کد شهید: 6218588 تاریخ تولد : نام : ولی محل تولد : درگز نام خانوادگی : فرزانهیادگار تاریخ شهادت : 1362/09/22 نام پدر : حیدرقلی مکان شهادت : پایگاهسردشت
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی ننه جان پورزن متن کامل خاطره
زمانی که ولی جبهه بود یک شب خواب دیدم که او به خانه آمد و ساکش را بست و لباسهایش را پوشید و آمد کنار من و گفت مادر لباسم پاره است بیا بدوز من هم سوزن را نخ کردم و به او گفتم بیا جلو که سوزن به بدنت نخورد. همین که جلو آمد از خوب بیدار شدم اما بعد از دو روز نامه اش آمد که دادم به پسرم و برایم خواند اما دو خط از نامه را نخوانده بود من هم فهمیدم چه نوشته بود بعد از این که ولی شهید شد و جنازه اش آمد پسرم گفت: مادر ولی در آن نامه ایی که دو خط آن را برایت نخواندم نوشته بود که: مادر جان یک شب که در سنگر نگهبانی بودم در عالم خواب و بیداری دیدم که شهید شده ام به همین مناسبت این نامه را نوشتم تا بدانید که من شهید می شوم و برایم گریه و زاری نکنید من خونم از دیگران رنگین تر نیست . خواب و رویای شهید موضوع خواب و روياي شهيد راوی ننه جان پورزن متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که پسر عزیز شهیدم ولی وارد اطاق شد و مرا صدا زد. گفتم ولی جان ما که غذا خورده ایم اگر غذا نخورده ای کمی غذا مانده برو بخور گفت: نه. مادر من با دوستانم غذا خورده ام آمده ام حال شما را بپرسم و بروم چون دوستانم منتظرند گفتم: چرا با کفش وارد اطاق شده ای فرشها کثیف می شود بعد کفشهایش را نشانم داد و گفت این کفش ها کفشهای معمولی نیست کفشهای من از فرشهای شما تمیز تر است و کف کفشهایش را نشان داد بسیار تمیز و براق بود در همین حال از خواب پریدم و دیدم که از ولی خبری نیست. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی ننه جان پورزن متن کامل خاطره
بعد از شهادت فرزند عزیزم ولی یک شب خواب دیدم یک زن سیده ای به من گفت: شما چرا دلت برای ولی تنگ می شود و بی تابی می کنی؟ مگر ولی کجاست؟ برو یک بیل بیاور و این جا را بکن من هم رفتم بیل آوردم و زمین را کندم مقداری که زمین را کندم مقداری گندم دیدم و ولی هم راحت خوابیده بود و اطرافش هم دیوار بود از کنار آن جوی آبی می گذشت و ولی در حالی که لباسهای سربازی اش بر تنش بود راحت خوابیده بود بعد آن زن سیده به من گفت: این ولی است که شما برایش بی تابی می کنی و از خواب بیدار شدم. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15908