شهید نادر رضایی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
نادر رضایی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۳/۳/۳۱،مهاباد
محل دفن بهشت رضا
یگانهای خدمت تیپ ویژه شهدا
سمت‌ها جانشین واحد
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدررضا


خاطرات

- جنازه شهید رضایی در سردخانه بیمارستان قائم بود مطلع شدم که خانواده ایشان برای دیدن جنازه به بیمارستان می آیند جنازه نادر را من قبلاً دیده بودم وضعیت خیلی بدی داشت تقریباً تمام صورت ایشان از بین رفته بود مخصوصاً جنازه حدود یک هفته هم در آفتاب مانده بود . خلاصه تا فهمیدم اینها در حال حرکت به بیمارستان هستند سریع بیرون آمدم و چند شیشه گلاب تهیه کردم تا جنازه را معطر کنم و کمی از آن وضعیت خارج شود جنازه را که دوباره بیرون آوردم دیدم بدن ایشان سر درست و حسابی ندارد خیلی متأثر شده بودم به هر حال گلابها را روی بدن ایشان پاشیدم به نظرم رسید بهتر است مادر ایشان جنازه را نبیند چونوضعیت خوبی نداشت ولی اینقدر از خود بی خود شده بودم و متذثر بودم که این تدبیر را عملی نکردم خلاصه خانواده محترم ایشان هم آمدند آن لحظات قابل توصیف نیست به هر حال ایشان هم به خاک سپرده شد و به فیض عظیم شهادت رسید . یادش گرامی .

- قبل از شهادت نادر، یک شب متوجه شدم دخترم در خواب گریه می کند . او را بیدار کردم و گفتم دخترم چرا گریه می کنی ؟ او گفت : خواب دیدم عده ای مشغول ساختن مقبره ای زیبا هستند . از آنها پرسیدم این مقبره مال چه کسی است؟ آنها گفتند : این را برای نادر می سازیم . بعد از همان لحظه نادر را در آسمان دیدم که به من نگاه می کند و می خندد .

- تیپ ویژة شهدا در آن زمان مرتب عملیاتهای پاکسازی داشت اولین عملیاتی که بعد از حضور نادر در تیپ ویژة شهدا قرار شد انجام شود در منطقه سِرو بود در مرز ترکیه تعداد زیادی از اشرار از حزب دموکرات بودند که همراه تعدادی از منافقین با ترکیه ارتباط داشتند چندین بار عملیاتهایی توسط گردانهای دیگر علیه اینها انجام شده بود که با موفقیت روبرو نشده بودند هیچ کس جرأت نمی کرد در آن منطقه تردد داشته باشد و اینها آزادانه رفت و آمد می کردند خلاصه قرارگاه حمزه سیدالشهدا قضیه را به تیپ ویژة شهدا که مقتدرترین نیروی نظامی آن زمان در کردستان بود محول می کند طرح و برنامه ریزی عملیات شروع شدقرار شد ما از سه محور به روستایی که مرکزیت آنها آن جا بود حمله کنیم مشکلی که ما با ضد انقلابهای کردستان داشتیم این بود به محض این که اینها می فهمیدند تیپ ویژة شهدا وارد عمل شده است فرار می کردند ما باید ابتدا راههای فرار این ها را می بستیم تا مجبور شوند با ما رودررو شوند از سه محور قرار شد این عملیات انجام شود . یک محور را شهید کاوه سرپرستی می کرد یک محور را شهید قمی جانشین تیپ و یک محور را هم سردار منصوری که رئیس ستاد تیپ بودند . از سه طرف قرار شد روستا محاصره شود مسافت زیادی را هم باید پیاده طی می کردیم قرار بود من با شهید کاوه اعزام شوم نادر به عنوان جانشین حفاظت بود با شهید قمی و یکی دیگر از دوستان هم با سردار منصوری . محور شهید قمی از همه محورها خطرناکتر بود من به شهید قمی سفارش کردم که ایشان ( نادر ) تازه آمده است به کردستان آشنا نیست مواظبش باش لازمش دارم تجربه جنگی ندارد ایشان هم قول داد و حرکت کردیم . شب را در پادگانی نزدیک ارومیه سپری کردیم قرار بود نیمه شب شهید قمی با نیروهایش حرکت کند بعد شهید کاوه و سپس سردار منصوری نیمه شب شهید کاوه تصمیمش عوض می شود و به شهید قمی می گوید من محور تو را می روم و تو هم محور من را بردار و برو و بلافاصله حرکت می کنند صبح نزدیکیهای نماز که قرار بود حرکت کنیم شهید قمی را دیدم گفتم مگر قرار نبود شما نیمه شب بروید؟ گفت : باز آقای کاوه دقیقه نود کار خودش را کرد و به جای ما رفت گفتم : پس چرا به من نگفتید؟ گفت : دیگر فرصت نشد . از همان لحظه یک دلولپسی عجیب به من دست داد . خلاصه عملیات انجام و بسیار هم موفقیت آمیز بود از سه محور فقط شنیدم شهید کاوه در محاصره افتاده است نگران بودم مثل اینکه تعدادی از بجه ها هم شهید شده بودند خلاصه خودم را به شهید کاوه رساندم و سراغ نادر را از ایشان گرفتم شهید کاوه گفت : من فقط مجروح شدنش را دیدم احتمال هم دارد که اسیر شده باشد . این نکته را هم یادآوری کردم که من سفارش نادر را به شهید قمی کرده بودم . گفتم : مواظب این باشید تا حالا جنگ کردستان نداشته است که ایشان گفت : رشادتی که من در این جوان ( نادر ) دیدم من را بسیار جذب کرد، یکی از عواملی که توانستیم از کمین فرار کنیم و خارج شویم جانفشانی نادر رضایی بود چون به محض اینکه ایشان زخمی شد حکم پشتیبانی کننده ها را داشت خلاصه در جستجوها متأسفانه پیکر ایشان را در حالیکه توسط منافقین شکنجه شده بود پیدا کردیم .

- نحوة شهادت نادر را دوستانش اینگونه برایم تعریف کردند : نادر و تعدادی از همرزمانش که یک تیم شناسائی و تجسس بودند در دره ای با کموله ها درگیر می شوند آنها به صورت دفاع و گریز به نبرد پرداخته بودند تا خود را به شیاری برسانند و نجات یابند . در این گیر و دار تیری به پای نادر می خورد و او را از حرکت باز می دارد . نادر که زخمی می شود به بقیة دوستانش می گوید شما سریعتر از دره خارج شوید من دیگر قادر به راه رفتن نیستم، همین جا جلوی آنها را می گیرم . دوستان نادر در آن لحظه به دلیل صعب العبور بودن آن دره و نزدیک بودن فاصلةشان با کومله ها نمی توانند کمک کنند و مجبور می شوند بدون نادر ـ از شیاری که در آن دره وجود داشت ـ خود را از آن محلکه بیرون بکشند تا تمام اعضای تیم قتل عام نشوند . آنطور که دوستانش از فاصله دور دیده بودند نادر تا آخرین تیرش جلوی کومله ها را گرفته بود، و مانع پیشروی آنها شده بود . ظاهراً وقتی گلوله هایش تمام می شود به دست کومله ها اسیر می شود . بعد از پانزده روز بچه های سپاه طی یک پاتک آن منطقه را به تسخیر خود در می آورند و جنازة نادر را پیدا می کنند اما نه در آن جایی که اسیر شده بود بلکه او را در نقطه ای خیلی دورتر از جایی که زخمی شده بود می یابند . آنطور که همرزمانش می گفتند و عکسهایش نشان می داد وقتی کومله ها او را گرفتند به طرز فجیعی شکنجه کردند . به طوری که دندان هایش را کشیده بودند، شکمش را پاره کرده بودند و آنقدر گلوله به سرش زده بودند که چیزی از سرش نماند و شناسایی نشود . نادر واقعاً همانطور که دوست داشت شهید شد و به آرزوی همیشگی اش رسید .

- یادم است سال پنجاه و هشت در کرج بودیم سالگرد انقلاب بود و قرار بود مردم به پشت بام منازلشان بروند و الله اکبر بگویند ما هم تازه به کرج آمده بودیم و در آن محل غریبه بودیم در آن منطقه ای که ما ساکن بودیم تقریبا اهالی آن جا خیلی به این مسائل توجهی نداشتند . خلاصه نادر بالای پشت بام رفت و با صدای رسایی که داشت شروع به الله اکبر گفتن و شعار دادن کرد یکی از شعارهایش هم این بود : آمریکا تو با سلاح ناگوار ما باسلاح ایمان بجنگ تا به جنگیم . اکثر همسایه ها تعجب کرده بودند و از همدیگر سئوال می کردند این کیست و دارد چه می کند؟ بعد نادر به شوخی می گفت این کرجی ها شعار دادن یاد ندارند به هر حال هر جا صحبت از انقلاب و دفاع از ارزشهای آن بود نادر سعی می کرد به بهترین نحو ممکن شرکت کند .

- یک سال از طرف سپاه به برادران سپاهی فعّال به عنوان عیدی سکه ی طلای دادند روزی به نادر گفتم : مادر جان به تو عیدی ندادند؟ ! تو که تمام وقتت را برای کارهای سپاه می گذاری گفت : مادر می خواهی چکار؟ گفتم : تو بالاخره در آینده می خواهی ازدواج کنی خرج و مخارج داری باید همین حالا به فکر باشی . گفت : مادر مال دنیا برای من اهمیتی ندارد من به چیزهای بهتری فکر می کنم .

- یادم است نادر از ریاکاری متنفر بود یک زمانی نادر خمس اموالش را حساب کرده و پرداخت نمود . یکی از اقمواممان به منزل ما آمده بود که ایشان از نظر مالی هم وضعیت خوبی داشت . مادرم به ایشان گفت : ببین نادر که هنوز مالی ندارد به پرداخت خمس مقیّد است ولی شما نیستید . آن آقا هم ناراحت شد و گفت : نادر چرا خمس می دهد او اشتباه می کند می تونست با این پول دو تخته قالی بخرد و یک سودی هم ببرد . وقتی نادر از جریان مطلع شد خیلی از دست مادرم ناراحت شده بود و که چرا فیش خمس را به همه نشان داده ای این از هزار تا بدگویی برای من بدتر است او فکر می کرد که ریاکاری شده است و از این موضوع ناراحت بود .

- یادم می آید سالها قبل از جبهه رفتن نادر روزی تمام اعضاء خانواده دور هم جمع بودیم . در اتاق نشسته و در حال صحبت کردن بودیم ناگهان دیدیم که صدای خودمان را می شنویم به عقب برگشتیم نادر را دیدم که کنار ضبط صوت نشسته است و صدایمان را ضبط کرده است گفت به صحبتهایتان گوش کنید و ضبط را روشن کرد وقتی حرفهایمان را شنیدیم همه ناراحت شده بودند که چرا حرفهای بیخودی زده ایم نادر با این کار می خواست بگوید از این حرفها نزنید صحبت بکنید که برای آخرت شما مفید باشد بعد نادر گفت : تمام حرفهای شما ضبط می شود و در نزد خداوند محفوظ است مراقب اعمال و صحبتهایتان باشید .

- قبل از اینکه در مدرسه تدریس کنم در محل دیگری مشغول کار بودم به محل کارم خانمی مراجعه کرد و گفت : من مسافر هستم در راه مانده ام و پول بازگشت به شهرستانم را ندارم . من هم روی حساب اینکه ایشان حقیقت را می گوید به برادرم مراجعه کردم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم . به محض اینکه این موضوع را با نادر در میان گذاشتن ایشان گفت : به چه مقدار پول نیاز دارد؟ گفتم اگر ششصد تومان بدهید خوب است فوراً ششصد تومان داد و گفت پول را به این خانم بدهید من هم پول را بردم تا به ایشان تحویل بدهم ولی خوب ایشان رفته بود و من هم پول را به نادر برگرداندم در آن زمان کل حقوق نادر هزار و دویست تومان بود یعنی نصف حقوقش را بدون هیچ درخواستی فقط بخاطر خدا در راه او اهدا کرد .

- یادم می آید در دوران بچگی با نادر درگیر شده بودم ایشان هنوز دبستان می رفت . مقداری صورتش خونی شده بود بالاخره من هم حالت بچگی داشتم بازی می گردیم . بعد بازی دعوایمان شده بود نادر خیلی گریه می گرد . مادرم آمد و ناراحت شد . چون نادر از من کوچکتر بود مادرم به او گفت : نادر می خواهی خواهرت را بزنم؟ بگو چه کار کنم؟ من هم حسابی ترسیده بودم . فکر می کردم الان یک کتک خواهم خورد . مثل گنجشک می لرزیدم، نادر همانطور که اشک می ریخت و گریه می کرد گفت : مادر بخشیدش . بخاطر دارم که نادر از همان بچگی روحیه بالا و گذشت داشت با اینکه یک بچه دبستانی بیشتر نبود و شاید معنی لغوی ایثار را هم نمی دانست .

- روزی نادر به من گفت : یک خواب عجیبی دیده ام . گفتم : چه خوابی دیده ای؟ هنوز نادر به جبهه نرفته بود . گفت : خواب دیده ام، یک تیر به پایم اصابت کرده است و یک تیر هم به سرم، هنگام شهادتش هم به همین صورت بود اوّل یک تیر به پایش زده بودند و تیر دیگری هم به سرش اصابت کرده بود .

- مادر شهید رضایی برایم تعریف می کرد : یک روز نادر در سنین نوجوانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، کمی در منزل شیطنت و من را اذیت می کرد . نادر هم فهمیده بود که من از دست ایشان ناراحت هستم، موقع نهار سر سفره نادر را ندیدم به دنبالش رفتم دیدم صدایش از اتاق می آید . با آن حس کنجکاوی و مادرانه آرام در را باز کردم، دیدم نادر سجاده ای پهن کرده است و با خدا راز و نیاز می کند . دستهایش را به طرف آسمان بلند کرده است و مرتب می گوید خدایا مادرم را از من راضی نگه دار . چنان نادر متأثر شده بود که اشک از چشمانش سرازیر بود .

- بعد از شنیدن خبر مجروح شدن نادر تلاش برای پیدا کردن ایشان شروع شد تمام مناطق عملیاتی را جستجو کردیم، تا محل زخمی شدنش را پیدا کردیم . مقداری خون دیدیم که در اثر جراحت ایشان روی زمین ریخته شده بود اما اثری از وجود شهید آنجا نبود، خلاصه تمام منطقه را طی چند روز جستجو کردیم تا بالاخره پیکر مطهر این شهید را در ارتفاعات مجاور پیدا کردیم سراسر پیکر او را شکنجه کرده بودند . آثار اذیت و آزار منافقین روی بدن مبارک ایشان به چشم می خورد دهها گلوله به بدن ایشان شلیک کرده بودند آنقدر به صورت ایشان تیراندازی کرده بودند که غیر از چانه ایشان قسمت دیگری در صورت مبارکش سالم نمانده بود مشخص بود که نادر زنده به دست دشمن افتاده است و با توجه به اینکه لباس سپاه بر تن داشته است و مقاومت شدیدی هم از خودش نشان داده است یک حالت انتقام گیری بوجود آمده است و تا توانسته اند قبل از به شهادت رساندن ایشان را شکنجه داده اند .

- منطقه غرب کشور ارتفاعات پاوه محل شهادت شهید نادر رضایی بود نادر مجروح می شود و ضد انقلابها سر می رسند و می بینند که ایشان مجروح روی زمین افتاده است و لباس سپاه هم تنش می باشد در حالی که ما ؟؟؟ بسته و کلت دارد . عراقیها فکر می کنند که ایشان ار فرماندهانی است که هم به کلت مجهز است هم اسلحه دارد متأسفانه با کلت خود شهید نادر رضایی به تمام سر و سینه ایشان تیراندازی می کنند . هنگامی که جنازة شهید رضایی را به مشهد منتقل کرده بودند، من خودم به سردخانه بیمارستان قائم رفتم و جنازه را تحویل گرفتم . آن موقع هنوز معراج شهدا نبود . در یک قفسه هایی جنازه شهدا را قرار داده بودند . وقتی جنازه ایشان را نشان دادندو من حقیقتاً نشناختم . بر اثر تیرهایی که به صورت ایشان شلیک کرده بودند بقدری صورتش خراب شده بود که دیگر چهرة ایشان قابل تشخیص نبود به علاوه اینکه چند روزی هم می گذرد، تا جنازه ایشان را پیدا می کنند حتی عراقیها با تیرهایی که زده بودند سعی کرده بودند آرم سیه را هم از بین ببرند آرم پیراهن ایشان اصلاً مشخص نبود عراقیها از سپاه و حتی آرم آن نیز می ترسیدند فقط نیم تنة پائین ایشان نسبت به بقیة بدن ایشان کمی سالمتر بود که البته آن هم از تیر ها مصون نمانده بود . من که حدود پنجاه و هفت یا هشت ماه در جبهه بودم و جنازه های متعددی را دیده بودم، جنازه ای به بدی وضعیت ایشان ندیدم، تأثیر عجیبی بر من داشت ولی نادر به آرزویش که همان عاقبت ؟؟ / بود رسید .

- روزی نادر نزد من آمد و گفت : مادرجان : من شما را خیلی دوست دارم و برایم عزیز هستی و دوری ات واقعاً برایم سخت است اما کنون زمان جنگ است و من وظیفة خودم می دانم برای دفاع از میهن و ناموس و شرفم به جبهه بروم . قبل از رفتنم آمدم اول از شما حلالیت بطلبم و کسب اجازه کنم . من به او گفتم : پسرم درست است که شما فرزند من هستی اما در ؟؟ / اول بندة خدا هستی و اجازه و اختیار همة ما نزد خداوند است و اگر صلاح در اینست که بروی من مانع به جبهه رفتنت نمی شوم برو خدا پشت و پناهت . اگر من بگویم نرو که یک وقت برای تو اتفاقی نیافتد ممکن است هزار ؟؟ / در جاهای دیگر برای تو بیافتد . پس زندگی هر کس در دست خداست و او صلاح کار هر کس را می داند

- نادر یک موتور سیکلت از سپاه جهت انجام کارهایش تحویل گرفته بود و آن موتور را به خانه می آورد . یک روز به او گفتم : نادر جان در خانه نان نداریم، محبت کن تا من غذا آماده می کنم،برو نانوائی چند تا نان بگیر بیا . با موتور برو تا زود برگردی . نادر بلافاصله به نانوایی رفت اما بدون موتور . هنگامی که برگشت گفتم : نادر چرا با موتور نرفتی؟ گفت : هیچی همین جوری می خواستم کمی پیاده روی کنم . گفتم : من که باورم نمی شه تو حتماً دلیلی برای این کارت داشتی . وقتی دید من اصرار می کنم . گفت : آخر مادرجان این موتور سیکلت مال بیت المال است و من این را جهت انجام کارهای سپاه تحویل گرفته ام و درست نیست که استفادة شخصی از آن بکنم .

- یکبار شهید رضایی در منطقه پنجراه پایین خیابان با موتور سیکلت سپاه به پبرمردی می زند که خوشبختانه به آن پیرمرد صدمه ای وارد نمی شود، اما با این حال نادر آدرس آن بنده خدا را گرفته بود و هر روز به خانه اش می رفت و احوالش را می پرسید . نادر طی این مدت فهمیده بود آن پیرمرد وضع مالی خوبی ندارد و کمکهای مالی به او می کرد .

- آخرین باری بود که نادر به جبهه می رفت . دم در گفتم : نادر آدرست را بنویس . ایشان توجهی نکرد . دوباره گفتم : نادر ادرست را بنویس که برایت نامه بدهیم یا شماره تلفنی بده تا در تماس باشیم دیدم اعتنایی نکرد . بالاخره بار سوم که گفتم مادر همان جور که بندهای پوتینش را می بست گفت : من هیچ آدرس و شماره ای ندارم . سپس روبوسی و خداحافظی کرد و رفت . اصلاً دوست نداشت که ما از وضعیت ایشان در جبهه مطلع شویم حتی تا بعد از شهادتش هم ما نمی دانستیم که نادر در جبهه چه مسئولیتی دارد .

- آخرین دفعه ای که نادر خداحافظی کرد و رفت یادم است بر عکس دفعات قبل که معمولی خداحافظی می کرد آمد پیش من و گفت : مادر نمی خواهی پسرت را ببوسی من می خواهم بروم . گفتم : البته که می خواهم مادرجان . سر و صورتش را غرق بوسه کردم و گفتم : مادرجان من که جرذت ندارم که بگویم جبهه نرو، چون راه تو راه دین و خداست برو و خدا یارو و نگهدارت باشد ان شاء الله . نادر آن روز با ما خداحافظی کرد و دیگر هم برنگشت .

- یکبار نادر تعدادی عکس از شهدا به خانه آورد تا به ما نشان دهد آن عکسها مربوط به شهدائی بود که شکنجه شده بودند و جراحات و زخم های وخیمی داشتند . نادر وقتی که عکسها را به ما نشان می داد گفت : به خدا مادر دلم می خواهد بدنم از این شهدا تکه تکه تر شود و اینگونه شهید شوم .

- آخرین خاطره من از نادر مربوط به زمانی بود که به جبهه رفت سفر آخرش بود . گفتم نادر نروید مادر به شما احتیاج دارد بهتر است بمانید ایشان رو به مادرم کردند و گفتند : آیا شما به من احتیاج دارید؟ یعنی شما نمی خواهید من بروم؟ بعد مادرم گفتند که نه بگذارید برود . با مادرم روبوسی کردند و رفتند انگار مادرم هم می دانست که نادر دیگر باز نمی گردد .

- قبل از اینکه نادر آخرین جبهه خود را برود یک هفته مرخصی آمده بود، در همان ایام یک شب خواب دیدم سر نادر در آسمان است و لبخند بر صورت دارد بعد یک خانه سفید و خیلی قشنگی هم که داخل آن مانند حرم حضرت رضا ( ع ) آینه کاری شده بود داشتند می ساختند خیلی بزرگ و تمیز بود گفتم : این خانه مال کیست؟ گفتند : داریم برای نادر می سازیم . از خواب بیدار شدم . در خواب مدام گریه می کردم . مادرم تا صبح من را چند بار از خواب بیدار کرد و می گفت : چرا مدام گریه می کنی؟ عجیب بود هر بار که می خوابیدم دنباله خوابم را می دیدم، صبح که خوابم را برای نادر تعریف کردم گفت : نه بابا به من کاخ نمی دهند به ما کوخ می دهند به شوخی گرفته بود .

- در سال شصت و یک من وارد سپاه شدم و به واحد اطلاعات معرفی گردیدم و در آنجا با آقای رضایی آشنا شدم بعد از مدتی به عنوان مسئول حفاظت تیپ ویژه شهدا عازم کردستان شدم و از نادر جدا شدم . در یکی از مرخصی هایم که به مشهد آمده بودم به واحد اطلاعات سپاه رفتم . دیدم آقای رضایی در آنجا مشغول به کار است . خیلی تعجب کردم که ایشان را آنجا می دیدم، چون با تلاش و روحیه ای که ایشان برای رفتن به جبهه داشت اصلاً انتظار نداشتم او را در مشهد ببینم از ایشان علت را سؤال کردم . گفت : جبهه حفاظتی به درد من نمی خورد من نمی خواهم به جبهه بروم و همین کار اینجا را آنجا انجام دهم . دلم می خواهد در عملیات ها شرکت کنم و به شهادت نزدیکتر شوم . برای همین تسویه حساب کردم و برگشتم تا بتوانم از طریق دیگری به جبهه اعزام شوم . من هم که تازه به کردستان معرفی شده بودم و آنجا هم به نیرو احتیاج داشتند به ایشان گفتم : نه اینجوری نیست . نوع کار شما باعث این قضیه شده بود به او پیشنهاد کردم به کردستان بیاید . در ضمن گفتم : ضمانت می دهم در کلیه عملیت ها شرکت کنید . خلاصه ایشان باور نمی کرد و گفت : باید تعهّد بدهید . گفتم : باشد . اتفاقاً کار ما هم در یک مجموعه بود اقای رضایی ه عنوان مسئول ما معرفی شد و تحت نظر ایشان شروع به کار کردیم .

