کد شهید: 6123214
نام : غلامحسین
نام خانوادگی : قاسمی
نام پدر : محمدعلی
محل تولد : بیرجند تاریخ شهادت : 1361/04/23
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شمارهیک
خاطرات
موضوع پيش بيني شهادت
راوی خداداد حسنی
یادم هست وقتی غلام حسین برای اولین بار از منطقه به خانه آمد برای ما نقل می کرد که در یک ماموریت که ما را به تنگه ی چزابه فرستاده بودند ما در یک منطقه ی صحرایی قرار گرفته بودیم و تعدادی از بچه ها تا سه روز به آنها آب و غذا نرسید به خاطر این که اسلحه ی آنها به دست کسی نیفتد آنها را در بین رمل پنهان کرده بودند وقتی ما بچه ها را پیدا کردیم اسلحه های انها را برداشتیم و آنها را به عقب اوردیم ولی در جایی که ما قرار داشتیم هم غذا کم بود ما از سهمیه ی خود به آنها دادیم و به جنگ خودمان ادامه دادیم تا این که الحمدالله به نتیجه ی مطلوب رسیدیم و توانستیم خود و دوستانمان را از آن محلکه نجات دهیم.
موضوع عشق شهادت
راوی خداداد حسنی
ییادم هست اولین شهید را که در روستا تشییع می کردند و با بلندگو صدا می زدند تا مردم بفهمند و به تشییع جنازه بروند. ما در خانه بودیم و آماده شده بودیم تا به مراسم برویم که غلام حسین به مادرش می گفت: به امید خدا شهید بعدی که بیاورند من هستم و درست یک هفته بعد از آن موضوع او به جبهه رفت و دیگر برنگشت و درست مثل گفته ی خودش دومین شهید روستایمان شد.
موضوع عشق به جهاد
راوی سارا دهقانی
یادم هست وقتی غلام حسین پس از گذراندن دوره ی اموزشی به خانه امده بود خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید و می گفت خدا را شکر که عاقبت قسمت شد تا من هم سهمی از مبارزه با تجاوزگر و دفاع از اسلام و مسلمین داشته باشم و بتوانم به وظیفه ی دینی خودم عمل کنم.
موضوع پيش بيني شهادت
راوی رمضان اسماعیلی
یادم هست یک دفعه که با غلام حسین به همراه چند نفر رزمنده به مشهد می رفتیم تا از آن جا به جبهه بروند در بین راه که از بیرجند می آمدیم همه ی آن رزمنده ها که همراهمان بودند خوابیدن و تنها کسی بیدار ماند غلام حسین بود و تا نزدیکی مشهد که رسیدیم با خود زمزمه می کرد و دعا زیر لب می خواند وقتی به تپه ای که از آن جا حرم امام رضا علیه السلام مشخص بود و به تپه سلام معروف است رسیدیم و او بی اختیار از جا بلند شد و با صدای بلند گفت السلام علیک یابن الزهرا سلام الله با صدای او تمامی بچه ها بیدار شدند . و او به من گفت اسماعیل این آخرین باری است که من شما را می بینم وبه من الهام شده است که شهید می شوم مرا حلال کن من به او گفتم ان شاءالله به سلامت با افتخار بر می گردی و به مشهد رسیدیم و از من خداحافظی کرد و رفت. تا چند وقت از او خبری نداشتم تا این که یک روز خبر شهادت او را از یکی از دوستانم فهمیدم.