شهید غلامرضا جنگی

نسخهٔ تاریخ ‏۹ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۹ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1326/11/01

نام : غلامرضا محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : جنگی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/12

نام پدر : نصراله‌ مکان شهادت : غرب سقز

تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت : شمال غرب

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - واحد تدارکات

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول‌ت‌دارکات‌

گلزار : بهشت‌رضا ( ع ) مشهد مقدس


زندگینامه

اول بهمن ماه سال 1326 در روستای ساغشک چشم به جهان گشود.

دوره ی ابتدایی را در شاندیز گذراند. شاگرد زرنگ و باهوشی بود. دیگران را هم به خواندن درس تشویق می کرد. تا اول دبیرستان درس خواند. به پدرش بسیار محبت می کرد. قرآن، کتاب های شهید مطهری و آیت الله دستغیب را مطالعه می نمود و بیشتر وقتش را در کتابخانه به سر می برد.

در سال 1352، در بیست و چهارسالگی با خانم شهربانو حصاری ازدواج کرد. مدت زندگی مشترک آن ها 14 سال بود. همسرش می گوید: «ایشان فردی صادق و با ایمان بودند. زمانی که با هم صحبت می کردیم، ایشان به من می گفتند: من از مال دنیا چیزی ندارم، فقط ایمان کاملی دارم. و من هم به جز ایمان و اخلاق توقع دیگری نداشتم.»

ثمره ی ازدواج آن ها چهار دختر است، فهیمه در 1/11/1353، فرشته 30/6/1356، فاطمه 9/1/1361 و سوسن در 26/2/1363 متولد شدند.

بسیار مهربان و رئوف بود. از راننده ای که باعث تصادف همسرش شده بود، گذشت کرد.

او تمام کارهایی را که برای خدا انجام می داد، پنهانی بود. دوست نداشت کسی بفهمد. نماز را در مسجد و به طور جماعت می خواند. به دیدن اقوام، فامیل و همسایه ها می رفت و صله ی رحم را به جا می آورد. در منزلش هر ماه یک مرتبه جلسه قرآن می گذاشت تا اقوام با هم آشنا شوند.

در کارها با دیگران مشورت می نمود. با افراد مومن و با ایمان رفت و آمد می کرد. حلال مشکلات بود. اختلافات خانوادگی را حل و فصل می کرد. جزو شورای محلی بود. اگر کسی مشکل مالی داشت، حل می کرد. از بسیج و مسجد کمک می گرفت تا مشکلات مردم را فیصله دهد.

با کسانی که مخالف با دین بودند، با ملایمت و خوشی صحبت می کرد تا آن ها را به راه راست هدایت کند. خشونت در کارش نبود.

از اسراف بیزار بود. دوست داشت درمهمانی ها غذای کم و ساده درست می شود.

قبل از انقلاب به پخش اعلامیه و نوار می پرداخت و در تمام تظاهرات ها شرکت می نمود و جلسات خانوادگی علیه رژیم طاغوت برگزار می کرد. چندین بار توسط ساواک دستگیر شد. با آیت الله شیرازی رابطه داشت و اسلحه سرد تهیه می کرد.

در گشت های شبانه در مسجد حضور داشت. تاکید زیادی به نماز جمعه می کرد. پایگاه مسجد آزاد شهر به نام شهید جنگی است. امام جماعت مسجد را انتخاب می نمود. سعی می کرد کسانی امام جماعت باشند که در خط امام و ولایت قدم بردارند. اگر کسی بر خلاف ایده امام بود، آن را برکنار می کرد. به خانواده اش توصیه می کرد: «نماز جماعت را ترک کنند.» او حتی یک اتاق از منزلش را برای برگزاری نماز جماعت اختصاص داده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان رئیس شورای محل به خدمت مشغول شد. در کارهای فرهنگی ـ اجتماعی، مانند برگزاری جشن ها و اعیاد ائمه اطهار (ع) تزیین در و دیوار و نوشتن شعار با موضوع انقلاب می پرداخت، به طوری که رگ های گردنش حرکت می کرد. او نسبت به انقلاب، دین و عقیده اش احساس مسئولیت می کرد. برادران را یا در منزل و یا در مسجد گرد هم می آورد و در مورد مسائل انقلاب، اهداف و برنامه ها صحبت می کردند. با شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از اسلام ناب محمدی و پیاده شدن احکام دینی به جبهه رفت.

