شهید محسن حسین پور عرب
تاریخ تولد : 1348/05/01
نام : محسن
محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : حسین پورعرب
تاریخ شهادت : 1366/02/01
نام پدر : حسین
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل : پاسدار
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
rId6
خاطرات
- چهل و پنج روز به عید مانده بود که محسن می خواست به جبهه اعزام شود. تصمیم داشتیم یک دست کت و شلوار برای عیدش بدوزیم. وقتی موضوع را فهمید با خونسردی گفت: حالا باشه برای بعد. وقتی گفتم: می خواهم ببینم کت و شلوار به تنت چطور است با اصرار زیاد قبول کرد و گفت: من می پوشم ولی آخرین بار است. ناراحت شدم، گفتم این چه حرفی است که میزنی؟ می خواهم کت و شلوار بدوزی که وقتی از جبهه آمدی برایت برویم خواستگاری. چون همیشه در کارهایش خداوند را در نظر داشت. در جواب گفت: هر چه خدا بخواهد. به اصرار گفتم : حالا شما یک بار تنت کن. قبول کرد. همینطور که جعفر برادر کوچکش را بغل گرفته بود. شروع کرد به غلت زدن توی اتاق. از این طرف به طرف اتاق غلتید . گفتم: مامان چرا اینطوری می کنی؟ گفت: می خواهم مرا توی این کت و شلوار حسابی ببینی. چون دیگر به تنم نخواهی دید. توی درگاه نشستم و شروع کردم به گریه. گفت: حالا که گریه ات گرفته برایت یک روضه ی حضرت زینب(س) می خوانم تا خوب گریه کنی و شروع کرد به خواندن روضه. پرسید: می دانی چرا این روضه را خوانم؟ و خودش جواب داد: چون حضرت زینب(س) خیلی صبر کرد و در واقعه ی کربلا از شهادت برادر و عزیزانش مصیبت زیادی دید، و ادامه داد: مامان دلم می خواهد مثل حضرت زینب(س) باشی. نگذاشتم ادامه دهد. گفتم: مادر دیگر از این حرفها نزن. گفت: واقعیت است باید قبول کنی. شاید در لباس دیگر مرا ببینی ولی توی این کت و شلوار مرا نخواهی دید. این موضوع گذشت و محسن به جبهه اعزام شد. و دیگر فرصت نشدکه کت و شلوار را بپوشد. تا اینکه چند ماه بعد به آرزوی قلبیش که شهادت بود و همیشه در دعاهایش آنرا از خدا طلب می کرد، رسید .
- قبل از شهادت فرزندم محسن حسین پور عرب یک شب در خواب دیدم وارد حرمی شده ام که مانند خانه خدا دور تا دور آن را ایوان درست کرده اند و ضریح امام رضا(ع) هم در وسط قرار دارد در روی ایوان خانه افراد زیادی ایستاده اند در آنجا تکیه بر دیواری زدم و متوجه خانمی قد بلند که پوشیه زده بود شدم و تاج گلی زیبا روی سرش گذاشته بود و چند تاج گل دیگر در دستش بود که به بعضی از خانم هایی که در آنجا بودند می داد وقتی به پیش من رسید یکی ازتاجها را روی سر من گذاشت و گفت مبارکت باشد. گفتم چه چیزی؟ در همان لحظه از خواب بیدار شدم صبح آن روز احساس خوشایندی نداشتم و دلشوره وجودم را گرفته بود نزدیکی ظهر بود که خبر شهادت او را برای من آوردند و من متوجه شدم آن تاج گل برای شهادت فرزندم بوده است .
- یادم هست سال گذشته یک روز که بر سر مزار پسرم محسن حسین پور عرب رفته بودم متوجه شدم یک جوان که هم سن و سال پسرم بود با همسرش به نزد من آمدند و سر مزار پسرم نشستند وقتی از او پرسیدم چه کسی هستید؟ گفت یکی از دوستان و همرزمان محسن هستم بعد از چند دقیقه ای که نشست خاطره ای از او برایم تعریف کرد که محسن همیشه در رزمهای شبانه شرکت می کرد یک شب که همراه او در رزم شبانه شرکت کردم در حال راه رفتن بودیم به او گفتم شما نمی ترسید که یکی از تیرهایی که مثل باران از آسمان می بارد به شما اصابت کند ایشان در جواب من گفت تیری که به نام من ثبت شده است به من می خورد حالا هر چه خواسته باشد تیر بیاید قسمت هر کس را خدا مشخص می کند اتفاقا همان شب در حال پیش روی بودیم که گلوله خمپاره منفجر شد و ترکش به پهلویش اصابت کرد و در همان جا به مقام والای شهادت دست یافت .
- یادم هست اولین عملیاتی که با شهید محسن حسن پور عرب شرکت کردیم عملیاتی ما بین کربلای 1 و 4 بود ما در شروع عملیات قله را فتح کردیم و در پایین قله شهری از عراق به نام مندلی قرار داشت که مسیر مجاهدین عراقی بود و اگر این قله دست عراقی ها بود مسیر مجاهدین بسته می شد ما طی یک درگیری شدید پایین قله را از دست داده بودیم و فقط بالای ارتفاعات مستقر بودیم که شب بعد قرار شد که عملیات انجام داده و کوهپایه و شهر را در تسلط خود بگیریم در آن زمان عراقی ها سنگر هایی حفر کرده بودند و دور آن را هیچ کیسه ای و حصاری نگذاشته بودند به همین خاطر خیلی سخت متوجه سنگرها می شدیم در آن زمان عملیات شروع شد و در مرحله اول دو گروهان وارد عمل شدند و در خط مستقر شدند و گروه های ایشان گروهان احتیاط بود در مرحله اول ما تلفات دادیم و نتوانستیم پیش روی کنیم در مرحله دوم گروهان ایشان وارد عمل شد و با هم به جلو می رفتیم که به یکی از همان سنگرها خوردیم و چون ایشان نفر اول ستون بود رگبار اول عراقی ها به ایشان خورد و ایشان در همان لحظه به شهادت رسیدند ما به راه خود ادامه دادیم و آنجا را فتح کردیم و تا آخر جنگ در تسلط ما بود .
منبع سایت یاران رضا