شهید قربان علی عابدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
قربان علی عابدی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بجنورد
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۱،شلمچه کربلای ۵
یگانهای خدمت لشکر ۵ نصر
سمت‌ها مخابرات و بی سیم
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرعلی


خاطرات محبت و مهربانی موضوع محبت و مهرباني راوی متن کامل خاطره

نیمه های شب بود ، همگی در خواب بودیم پدرم تازه از جبهه رسیده و وارد خانه شده بود بالای سر من ایستاد و با صدای مهربانش مرا صدا زد ربابه بلند شو دخترم برایت خرما آوردم . من که خیلی خرما دوست داشتم با شنیدن این حرف از خواب بیدار شدم و مستقیم به طرف ساکش رفتم .پدر گفت: ای شکمو سلامت را فراموش کردی اول بیا تا تو را ببوسم بعد. من که از این کارم خیلی خجالت کشیدم ، معذرت خواستم و خود را در آغوش پدر انداختم و پدر بعد از اینکه مرا نوازش کرد و بوسید گفت: الان خودم برایت خرمای تازه می آورم . خرما را که به من داد ، کمی از آن خوردم و بقیه را به سقف خانه آویزان کردم .پدرم گفت : اگر درسهایت را خوب بخوانی و به مادرت نیز در کارها کمک کنی هر وقت که بیایم برایت خرما می آورم .من هم با خوشحالی گفتم : چشم اطاعت می شود . حسن برخورد راوی متن کامل خاطره

یکی ار دوستان پدرم تعریف می کرد : یک روز تمام فامیل را به سر ، زمین پدرت بردم و همه مشغول خوردن و بردن میوه بودیم که پدرت از راه رسید و با لبخندی که همیشه به لب داشت گفت: خوردن حلال است و بردن حرام خبر شهادت راوی متن کامل خاطره

نزدیکیهای غروب بود که چند نفر از بجنورد به خانه ما آمدند و خبر شهادت پدرم را به ما دادند و گفتند پدرم در عملیات کربلای پنج ، در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گشته است . با شنیدن این خبر ما با ماشینی که از بجنورد آمده بود راهی بجنورد شدیم شب را در خانه دایی ام به سر بردیم و صبح برای تشییع شهدا همراه آمبولانسی که شهدای سنخواست درآن بودند به طرف سنخواست به راه افتادیم و از آنجا پیکر پاک و مطهر پدرم را به طرف روستای معصوم زاده بردیم که در آنجا جنازه ایشان را به ما نشان دادند . گرچه آن موقع من سیزده سال بیشتر نداشتم و برایم خیلی سخت بود .اما چون پدرم عاشق شهادت بود ما نیز درنهایت رضایت ، خدا را شکر می کردیم که بالاخره پدرم به آرزویش رسید. توجه به امور معنوی موضوع توجه به امور معنوي راوی متن کامل خاطره

648. قربانعلی عابدی صبح روزی که پدر می خواست برای آخرین بار به جبهه برود هنگام نماز مرا از خواب بیدار کرد و گفت: بلند شو من می خواهم بروم قرآن بخوانم تو هم بیا و با خواندن قرآن مرا شاد کن . توجه به تربیت فرزند موضوع توجه به تربيت فرزند راوی متن کامل خاطره

647. قربانعلی عابدی یک روز که من در درسی موفق به کسب نمره عالی شدم پدرکه به امر تحصیل بسیار اهمیت می داد و همیشه سعی می کرد به نوعی ما را به این امر تشویق کند چادر نماز قشنگی خریداری و آن را به عنوان جایزه به من داد. پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي راوی متن کامل خاطره

645. قربانعلی عابدی یک روز برادرم مشغول صحبت با پدر و مادرم بود در کمال احترام از آنها خواست که هنگام تقسیم ارث و میراث تمام سهم او را به جبهه ببخشند اما به گونه ای شد که برادرم قبل از تقسیم ازث و میراث با نوشیدن شربت شیرین شهادت در اثر اصبت ترکش در کربلای 5 تمام هستی خود را فدای جبهه ها کرد . خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی متن کامل خاطره

646. قربانعلی عابدی گروهانی که قربانعلی در آن بود ، تازه به منطقه رسیده بود که دشمن شیمیایی زد و برادرم که قبلاً نیز شیمیایی شده بود با چشمان پر از اشک مرا صدا کرد که کاری برایش انجام دهم . من هم قطره ای در چشمش ریختم تا مقداری آرام شود اما به عکس انتظارم ناراحتی چشمش خوب که نشد هیچ شدت هم گرفت. بعد از این ماجرا قربانعلی برای جبران این کار مرا به بخش تدارکات برد و مجبور کرد آنقدر میوه (پرتقال) خوردم که دیگر نای نفس کشیدن نداشتم . محبت و مهربانی موضوع محبت و مهرباني راوی متن کامل خاطره

649. قربانعلی عابدی پدر برای خواهر بزرگم که سال اول ابتدایی بود از آن مداد رنگی های بزرگ خریده بود ، من که از او کوچکتر بودم و هنوز به مدرسه نمی رفتم با دیدن مداد رنگیهای خواهرم شروع به بهانه گیری کردم و خواستم به این طریق آنها را از او بگیرم . در همان لحظه پدرم از راه رسید و گفت : دختر بزرگم درست است که تو به مدرسه می روی و به مداد رنگی نیاز داری اما او هم خواهر کوچکتر است و باید رعایت حالش را کرد پس مدادها را به او بده من قول می دهم همین امروز یکی دیگر برای تو بگیرم .[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا