شهید علی اصغر فتح آبادی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۴ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۴ توسط Rajabi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

rId4

کد شهید : 6009729

نام : علی‌اصغر

نام خانوادگی : فتح‌آبادی‌

نام پدر : حسین‌

تاریخ تولد :

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1360/08/04

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


یک روز دایی ام پیش پدرم آمد و گفت : شما که می خواهید به جبهه بروید چند روز دیگر صبر کنید تا باهم به جبهه برویم . پدرم در جواب ایشان گفت : شاید تا شما آماده اعزام شوید، جنگ تمام شود . من نمی توانم صبرکنم تا شما هم بیایید .

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


علی اصغر روز قبل از رفتن به جبهه به من گفت : به شهر برویم وهر چه می خواهی برای بچه ها و خانه بخریم با هم رفتیم و خریدمان راکردیم بعد او به من گفت : من فردا می خواهم به جبهه بروم همه ی اقوام را دعوت کرده بود تا از آنها خداحافظی کند لباس نو پوشیده بود وقتی به او گفتند : مگر تو به عروسی می خواهی بروی که لباس نو پوشیده ای او در جواب گفت : آنجایی که من می روم برای من کمتر ازمجلس عروسی نیست .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


دختردایی ایشان می گفت : خواب دیدم علی اصغر دریک باغ سر سبز و زیبا هست به اوگفتم : تودر این باغ چه کارمی کنی ؟ ایشان گفت : من باغبان این باغ هستم این باغ مال من است شما هر چه میوه می خواهی از درختهای این باغ بردار .

پیش بینی شهادت

موضوع : پيش بيني شهادت

راوی

متن کامل خاطره


سه روزقبل ازشهادت اشیان ما در شادگان بودیم علی اصغر صورت خود را اصلاح کرد و به حمام رفت و خود را پاک و تمیز کرد صبح روز شهادتش به همسنگران گفت : امروز بوی خون و شهادت می آید و من امروز به آرزوی خود می رسم .

خبر شهادت

موضوع : خبر شهادت

راوی

متن کامل خاطره


یک روز که من مشغول پنبه جمع کردن بودم یکی از اقوام آمد و به من گفت : علی اصغر زخمی شده است من به او گفتم : اگر علی اصغر شهید شده بگو اما او گفت : نه اوزخمی شده شما باید برای دیدن او به شهر بروید من گفتم : من نمی آیم اگر مجروح است او خودش می آید اما بعد از چند روز دیدم که پیکر مطهر اورا آوردند مراسم باشکوهی برای او گرفتیم ویادش را گرامی داشتیم .

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


119. روزی علی اصغر با یکی از دوستان خود برای رفتن به جبهه ثبت نام کرده بودند . بعد از گذشت چند روزی به ایشان اعلام کردند که نوبت اعزام به جبهه شما فرا رسیده است . با شنیدن این خبر ایشان با خوشحالی توام با ابهتی خاص از جایش بلد شد و این آیه شریفه را بر زبان جاری کرد " انا لله و انا الیه راجعون

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


119. یک شب خواب دیدم که روز عاشوراست و مردم روستا به اتفاق روحانی روستا به طرف خانه ما می آیند من متوجه پدرم در هیئت نشدم . بلافاصله یکی از بچه های روستا هم که پدرم را دیده بود با دست خود به پشت من زد و گفت : پدرت دارد می آید، بلافاصله من به طرف پدرم هم چند قدم جلوتر آمد و دستهای خود را باز کرد و مرا در آغوش گرفت . بعد از خواب بیدار شدم .

منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15716

آخرین تغییر ‏۱۴ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۴:۲۴