در جبهه مسئول تدارکات و ملزومات لشکر پنج نصر بود.

غلامرضا جنگی می گفت: «دوست دارم به عنوان یک رزمنده انجام وظیفه کنم.» اگر برای او مقام و یا درجه ای پیشنهاد می شد، قبول نمی کرد.

او خودش را یک بسیجی معرفی می کرد. از افرادی که وضعیت مالی خوبی داشتند، می خواست تا کمک مالی به جبهه ها نمایند.

علی اکبر دشتبانی ( همرزم شهید ) می گوید: «زمانی که برای اولین بار به جبهه رفتم، شهید جنگی مرا بسیار تشویق کردند. در عملیات والفجر هشت، عملیات کربلای پنج و در منطقه ی کردستان در خدمت ایشان بودم.»

در حدود 15 عملیات چه در غرب و چه در جنوب حضور داشت.

چندین بار در جبهه شیمیایی شده بود. ضد انقلاب و منافقین بارها قصد ترور او را داشتند. می گفت: «منافق از کافر بدتر است.»

با چهره ی بشاش با رزمندگان برخورد می کرد. اگر کسی مشکلی داشت، با شوق آن مشکل را حل می کرد. زحمات رزمندگان را نادیده نمی گرفت، بلکه از آن ها قدردانی و تشکر می کرد. از جمله حمل مهمات ( که کار بسیار حساس و با ظرافتی بود ) که رزمندگان با احتیاط و سرعت عمل بالا این کار را انجام می دادند.

نسبت به نماز حساس بود. هرجا که می شد، نماز جماعت را برپا می کرد. در نیمه های شب، نماز شب می خواند و با خدای خودش راز و نیاز می نمود.

اوقات بیکاری، قرآن، کتاب و یا روزنامه می خواند. ورزش می کرد و افراد را هم به ورزش کردن تشویق می نمود. او دوست داشت افراد سیگار را کنار بگذارند و به ورزش بپردازند. می گفت: «هزینه هایی که صرف دخانیات می شود، اگر صرف مسائل فرهنگی و ورزشی شود، جوانانی پر شور و با نشاط خواهیم داشت.»

در مراسم دعا شرکت می کرد و افراد را هم تشویق می نمود. گروه سرود تشکیل داده بود. علاقه ی عجیبی به جبهه داشت. زمانی که به او می گفتند: «از این جبهه دست بردار.» می گفت: «تا فتح کربلا در جبهه می مانم.»

او آرزوی پیروزی اسلام و زیارت امام حسین (ع) را داشت. دوست داشت زحماتش در جبهه مورد قبول و رضای خداوند قرار گیرد.

به خانواده اش توصیه می کرد: «غیبت نکنید. نمازتان را اول وقت بخوانید. از حضرت زهرا (س) الگو بگیرید. پیرو خط امام باشید.»

او موسس مسجد امیرالمومنین در منطقه آزاد شهر است، در تمام کارها، از جمله: تهیه مصالح، بنا و غیره شرکت داشت. بعد از شهادتش، مسجد به نام شهید جنگی نامگذاری شد. شهید در نامه ای به خانواده اش می نویسد: «سلام به شما همسر مهربانم که راه زینب (س) را ادامه می دهید. امیدوارم که بتوانید فرزندانی شایسته تربیت کنید که راه شهدا را ادامه دهند. برای اسلام دعا کنید. ناسپاسی نکنید. در این جا عشایر فرزندان خود را با غذایی کم سیر می کنند و شما باید شکرگزار خداوند باشید و اسراف نکنید.»

