| علی ره اموز | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بجنورد |
| شهادت | ۱۳۶۰/۷/۸ |
| محل دفن | گلزار انصارالحسین |
| سمتها | سایر |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| شغل | معلم |
| خانواده | نام پدربرات محمد |
خاطرات دوران سربازی او همزمان با شروع انقلاب بود و به ناچار به دلیل جوّی که حاکم بود از خدمت سربازی فرار کرد نامبرده چون دارای دیپلم دانشسرایی مقدماتی بود به سپاه دانش رفت ولی به خاطر مبارزات انقلابی از خدمت فرار کرد سپس عده ای به محل خدمت او مراجعه نمودند یگان خدمتی او به مدت 6 ماه در لشکر 77 مشهد بود که دوران خدمتش مصادف با ترور فرمانده لشکر که ترور کننده آن آقای حافظ نیا که بعد از انقلاب فرماندار بجنورد شد . در روز حادثه ترور سر لشکر پس از انجام ترور همه سربازان این دسته را جهت خون دادن برای برای سر لشکر جلوی بیمارستان به صف کردند ولی شهید با عده ای از سربازان فرار نمودند . دردوران انقلاب هفته ای یک یا دوبار به منزل آیه الله شیرازی در مشهد می رفت و اعلامیه و نوار می گرفت و بجنورد می آورد و در اختیار و افراد مطمئن قرار می داد و در اوایل پیروزی انقلاب در محله مسکونی (سازمان پیشاهنگی قدیم)به همراه تعدادی از جوانان کمیته ای تشکیل داده و جهت گشت و نگهبانی و مبارزه با عوامل ساواک از آنجا استفاده می کردند. قبل از انقلاب یک روز بعد از آنکه از شهر برگشته بود می گفت: قرار است جهت مبارزه مسلحانه از اسلحه کمری استفاده کند . علی عقیده داشت که مبارزه به مرحله ای خواهد رسید که باید از اسلحه استفاده کرد. چون او نواری از آیت ا... غفاری همراه داشت که گوش می کرد به دیگران هم می داد تا استفاده کنند. در این نوار شعار آقای غفاری این بود که تنها راه رهایی جنگ مسلحانه است. این جمله را هم دائماً تکرار می کرد. در تاریخ 65/8/7 زمانی که علی جهت دریافت سلاح به بسیج مراجعه می کرد در راه توسط تروریست های منافق تحت تعقیب قرار گرفت در بین راه به دلیل نداشتن سلاح هدف ترور آن افراد قرار می گیرد من نیز از همراهان او بودم که مجروح شدم . یک روز علی به من گفت : برایم یک دست لباس وصله دار کنار بگذار تا هنگامیکه به مدرسه می روم بپوشم . دوست دارم دانش آموزان فکر نکنند معلم ها باید لباس نو بپوشند می خواهیم همه همرنگ باشیم و آنها در مقابل من احساس حقارت نکنند . در دوران انقلاب یک مرتبه برادرم در سخنرانی یکی از بزرگان مشهد به مسجد انقلاب که قبلا"به مسجد امامی معروف بود رفتیم . حدود ساعت 11 در راه برگشت به منزل ، یک جاسوس که نقش راننده تاکسی را باز می کرد خواست اطلاعاتی از سخنرانی کسب کند که فورا" با هوشیاری برادر شهیدم نقشه او به هم خورد و او نتوانسته تخلیه اطلاعاتی بکند. یکبار از علی سؤال کردم چرا اکثر شبها در خانه نیستی چرا هنگام ناهار یا شام به خانه نمی آیی که او در جواب گفت: مادر جهت پیشبرد انقلاب شب وروز تلاش خواهیم کرد شب وروز در خدمت انقلاب خواهیم بود چون انقلاب اسلامی به وجود افرادی مثل من نیاز دارد. [۱]