شهید یدالله آزادی شیری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۹ توسط Birgani97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید یدالله آزادی شیری

زندگینامه

فرزند اکبر، در تار ی خ 1335/03/09 در مناطق روستا ی جنگل شهرستان فسا در چادرهای عشایری به دنیا آمد. او در خانواده ای با ایمان و در دامان مادری عفیف و پاک دامن و پدری زحمت کش که با شغل دامداری امرار معاش می نمود دوران طفولیت را پشت سر گذاشت. 7 ساله بود که در روستای محمود آباد فسا شروع به تحصیل کرد با این که در کنار درس پدر را در امر دامداری یاری می رساند توانست دوره ابتدایی را به پایان رساند و وارد دوره راهنمایی شود و سال دوم راهنمایی را به اتمام رسانیده بود که به دلیل این که دو نفر از برادرانش در خدمت سربازی بودند وکسی نبود تا پدر را یاری رساند ترک تحصیل نمود و سرپرست ی پدر و مادر و دیگر برادرانش را به عهده گرفت.

rId5

سال 1354 به خدمت سربازی اعزام و بعد از گذشت 2 سال در 1356 دوران خدمتش به پا ی ان رس ی د و پس از آن دوباره به شغل دامداری مشغول شد. بعد از 3 سال در سال 1359 به علت ن ی از ن ی رو برا ی جنگ با دشمن بعث ی سربازان دوباره به خدمت دعوت شدند. شهید یدالله با شور و اشتیاق فراوان خود را معرفی كرد و با این که خانواده تشکیل داده بود و مسئولیت سنگینی داشت دوباره به خدمت سربازی رفت. او در تار ی خ 1359/02/20 در منطقه آبادان ـ ماهشهر به دست مزدوران عراقی اسیر و بعد از چندین سال اسارت در تار ی خ 1369/06/04 به میهن اسلامی باز گشت. او بعد از آزادی به استخدام اداره مخابرات در می آید و در آن جا مشغول به کار می شود از آزادی او 6 ماه می گذشت تا این که در تار ی خ 1369/12/10 بر اثر سانحه در جاده فسا ـ داراب به لقاء الله پیوست و به شهادت رسید. پیکر پاک و مطهرش طی مراسم با شکوهی در قطعه شهدا ی روستای جنگل به خاک سپرده شد.

rId6

خاطرات

  • خاطره از زبان همرزم شه ی د:

من با شهید یدالله آزادی در زمان اسارت آشنا شدم. او در دوران اسارت توانست ترجمه، قرائت و مفاهیم قرآن کریم را از آزادگان روحانی فرا گیرد. او به دور از نیروهای بعثی آزاده ها را دور خود جمع می کرد و به آنها قرآن آموزش می داد با این که بارها مورد شکنجه، آزار و اذیت بعثیون قرار می گرفت اما باز کار خود را ادامه می داد. به قول همه آزاده ها پوست ما کلفت شده بود و دیگر این شکنجه ها به روی ما اثری نداشت. خیلی از آزاده ها خواندن قرآن را از یدالله یاد گرفتند. بعد از این که چند سالی از اسارت خود را در اردوگاه موصل گذراندیم از هر اردوگاه افرادی را که به نظر آنها شاخص و خرابکار بودند و سرآمد همه ما شهید حاج آقا ابو ترابی بودند را جمع کردند تا به اردوگاهی دیگر به نام اردوگاه صلاح الدین در شهر تکریت ببرند. همه را سوار اتوبوسی کردند و به سوی اردوگاه جدید حرکت دادند. یدالله دائم زیر لب با خدا زمزمه می کرد، سکوتی عجیب بین همه ما برقرار بود و هر کس با نگاه می پرسید ما را کجا می برند؟ بعد از این که مدتی در راه بودیم بالاخره به اردوگاه رسید ی م. اردوگاه تکریت کوچکترین اردوگاه اسرای ایرانی بود فقط سه اتاق داشت که نزدیک دویست و اندی در آن بودیم.

rId7

نیروهای عراقی کابل به دست در انتظار رسیدن ما بودند چه آدم های مهمان نوازی، تا پایمان را از اتوبوس پایین گذاشتیم کابل ها بالا رفت از آن تونل با دیوارهای که آدم های قوی هیکل درست کرده بودند عبور کردیم به آخر تونل که رسیدیم هر کس به دوستش نگاه می کرد نگاهی به یدالله انداختم بدنش زخمی شده بود و از زخم ها خون می آمد اما او هیچ شکایتی نکرد نگاهی به من کرد و خندید گفت: ا ی ن زخم ها باید هرچه زودتر خوب شود تا دوباره از طرف عراقی ها پذیرایی شویم، بعد هر دو به این عراقی ها که فکر می کردند می توانند ما را با این شکنجه ها تحت سلطه خود در آوردند خندیدیم.1[۱]

rId8
rId9


پانویس

  1. سایت نویدشاهد