شهید رضا باقراوغلی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید رضا باقراوغلی

تاریخ تولد :1346/02/21

تاریخ شهادت : 1365/03/18

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه : اردبیل - خلخال – دارالسلام

زندگی نامه

بیست و یکم اردیبهشت سال 1346 پدر کرکره های مغازه را پایین کشید . خیابان های خلخال را به سمت خانه قدم زد و راهی شد . وارد خانه که شد صدای گریه کودک و شادی اهل خانه در هم پیچیده بود . دومین فرزندش را به آغوش کشید و با اقامه ی اذان بر گوش فرزند، به عشق اهل بیت پسرش را محمد رضا نام گذاشت . مادر صبیه خانم مختاری زنی خانه دار و متعهد بود و پدر بلال باقر اوغلی که خودش سالها به آستان امام حسین ( ع ) عرض ارادت کرده بود و محمد رضا را هم با اهل بیت و مسجد آشنا کرده بود .


محمد رضا که دیگر او را رضا صدا می زدند در کنار بازی و اسباب بازی هایش از چهار سالگی کوچکترین عضو هیئت عزاداری حسین ( ع ) بود و اهل مسجد به تکبیر و اذان این کودک شیرین زبان انس پیدا کرده بود و گویا این آغاز راهی بود برای پایان سرخ و اتصال به شفق خونین رنگ کربلا .


پاییز بود و زیبایی رنگ به رنگ شدن درختان و شادی کودکان در هم پیچیده بود . رضا از زیر قرآن رد شد و با شادی وارد مدرسه ی ابتدایی ناصری خلخال شد و هر روز مشتاق تر از دیروز به درس و مشق هایش می رسید و خواهرش با او ریاضی کار می کرد . بعد از مدرسه هم به مغازه ی پدر می رفت که کمکش باشد و غروب خود را برای نماز به مسجد رساند .


اول، دوم، ... تا پنجم ابتدایی به همین منوال گذشت . از پنجم ابتدایی دیگر ترک تحصیل کرد . پدر تازه خانه خریده بود و وضع زندگی کمی بهتر شده بود . رضا به عنوان اولین پسر خانواده در قبال سایر اعضای خانواده ی 9 نفرشان احساس مسئولیت می کرد، وارد بازار کار شده و با پدر مغازه را می چرخاندند . ساده بود، ساده می پوشید، ساده می زیست و می گفت : همه ما باید از امام علی ( ع ) و پسرش امام حسین ( ع ) الگو بگیریم . در مقابل مشکلات ملایم، آرام و به خدا توکل می کرد و اوقات بیکاری را فوتبال بازی می کرد . همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و راهپیمایی در شهرهای مختلف او نیز در تظاهرات شهرستان خلخال شرکت می کرد .


مادرش می گوید :" آن روز خبر شهادت شهید مظفر عزیزی ( اولین شهید شهرستان خلخال ) در کل شهر پیچیده شد . محمد رضا یازده سال داشت و مخفیانه به دنبال پدرش برای شرکت در راهپیمایی از خانه خارج شده بود و پاسی از شب گذشته بود . من و پدرش برای او همه جا را گشتیم تا اینکه صبح خبر رسید رضا را در جلوی سردخانه ی بیمارستان جایی که هنوز جنازه ی شهید عزیزی آنجا بود در حال گریه کردن دیده بودند .


سال 59 که صدای شلیک صدام و صدامیان شروع تجاوزگری به کشورمان بود، رضای سیزده ساله که نمی توانست راهی جبهه شود در پایگاه فعالیت می کرد به واحد اعزام نیروی خلخال می رفت و ساک و وسیله های رزمنده ها را جا به جا می کرد تا ارادت خود را به کار رزمندگان و هدفشان نشان دهد . خانه شان که نزدیک سپاه بود می رفت از خانه شربت آورده و برای رزمندگان پخش می کرد . شبها با دوستان به گلزار شهدا می رفتند و کنار مزار شهدا فانوس روشن می کردند .


مادر خاوندی که یکی از شهدای عزیز خلخال است می گوید :


" شبها از پنجره خانه می دیدم که رضا کنار هجله ی پسرم می نشست و گریه می کرد .


همه این حالات نشان از دل بیقرارش داشت که او را عاشقانه راهی جبهه های حق کند . رضا به عنوان بسیجی راهی جبهه ها شد بعد از بازگشت و اتمام دوره ی سه ماهه باز هم آرام و قرار نداشت دو بار دیگر نیز به صورت داوطلبانه اعزام شد . یک سال قبل از سن قانونی سربازی در سن 17 سالگی داوطلبانه دفترچه ی اعزام به خدمت گرفت و این بار به عنوان یک سرباز ارتشی در جبهه ها حضور یافت .


پدرش می گوید :


من همیشه نگران حال پسرم بودم و او نیز این نگرانی را در نامه هایی که برای هم می فرستادیم حس می کرد . در آخرین نامه ای که از او به دستم رسید عکسی از اوضاع و احوال خود انداخته بود که در آن سفره ای از چند نوع میوه مانند سیب و هندوانه و نیز کمپوت و نان چیده بود و خدا می داند که آنها را چطور جمع کرده بود و خودش میان آنها نشسته بود تا بدینوسیله اوضاع و احوال را به خوبی نشان دهد .


همرزمانش برای من از رشادتهای او و اینکه از هیچ کاری دریغ نمی کرد می گفتند و اینکه خود را به دل آتش دشمن سپرده بود تا دو نفر از دوستانش را که زخمی شده بودند کمک کند


باز یکی از همرزمانش برایم تعریف می کرد و می گفت : روزی که عملیات داشتیم دو نفر از ما در صد متری خاکریز زخمی افتاده بودیم و آتش دشمن بقدری سنگین بود که کسی یارای امداد رسانی به آنها را نداشت . محمد رضا از تاریکی شب استفاده کرد و بی مهابا از سنگرش خارج شد و به طرفمان آمد ما را یک به یک کولش کشید و تا پشت خاکریز آورد و جسورانه جان ما را نجات داد .


آخرین دیدارمان بعد از چهارشنبه سوری سال 1364 بود . چند روز از عید را کنار مان ماند و رفت . از حالات او مشخص بود که رفتنی است . همان سال یکی از عکسهایش را کنار تاخچه گذاشتم و تا زمان شهادتش که اواخر اردیبهشت 1365 بود در جبهه ماند تا اینکه به تاریخ 1365/12/24 درست بعد از گذشت 3 روز از بهار عمرش در منطقه حاج عمران در درگیری با نیروهای بعثی در اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید تا نامش در تاریخ دلیر مردان ایران و ایثار و شهادت ثبت شود و پیکر مطهرش بعد از اقامه ی نماز و تشییع در شهرستان خلخال در گلزار شهدای خلخال به خاک سپرده شد.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها