شهید حسین تقی زاده تاریخ تولد :1344/10/01 تاریخ شهادت : 1364/04/20 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - اقبلاغ اغاجان خان
زندگی نامه
روستای آقبلاغ آقا جان خان در مشرق اردبیل و در پنج کیلومتری آن واقع است. در این روستا جوانی بود به نام محمد علی تقی زاده که به شغل کشاورزی مشغول بود ؛ کاشتن سیب زمینی، گندم، جو و...
محمد علی سنت پیامبر را به جا می آوَرَد وبا دوشیزه عزیزه نوروزی عقد زناشویی می بندد این دو زندگی مشترک خود را در روستا، با صفا وصمیمیت آغاز می کنند. دست به دست هم داده، ستون خانواده را بر پای می دارند. آقا محمد علی بهره ای از سواد نداشت امّا عزیزه خانم سواد قرآن خواندن داشت.
آقا محمد علی وعزیزه خانم در گذر زمان وتا سال 1344 صاحب دو فرزند می شوند.در سال 1344 خورشیدی عزیزه خانم برای سومین فرزندشان باردار می شود. نه ماه انتظار به پایان می رسد. عزیزه خانم در تاریخ یکم مهرماه سال 1344 در روستای آقبلاغ آقا جان خان بارش را به زمین می گذارد. پسر بود. عزیزه خانم و همسرش از لطف وعنایت خداوند بی نهایت مسرور ومشعوف می گردند وشکر خدای را به جای می آورند.
مادر عزیزه خانم می آید، نوه اش را دربغل می گیرد. به گوش هایش اذان واقامه می خواند.
اسم نوه اش را "حسین" می گذارد تا نام مبارک سید الشهدا حضرت امام حسین (ع) را یدک بکشد. برایش به همین نام وبه شماره ی 13 شناسنامه صادر می شود. حسین در اواخر دوران خردسالی بیشتر با پسر عموهایش همبازی بود. سرگرم بازی های کودکانه می شدند.
سال 1351 خورشیدی بود. حسین وارد وادی کودکی می شود. خانواده اش ساکن روستا بودند و از طریق کشاورزی روزگار می گذراندند و از لحاظ اجتماعی در میان اهالی وخویشاوندان از احترام ویژه ای برخودار بودند.
حسین در دبستان روستایشان برای کلاس اوّل ابتدایی ثبت نام می گردد.تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا تحصیل می کند. یعنی در سال 1356 دوران ابتدایی را به پایان می رساند. حسین در سال 1356 خورشیدی که دیگر نوجوان شده بود، به خاطر نبود مدرسه راهنمایی در روستایشان در مدرسه راهنمایی مهرگان شهرستان اردبیل برای کلاس اول راهنمایی ثبت نام می شود. کلاس اول راهنمایی را پشت سر می گذارد امّا دیگر به تحصیل ادامه نمی دهد واز قافله ی علم ودانش عقب می ماند ؛ چون که خانواده اش نمی توانند امکانات تحصیل را برایش فراهم کنند.
حسین پس از ترک تحصیل کمک دست خانواده اش در امور کشاورزی می شود.
وی در بحبوحه ی انقلاب به عمر سیزده ساله بود. به همراه عده ای از نوجوانان مؤمن و انقلابی از روستا به شهر می رفتند ودر تظاهرات علیه رژیم ستم شاهی شرکت می جستند. وی چون در میان یک خانواده ی مذهبی ومتدین بزرگ شده بود، از همان دوران کودکی به مسایل دینی علاقه مند بود ودر کلیه جلساتی که در روستا تشکیل می شد، در صورت نداشتن کاری شرکت می کرد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با پرداختن به کار بیشتر، در تأمین مخارج خانواده اش تلاش می کرد.وی از حُسن اخلاق برخوردار بود ؛ طوری که برخوردی کاملاً ملایم ورفتاری کاملاً متین با دوستان، اهالی روستا وبا خانواده اش داشته است. نوجوانی با ایمان بود. اهالی روستا با ایمان بودن او را دوست داشتند.
حسین در دوران نوجوانی هم بیشتر با پسر عموهایش، صابر، سخاوت، رسول، وشمسعلی مأنوس وصمیمی بود. پسر عمویش، سخاوت هم شهد شهادت را سر می کشد.
سال 1362 خورشیدی بود. حسین قدم در پلّه ی جوانی نهاده بود. حدود دو سالی بود که در کشور جنگ تحمیلی آغاز شده بود. وی امام خمینی (ره) را خیلی دوست داشت.به صحبت ها وسخنرانی هایش گوش می سپرد ودیگران را دعوت می کرد که پیرو خط رهبری باشند. وی جوانی بود، صبور وبا حوصله. در برابر مشکلات خودش را نمی باخت، بلکه با صبر وحوصله بر آنها غلبه می کرد. در سر می پروراند که در آینده یک شغل مناسبی داشته باشد وخانواده اش را به رفاه و آسایش برساند. سال 1363 خورشیدی بود. حسین می دید که جنگ خیره سر در کشور چنگ انداخته وبسیاری از نوجوانان و جوانان در برابرش سینه سپر کرده و از کشور عزیزشان دفاع می کنند. حسین در همین اثنا دم را غنیمت دانسته، به خاطر خدمت به اسلام، قرآن، و به وطن عزیزش وادامه دادن راه شهیدان از طریق ارتش از شهرستان اردبیل به خدمت مقدس سربازی اعزام می گردد. سه ماه در پادگان آموزشی چهل دختر دوره ی آموزش نظامی را می گذراند. بعد، در تیپ 55 هوا برد شیراز سازماندهی می گردد وبه دستان ایلام، شهر موسیان، منطقه عملیاتی شرهانی اعزام می شود. حسین همیشه اعضای خانواده اش را توصیه می کرد که با هم باشند وکمک حال همدیگر باشند، از کمک شان به جبهه ها ورزمندگان اسلام دریغ نکنند. ادامه دهندگان راه شهدا وپشتیبان امام وانقلاب باشند. بالاخره، حسین تقی زاده این جوان بیست ساله ورخت دامادی به تن نکرده در تاریخ 1364/04/20 طی درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه ی عملیاتی شرهانی از ناحیه جمجمه ی سر مورد اصابت ترکش قرار می گیرد ودعوت حق را لبیک می گوید وبه کاروان شهدا می پیوندد. پیکر پاک اش پس از انتقال به شهرستان اردبیل و تشییع بر روی دستان خیل عظیمی از دوستدارانش، به زادگاهش در روستای آقبلاق آقا جان خان منتقل می گردد، در قبرستان عمومی روستا آرام می گیرد وایمان، اخلاق نیکو وشجاعت را از خود به یادگار می گذارد. علی تقی زاده در مورد نحوه ی شهادت برادرش چنین می گوید: " برادرم، پس از این که به جبهه اعزام شد، ابتدا به گروهان خدمات افتاده بود، در خط مقدم نبود. گویا در اثر کمبود نیرو به گروهان این ما می گویند که تعدادی از نیروهایشان را به خط مقدم بفرستند. بنابراین از بین گروهان تعدادی انتخاب شده وچند روز به مرخصی می روند تا سری به خانواده شان بزنند وبرای شرکت در حمله آماده شوند. از قضا حسین انتخاب نمی شود. امّا می بیند که یکی از دوستانش که قرعه به نام اش افتاده وباید به خطر مقدم برود. متأهل است وبه خاطر زن وفرزندش ناراحت است و نمی خواهد به خط مقدم برود. حسین یا پیش می گذارد، از فرماندهش می خواهد که به جای دوست اش به خطر مقدم برود. فرمانده موافقت می کند. حسین چد روز به مرخصی می آید. تجدید دیداری با خانواده اش می کند. در آخرِ از همه حلالّیت خواسته وبه برادرش می گوید که: " به مادرم نگو.ناراحت می شود، این آخرین دیدار من با شماست، چون که قرار است به خط مقدم بروم. " حتی حسین قبل از رفتن یک قطعه عکس پرسنلی به زن برادرش می دهد ومی گوید که آن را برروی مزارش بگذراند. " مادر شهید می گوید: " پس از شهادت فرزندم، حسین خواب دیدم که در وسط حیاط مان یک برکه ی کوچک است ویک اردک زیبا در آن شنا می کند. متعجب شدم. در همین لحظه صدایی به من گفت: آن قدر گریه کردی، بالاخره حسین برگشت واین برکه هم از اشک چشمان تو درست شده است. " مادر شهید خواب دیگری را تعریف می کند: " خواب دیدم که حسین به خانه برگشته، خواهر کوچک اش را در آغوش گرفته وخوابیده است. با تعجب پرسیدم: حسین جان، توبرگشتی !؟ گفت: مادر تو آنقدر گریه وبی تابی می کنی که در هیچ کجا نمی توانم آرام بگیرم. " مادر شهید باز می گوید:" خواب دیدم که حسین در یک علفزار سرسبز و پهناور ایستاده و یک دسته گل در دست دارد. به من گفت: مادر جان ! می دانی که همه ی این ها کارتوست. این گل ها و سبزه ها با اشک های تو سیراب می شوند."[۱]