
کد شهید: 6527182 نام : علی
نام خانوادگی : فخری
نام پدر : حسین
تاریخ تولد :
محل تولد: نیشابور
تاریخ شهادت : 1365/11/25
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی ؛ بتول فخری متن کامل خاطره
به خاطر دارم روزی برادرم علی به منزل ما آمد و گفت : خواهر جان من می دانم که شهید می شوم فرزندت که به دنیا آمد اسم او را علیرضا بگذار که هم نام من باشد و هم نام پدرش غلامرضا فرزندم به دنیا آمد و نام او را علیرضا گذاشتم بعد ها که علی به شهادت رسید در حدود پنجاده روز مفقود بود. شبی خواب دیدم که شهید حاج حسن و شوهرم شهید غلامرضا باغشنی در حال تهیه شربت هستند و بسیار فعالیت می کردند و شربتها را در بین مردم پخش می کردند فردای آن روز خبر آوردند که جنازه برادرم علی پیدا شده و ایشان مدتها پیش به فیض شهادت نائل گشته است در خواب دیدم جوانها سوار بر اتوبوسی شده بودند و راهی کربلا هستند و برادر شهیدم علی در میان آن جوانها بود اتوبوس به راه افتاد در این حال پدرم را دیدم که ساکی در دست داشت . هر چه می دوید به سمت اتوبوس به آنها نمی رسید آری پدر و برادرم هر دو کربلای 4 و 5 شرکت داشتند که پدرم در کربلای 5 شرکت نکرد و برگشته بود ولی برادرم در کربلای 5 به شهادت رسید.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی: زهرا فخری متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که در میان گندم زاری در اطراف مزار باغشن بودیم که ناگهان متوجه شدم هواپیمایی از سمت جنوب به سوی مردم می آید ترس ما را فرا گرفته بود که نکند باغشن را بمباران کنند که ناگهان متوجه شدم علی در میان دامن من قرار گرفته دیدم سیدی از اهالی باغشن از مزار بیرون آمد شال خویش را به دست گرفته و بالای سرش حرکت می داد و به هواپیما می گفت : برو برو. علی نیز این کلمات را تکرار می کرد او هم می گفت برو که بعد از گذشت چند روز از این خواب امام (ره) به ایران آمدند.
خاطرات نظامی
موضوع: خاطرات نظامي راوی: حسین فخری متن کامل خاطره
به خاطر دارم یک روز برای شرکت در تظاهرات به نیشابور رفته بودیم و علی هم بسیار اصرار می کرد . لذا او را با خود به شهر بردیم قبل از انقلاب بود و هنوز امام به ایران نیامده بودند جمعیت زیادی آمده بودند و سربازان رژیم شاه در خیابان آماده سرکوب مردم بودند ما در مسجد جامع بودیم و چون سربازان در محل درب شمالی مسجد که به خیابان اصلی باز می شد جمع شده بودند لذا ما از درب غربی بیرون رفتیم جمعیت آنقدر زیاد بود که به سختی توانستیم از مسجد بیرون برویم علی که در آن موقع کودکی بیش نبود در زیر دست و پا لگد مال شده بود . از مسجد به سرعت به خانه روحانی باغشن که در آن اواخر در نیشابور منزل گرفته بود رفتیم او می گفت : اگر کسی زخمی شد سریع به بیمارستان بروید و خون بدهید و هر کس خون ندهد از ما نیست. علی با آن سن کمش اصرار می کرد که برویم و خون بدهیم. [۱]