شهید علی فخرانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۴ توسط Panahi (بحث | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید : 6009781

نام : علی‌

نام خانوادگی : فخرانی‌

نام پدر : اسماعیل‌

تاریخ تولد :

محل تولد : بجنورد

تاریخ شهادت : 1360/09/08

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

توجه به تحصیل و علم آموزی

موضوع توجه به تحصيل و علم آموزي

راوی

متن کامل خاطره


یادم می آید در سال 1351 بین ما و استادمان در رابطه به اسلام و پیروی از امیرالمومنین (ع ) و سایر ادیان بحثی به وجود آمد و ایشان گفت : ما شیعه امیرالمومنین هستیم و باید از دین اسلام بیشتر اطلاع داشته باشیم که از همان جا ایشان تصمیم گرفت اهل مطالعه و اهل تحقیق باشند و در سال 1355 ایشان مهاجرت کردند و با طلبه ای از قم آشنا شد و تغییر وتحول عظیمی در ایشان به وجود آمد .

ایثار و فداکاری

موضوع ايثار و فداکاري

راوی

متن کامل خاطره


در آزادسازی شهر بستان با ایشان بودم ایشان وچند نفر دیگر داوطلب شدند و روی میدان مین رفتند و محور باز شد و در همین عملیات بستان آزاد شد و ایشان ساعت دوازده شب روی مین رفت وبه شهادت رسید و ما هم نیم ساعت بعد به قلب دشمن زدیم و انتقام آن عزیزان را از دشمن گرفتیم و درمرحله ی اول توپخانه دشمن را خاموش نمودیم .

احساس مسؤلیت

موضوع احساس مسؤليت

راوی

متن کامل خاطره


به یاد دارم در روستا مراسم جشن عروسی به شکل طاغوتی برگزار شده بود ایشان نیز که دران مراسم شرکت داشت با چاقو طبل را پاره کرده و عروسی را به هم زده بود

لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت

راوی

متن کامل خاطره


ایشان در منطقه عملیاتی بستان به شهادت رسیدند ودرآخرین لحظات در حالی که تبسمی بر لب داشتند ندای یا حسین ، یاحسین را زمزمه می کردند .

ایثار و فداکاری

موضوع ايثار و فداکاري

راوی

متن کامل خاطره


در عملیات طریق القدس که منجر به آزاد سازی بستان شد شرکت داشتیم شب موقع عملیات به محور مین دشمن برخورد نمودیم و در تنگنای وقت بودیم که فخرایی و تعداد دیگری از برادران داوطلب روی من رفتند ودر همانجا تعدادی به شهادت رسیدند وراه باز شد و نیروها به دو ستون به قلب دشمن زدند .

جهاد با نفس

موضوع جهاد با نفس

راوی

متن کامل خاطره


ایشان شب قبل ازاینکه می خواستند به جبهه بروند در محل کار نگبهان بودند و هنگام نماز صبح قصد کردند که به منزلشان بروند وازخانواده هایشان خداحافظی نمایند و برگردند و ایشان آن موقع یک دختر داشت بعداً فهمیدم که ایشان از رفتن به منزل منصرف شده است وقتی من از وی سوال کردم که به منزل رفتی ؟ گفت : نه گفتم : چرا گفت : ترسیدم که اگر بروم محبت فرزند بر محبت خدا غلبه کند و من را از رفتن به جبهه باز دارد و من نیز پای روی نفسم گذاشتم و نرفتم و شما نیز از طرف من بروید و از خانواده ام خداحافظی کنید .

توجه به خانواده

موضوع توجه به خانواده

راوی

متن کامل خاطره


2- به یاد دارم قبل از اینکه به جبهه برود ، حالت خاصی پیدا کرده بود و به وی الهام شده بود که این دفعه شهید می شود . بخاطر همین برای آخرین بار ما را به مشهد برد و سه روز بعد یک روز صبح که در منزل نشسته بودیم یک مرتبه عصایش را برداشت و برای اینکه ما را بخنداند با پای گچ گرفته اش شروع کرد به راه رفتن و ادای آدمهای معتاد را در آورد و آن روز همسرم ما را خیلی خنداند .

توجه به امر ازدواج

موضوع توجه به امر ازدواج

راوی

متن کامل خاطره


1- به یاد دارم یک روز خواهر بزرگتر ایشان با چند تن از بزرگان به منزل ما آمدند و یکر وسری و یک جلد قرآن مجید به عنوان نشان به منزل ما آوردند و پس از مدتی توسط روحانی روستا خطبه عقد بین من و ایشان خوانده شد .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


1- یادم می آید روزی که می خواستیم با همدیگر عازم جبهه شویم یک ساعت مرخصی گرفتیم ، ایشان خانواده اش در بجنورد بودند ولی ایشان به منزلش نرفت : گفتم چرا برای خداحافظی نمی روید ؟ گفت : می ترسم هوای نفس برمن غلبه کند و با متوجه به اینکه تنها یک فرزند دارم مهر او درد دلم بیفتد و تنوانم به جبهه بیایم. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا