شهید محمود پایدار کاظم آبادی
اریخ تولد : 1334/12/12 نام : محمود محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پایدارکاظمابادی تاریخ شهادت : 1359/02/12 نام پدر : غظنفر مکان شهادت : خیابانکاشانی تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر گلزار : بهشترضا
خاطرات
ماه مبارک رمضان بود و هوا هم بسیار گرم بود. یک روز با محمود به تایباد که منطقه ی خطر خیزی است رفته بودیم چند نفر از آقایان گفتند: شما نمی خواهد روزه بگیرید. شرایط منطقه طوری است که اگر روزه بگیرید نمی توانید دوام بیاورید. به محمود گفتم: حالا چه کار کنیم گفت: من که روزه می گیرم. گفتم: چه طوری؟ گفت: با روحانی محل مان درباره ی این موضوع صحبت کرده ام و گفتم که کارم این است او گفت: شما مثل راننده ها هستید و می توانید روزه بگیرید. ایشان خیلی به روزه گرفتن اعتقاد داشت و تمام ماه مبارک را روزه گرفت. به خاطر دارم یک هفته قبل از اینکه برادرم محمود به شهادت برسد خواب دیدم که یک نفر برایم پیغام آورده محمود شهید شده است. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم. از این خواب دیری نپایید که برادرم به درجه رفیع شهادت نائل گردید. به یاد دارم سال پنجاه و هفت بود که یک روز در پایگاه بودم به من تلفن کردند و گفتند محمود طی درگیری، بیمارستان امام رضا علیه السلام تیر خورده و بستری شده است من در آن موقع هنوز بازنشست نشده بودم و در نیروی هوایی مشغول به کار بودم آمدم و لباس شخصی پوشیدم و به داخل بیمارستان رفتم به هوای ملاقات داخل اتاق شدم و از پنجره اتاق محمود را به دو تا از دوستان و برادر دیگرم که در بیرون منتظر بودند دادم و او را کف ماشین خوابانند وقتی که می خواستیم از در بیمارستان خارج شویم گفتند کسی را می خواهند بیرون ببرند گفتم نه ما حالمان خوبست بالاخره بیرون آمدیم. آن زمان وقتی کسی زخمی می شد او را از بیمارستان مرخص نمی کردند و حتی پول تیر را هم از آنها می گرفتند. به خاطر دارم هنگامی که من و محمود در کمیته بودیم آنجا نظافت چی نداشت بچه ها ماموریت رفته بودند و خاک اره کف کمیته را پر کرده بود. یک روز صبح بعد از نماز مقداری آب روی خاک اره ها ریخته و کف کمیته را جاروب کرد. به او گفتم بیا برویم ماموریت دیر می شود. گفت: تا شما سوار ماشین شوید من می آیم طول نمی کشد چه اشکالی دارد که من هم جاروب زده باشم. بعد از این که کارش تمام شد آمد سوار ماشین شد. گفتم: چرا بر روی خاک اره ها آب ریختی؟ گفت: برای این که گرد و خاک وارد ریه بچه ها نشود. بعد از این که از ماموریت برگشتیم متوجه شدیم که او دستشویی را هم تمیز کرده است. محمود به نظافت و تمیزی خیلی اهمیت می داد.
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4730