شهید عباس ثروتی
تاریخ تولد :1342/03/02
تاریخ شهادت : 1366/11/14
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
در سال 1342 امام امت به یکی از مأموران رژیم ستم شاهی فرموده بود: « یاران من در گهواره ها و یا در شکم مادرانشان هستند»
و عباس نیز که در همان سال متولد گشته و در گهواره بود، یکی از یاران رهبر کبیر انقلاب می باشد .
دانش آموز کلاس پنجم دبستان بود که در بین راه مدرسه با یکی دیگر از بچه ها، دعوا می کند. از آن روز تصمیم می گیرد که خود را قوی و نیرومند سازد، و در نتیجه به ورزش روی می آورد و خود در دفتر خاطراتش چنین نوشته است: « در بین راه، با یکی ازبچه ها، دعوایم شد. بعد از کمی زد و خورد، ما را سوا کردند. از همان موقع فهمیدم که انسان به ناچار، گاهی به زور متوسل خواهد شد. لذا، مصمم شدم از آن به بعد، به تقویت قوای جسمانی بپردازم. روی همین اصل بود که به ورزش پرداختم و موقعیت چشم گیری در بین رفقا، بدست آوردم. طوری بود که در ورزش، در بین بچه های محل همیشه زبانزد بودم ـ مخصوصاً در فوتبال ـ بعد از مدتی به ورزش بوکس پرداختم؛ پس از کمی مهارت، به ورزش پرورش اندام روی آوردم؛ بعد از مدتی به خاطر این که، مبادا قدم بسوزد، ورزش را ترک نمودم.» که شاید همین روحیه و تفکرات، وی را به طرف ارتشی شدن کشانیده و یک فرد نظامی گشته است .
وی هنگامی که انقلاب اسلامی ایران به اوج خود رسید و مخالفت های مردم این مرز و بوم بر عليه رژیم طاغوتی به صورت تظاهرات و راهپیمايی های روزانه و تکبيرهای شبانه، حتی خفتگان در لاك خويش را بيدار مي كرد، گاهی می شد، كه خود را به انقلابیون می رسانید .
در یوم الله 22 بهمن سال 1357 پیروزی چون بهاری شکفت، اما چندی بعد، جنگی را به منظور به سقوط کشانیدن انقلاب و هدم اسلام تحمیل نمودند و عباس با این که متأهل بود، مدت شش سال از طرف نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، با متجاوزان بعثی، رزم بی امان داشت و هر بار که به مرخصی می آمد، روحیه اش از دفعه قبل، بهتر شده بود و چنان رفتاری داشت که می شد نتیجه گرفت، همیشه مایل است در جبهه های حق علیه باطل حضور داشته باشد .
سرانجام، با اصابت ترکشی از طرف متجاوزان بعثی به بدن عباس، چشمان خدابین را، از مظاهر دنیا برگرفت و ان شاء الله به باغ های بهشت گشوده باشد.
یادداشت
از آنجا که دوران زندگی خود را مدیون فداکاری های مادر خود می دانست در یکی از نامه های خویش که از جبهه فرستاده بود ايشان را اين طور مورد خطاب قرار داد :
مادرجان! به خدا هیچ گاه زحمات شما را فراموش نمی کنم؛ مادرجان! این بار که خواستم به مأموریت بیایم، حتماً عکس شما را باید همراه خود بیاورم، زیرا به خدا نمی توانم یک لحظه فراموشت کنم. مادرجان! وقتی از بچه ها، از خانواده صحبت می کنیم، به مادری چون شما، افتخار می کنم. مادرجان!به خدا تنها سرمایه ای که دارم، شما هستید. از خدا می خواهم تنها سرمایه زندگی مرا ـ مادر فداکار مراـ برای همیشه صحیح و سالم نگه دارد. باور بفرمايید، هر چه از شما بگویم، کم گفته ام و ان شاء الله که بتوانم در آینده خدماتی بکنم که شما را، از خود راضی کنم. امیدوارم که خداوند به من توفیق عنایت کند که بتوانم تا آخر عمر خدمت گذاری مادر عزیزم را بکنم .[۱]