فاطمه جنگی ( خواهر شهید ) می گوید: «برادرم به دید و بازدید اقوام بسیار اهمیت می دادند. آخرین بار ایشان در ماه مبارک رمضان نزد ما آمدند. نزدیک افطار بود. می خواستم غذای بهتری برای افطار تهیه کنم که برادم نگذاشتند. در نیمه شب متوجه شدم که ایشان در طبقۀ پایین در حال خواندن نماز شب هستند و دعایشان این بود: خدایا مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده.»

اونیم ساعت قبل از شهادتش می گوید: «خداوندا، مرگ مرا شهادت در راهت قرار بده.»

همیشه می گفت: «دوست دارم از ناحیه ی قلب و یا مغز در راه خدا شهید شوم.» و همان طور که آرزو داشت تیر هم به ناحیه ی قلب و هم به مغز اصابت می کند.

غلامرضا جنگی در تاریخ 12/5/1366 در جبهه ی سقز به علت درگیری با ضد انقلابیون به درجه رفیع شهادت نایل شد. جسد مطهرش در بهشت رضا (ع) مدفون می باشد.

فاطمه جنگی ( خواهر شهید ) می گوید: «اوایل که برادرم شهید شده بودند، من ناراحتی قلبی و اعصاب گرفته بودم، به طوری که با همسرم بدرفتاری می کردم. یک شب شهید را در خواب دیدم که با لباس سپاه به خانه ی ما آمدند و همان طور که در زندگی ما را نصیحت می کردند، به من گفتند: اگر تو به خاطر من همسرت را اذیت می کنی، من از تو راضی نیستم. از آن روز به بعد من آرامش پیدا کردم. هر وقت مشکلی دارم، ایشان به خوابم می آیند. ایشان همیشه به عنوان یک فرد زنده به خوابم می آیند. خیلی دوست داشتم که بفهمم آیا آن ها واقعاً شهید هستند؟ که یک شب به خوابم آمدند. زنگ در حیاط را زدند. در را باز کردم، برادرم را دیدم که برای دیدن من آمده بود و بسیار عجله داشت. هرچه اصرار کردم که پیشم بمانند، قبول نکردند. گفتند: ما با چند مامور آمده ایم و باید به چند جای دیگر سر بزنیم. وقتی پشت در را دیدم، ملائکه ای بلند بالا و مشعل به دست آن جا بود. برادرم به من توصیه کرد: غیبت نکنید. وقتی از خواب بیدار شدم، می لرزیدم. اتفاقاً یکی از همسایه ها ( که خواهر شهید نیز بود ) همچنین خوابی را دیده بود.»

منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

بار الها، به سویت می شتابم، مانند عاشقی که به دیدار معشوق خود می شتابد. امیدوارم که بنده ی خود را بپذیری و از گناهانم در گذری. معبودا، خودت فرمودی: اگر کسی به سویم آید، او را پذیرایم. خداوندا، من به ندای امام عزیز و بت شکن لبیک گفته و به سوی تو می آیم و از تو می خواهم که به بزرگی و لطف خودت و به تمام مقربین درگاهت قسم که این امام عزیز، این فرزند زهرا (س) و نایب بر حق امام زمان (عج) را تا ظهور حضرتش موفق، موید و منصور بداری.

خواننده ی محترم، تقاضامندم، اگر به اسلام علاقه دارید، غیبت نکنید. دروغ نگویید. به خواهر و برادر خود گمان بد نبرید. به آخرت فکر کنید. به نماز بسیار اهمیت دهید...

                                                                                      غلامرضا جنگی


خاطرات

- شب در حال خواندن نماز مغرب بودم که درب منزل به صدا در آمد ،‌ بچه ها طبق معمول هر روز به سمت درب حیاط دویدند تا درب را برای پدرشان بازکنند. وقتی درب را باز کردند، دیدم معاون شهید و یکی دیگر از برادران آمده بودند که ما را به طریقه ای روانه مشهد کنند. اماوقتی چشمشان به بچه ها افتاده بود نتوانستند اصل موضوع را خبر بدهند ، لذا گفتند: حاج آقا ما را فرستاده که اگر چیزی لازم دارید برایتان تهیه کنیم.حرفهای ضد و نقیضی از قبیل اینکه تصادف کرده و ایشان را به مشهد ، تهران برده اند را مطرح می کردند. من از اهواز به تهران آمدم. در تهران برادرم برای همسرم به همه بیمارستان ها سرکشی کرده بود اما نتیجه ای نگرفته بود. تا این که راننده ای که ما را به تهران برده بود ، به برادرم می گوید ، به دنبال ایشان نگردید ، زیرا شهید شده و به مشهد منتقل کرده اند. برادرم من را به مشهد فرستاد و گفت: من مقداری دیگر در تهران جستجو می کنم و بعد به مشهد می آیم. وقتی به مشهد رسیدم تا چشمم به فرزند برادرم افتاد، متوجه شدم همسرم شهید شده است .

- روز قبل از شهادت قرار شد که از اهواز عازم بانه شویم . روز شهادت ایشان به اتّفاق خود شهید جنگی و شهید لوقا حرکت کردیم . - اخلاق شهید جنگی طوری بود که همیشه می گفت : سرعت بیشتر از 80 کیلومتر نشود . امّا آنروز من 120 کیلومتر سرعت می رفتم و ایشان هیچ نمی گفت : مثل اینکه باید سر دقیقه و ثانیة مورد نظر به محلّ شهادت می رسیدیم . پس از طی چند کیلومتر ما به کمین دشمن خوردیم . من خواستم از یک ماشین تویوتای شخصی سبقت بگیرم که در همین حین شهید دعا کرد ، خدایا ما را جزء شهدا قرار بده و در همان لحظه گلوله های دمکرات شلیّک شد و به مغز ایشان اصابت کرد . من از ماشین پیاده شدم و دیدم که سه نفر درب ماشین را باز کردند من فکر کردم ، دنبال مدارک می گردند بعد ماشین را آتش زدند . من خواستم بروم و جنازه ها را بردارم . برای همین بند پوتین را خواستم محکم کنم که دیدم روی پوتینم تکّه ای مغز افتاده و مطمئن شدم گلوله به مغز شهید خورده است . بعد آمبولانس آمد و جنازه ها را منتقل کرد .

- هر وقت مأموریّت می رفت ، قرآن می گرفتم و از زیر قرآن ردش می کردم . روز آخر که از زیر قرآن رد شد و به طرف ماشین رفت لحظه ای ایستاد و به من نگاه کرد . این نگاهش برای من سؤال انگیز بود . گفتم : چیه آقا رضا پول همراهتان نیست ؟ مکث کرد و گفت : نه خانم پول هم دارم . رفت و سوار ماشین شد . - من هیچ وقت نگاه آخرین دیدار را فراموش نمی کنم .

- به یاد دارم روزی به اهواز آمده بودیم تا در نماز جمعه شرکت کنیم. در صف نماز جمعه نشسته بودیم که نامه ای به دستش رسید. با خواندن نامه شهید مرا از صف نماز بلند کرد و گفت: می بایست به خط برویم زیرا جنگ از نماز واجب تر است و در همان هوای گرم به سمت خط مقدم حرکت کردیم .

- زمانی که ایلام بودیم ،‌بعضی شبها توسّط هواپیماهای عراقی شهر بمباران می شد . اکثر افراد به پناهگاه می رفتند . امّا پدرم ما را به بالکن خانه می آورد و هواپیماها را به ما نشان می داد . یک روز در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم هواپیماها شهر را بمباران کردند و یکی از معلّمها بی هوش شد و بچّه های دیگر داد و بی داد راه انداخته بودند و فرار می کردند . ولی من بی خیال مشغول خوردن چیزی بودم و نه می ترسیدم و نه فرار می کردم . زیرا پدرم مرا اینطور تربیت کرده بود .

- سال 63 بعد از برگشت از کرمان به مشهد یک روز آقای شکیبی با شهید جنگی به منزل ما آمدند و در مورد مسجدی در آزاد شهر با تأسیس بسیج صحبت کردند و گفتند : می خواهم برای شما به مدت ده شب جلسه سخنرانی بگذاریم و ما هم پذیرفتیم . بعد ما به مسجد رفتیم و سخنرانی برگزار شد از آن شب به بعد روحانی مسجد نیامد و من به ناچار مسئولیت آن مسجد را قبول می کردم و بعد با کمک شهید جنگی که قبلاً هم در تأ سیس پایگاه مقاومت بسیج سابقه داشت در آنجا پایگاه بسیج را دایر کردیم که خوشبختانه موفق هم بودیم و اعزامهای زیادی را از آنجا انجام دادیم که بعداً هم آن پایگاه را به نام خود شهید نامگذاری شد .

- قبل از شهادت برادرم خواب دیدم که در میدانی جعبه تمام شهدا را به ردیف چیده اند . به من و دختر خاله ام که شوهرش با برادر من همزمان شهید شده بود گفتند : شهدای شما اینجا هستند بروید و آن ها را پیدا کنید . هر چه گشتم ، نتوانستم پیدایشان کنم .فردای آن روز داماد ما به خانه آمد .من به او گفتم : برادرم این دفعه دیر کرده است ، همیشه زودتر به مرخصی می آمد ، اگر خبری شده به من بگو ، من تحمل شنیدن آن را دارم .او گفت : برادر و شوهر دختر خاله ات هر دو شهید شده اند .من از شنیدن این خبر به قدری ناراحت شدم که حالت عصبی پیدا کردم به نحوی که شوهرم را اذیت می کردم . بعد از مدتی خواب دیدم که برادرم با همان لباس سبز سپاه به منزل ما آمد و با ناراحتی گفت : بلند شو به خانه خودت برویم . چرا شوهرت را اذیت می کنی ؟ من از تو راضین نی ستم .

- سه شب قبل از شهادت بود که شهید جنگی پشت سر هم خواب می دید و صبح که بلند می شد تعریف می کرد که: در خواب دیدم، یک آقایی با اسب سفید دنبالم آمد و من پشت سر آن آقا سوار شدم و به حرم حضرت علی(ع) و امام حسین (ع) رفتیم و زیارت کردیم و دوباره برگشتیم. من را آن آقا دوباره به خانه آورد. شب سوم که این خواب را دیده بود، صبح بلند شد، گفت: لااله الا الله. من نمی دانم چرا سه شب پشت سر هم این خواب را می بینم؟ صبح زود، از خانه رفت و همان روز هم شهید شد .

- مدتی بود خیلی دوست داشتم شهیدرادرخواب ببینم که ممرا نصیحت کند تااینکه درمنزل روضه داشتیم وهمان شب خواب دیدم زنگ درب حیاط ما به صدا درامد درب را بازکردم برادرم را دیدم که مثل همیشه با عجله امد گفت:زود باید برگردم .درخواب دیدم که دوشیشه شیر دردستش بود وگفت:امدم شیربخورم وزود برگردم. من گفتم دلم برایت تنگ شده نمی گذارم بروی.درهمین حال زنگ درب منزل به صدا درامد.اوگفت:برو بگوالان می ایم.من گفتم:تانگویی چکارمی کنی مرانصیحت نکنی نمی گذارم بروی اوگفت:درب رابازکن تا خودت ببینی.وقتی درب رابازکردم.قللکی رادیدم که دومشعل دردست داشت.برادرم گفت:ما مرخصی امده ایم وباید زود برگردیم.فردای انروزدخترهمسایه ما که برادراو هم شهیدشده بود به خانه ما امد گفت:دیشب برادرشهیدم را خواب دیدم که گفت:با پسرهممسایه تان روضه امدیم وباید برگردیم .

- شهید جنگی را در خواب دیدم در حا لیکه لباس خاکی بر تن داشت با خوشحالی به من خوش آمد گفت : من به شهید گفتم : پسر خاله شما که شهید شده ای ؟ ایشان گفت ما مأموریت آمده ایم . _به خانه خواهر شوهرش آمده بود _وقتی از خانه بیرون آمد توسط دو بال پرواز کرد و رفت .

- روزی که ایشان شهیدشده بود وپیکرش درمعراج شهدا بود من به همراه تعدادی ازبچه های بسیج برای دیدن جنازه رفتیم درانجا چون گلوله به مغزایشان اصابت کرده بود ونیزجنازه چون چند روزی دراب مانده بود ظاهرخوبی نداشت من بعد ازدیدن جنازه با خودم فکرکردم که چرا ما که او را خیلی دوست داشتیم .باید شهید را با چنین وضعییتی ببینیم که متاثیرشویم .شب قبل ازاینکه جنازه را دفن کنند خواب دیدم با همین بچه های بسیج به زیارت امام رضا (ع)رفته ایم ودرست روبه روی حرم مقابل درب مسجد گوهرشاد ایستاده بودیم ومسغول خواندن زیارت عاشورا هستیم و ایشان هم به همان صورت بدون سردرتابوت بود ما درحین خواندن زیارت عاشورا به جایی رسیدیم که گفتیم :السلام علی الحسین درهمان لحظه ایشان ازتابوت بلند شد وشروع به سلام دادن کرد ومن فکرمی کنم که این خود پیامی است مبنی براینکه شهیدان زنده اند ودرراه خدا ثابت قدم هستند .

- یک شب خواب دیدم همسرم خودش زیارت عاشورا می خواند و جمعی هم با لباسهای سفید عربی پشت سرش نشسته اند .از جمله این افراد یکی از نیروهایش _ که در زمان حیات همسرم اعلام شده بود که شهید شده ولی پیکرش نیامده بود_ خانمش مکرر به شهید جنگی مراجعه کرد و می گفت: پدر و مادر شوهرم یکسره مرا سرزنش می کنند که تو فرزند ما راکشته ای ، البته بعد از پذیرفتن قطعنامه آن فرد جزء اسراء بود و آزاد شد _ بنام فرهادی که خودش را روی مزار شوهرم انداخت و شروع به گریه کرد .من به همسرم گفتم: آقا رضا آقای فرهادی را می بینید که چطوری گریه میکند ؟ گفت : بله ، خانم من همه را می بینم .

- در ایام ماه مبارک رمضان یک روز هنگام افطار به منزل ما آمد و گفت : این دفعه آمده ام که فقط شما را بیینم .ما برای خودمان غذا ساده ای تهیه کرده بودیم ، خواستم برای ایشان غذای دیگری تهیه کنم که ایشان گفت : در این کار را انجام ندهی .آن شب منزل ما خوابید و نیمه های شب صدای زمزمه ای مرا از خواب بیدار کرد ، وقتی دقت کردم دیدم برادرم است که در نیمه شب بلند شده و دارد گریه می کند و می گوید : خدایا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده . فردای آن روز همسرم گفت : فکر نمی کنم این دفعه برادرت سالم برگردد زیرا چهره اش خیلی نورانی شده است و همین طور هم شد .

- یک بار که برای احوالپرسی به منزل شهید رفته بودم .هنگامیکه وقت نماز شد اهل خانه پشت سر شهید به نماز خواندن ایستاد . بچه کوچک لحظه ای دیر رسید و در همین اثنا به مادرش اعلام کرد که مامان به بابا بگو چند لحظه ای صبر کند تا من هم آماده نماز شوم و آنجا بنده خیلی افسوس خوردم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۰۹