- شهید نادر رضایی مسئول بخش تحقیقات واحد اطلاعات بود و ما تحت نظر ایشان مشغول بودیم با توجه به حساسیت شغلی ما یکسری آموزشهای خاصی در همین رابطه دیده بودیم که مثلاً چطور نعقیب نشویم، چگونه تعقیب کنیم خلاصه نباید هویتمان توی جامعه مطرح می شد که ما بچه های سپاه هستیم . من موتوری داشتم که در هنگام تحقیقات از آن استفاده می کردم . توصیه شده بود هنگامی که به مقر باز می گردیم مواظب باشیم کسی ما را تعقیب نکند چون این گونه حرکات از سوی منافقین به شدت در آن مقطع زیاد بود، یک روز بعد از کارهایم به محل کار برگشتم بعد از پنج دقیقه آقای رضایی وارد اتاق شد احوالپرسی کرد و با من روبوسی کرد دستم را گرفت و به کناری برد . گفت : مگر به شما توصیه نکرده بودم که مواظب باشید تا تعقیب نشوید؟ گفتم : چرا؟ گفت : من یک ساعت و نیم است که دارم شما را تعقیب می کنم و سپس به من گفت : که کجاها رفته ام . این حرکت او از صد کلاس آموزشی برای من بهتر بود و بعد به عنوان یک مدیر این کار را خیلی با احترام انجام داد و آبروی من را پیش همکارانم نبرد با وجود اینکه خیلی سال از آن جریان می گذرد ولی آن توصیه ایشان هنوز در گوشم است .

- قبل از عملیات، نادر لباس سپاهی تنش بود به ایشان گفتم : موقع عملیات این لباس را عوض کن، چون با این لباس تو را در کردستان سوراخ سوراخ می کنند . گفت : دوست دارم با همین لباس شهید شوم . بگذار مثل ؟؟؟ بشوم . من افتخار می کنم با همین لباس مقدس جام شهادت را بنوشم که اتفاقاً ایشان به لحاظ داشتن لباس سپاه و مقاومت جانانه ای که از خود نشان می دهد و باعث شکست طرح دشمن می شود . آنها هم بغض و کینه خودشان را در شکنجه و آزار ایشان به بالاتیرم حد ممکن نشان داده بودند . تنها قسمتی از پای ایشان مانده بود . وقتی جنازه ایشان پیدا شد لباس و بدن ایشان نشان از شکنجه و گلوله زیاد داشت . تمام دوستان و عزیزانی که در این صحنه حضور داشتند به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند .

- یادم است دقیقاً بهار سال 63 بود . در آن ایان کردستان بسیار سرسبز و زیبا بود . دوربینی داشتم یکی از دوستانم عکسی در میان گل ها و سبزه ها از من گرفته بود . عکس بسیار زیبایی شده بود عکس را که چاپ کردم به نادر نشان دادم گفت : این عکس را کجا گرفتی؟ گفتم : در همین پادگان گرفته ام . گفت : من هم یک عکس با همین کیفیت می خواهم . گفتم : مشکلی نیست . نادر گفت : من عکس خوبی ندارم، اگر شهید شدم، خانواده ام عکس به درد بخوری از من ندارند . من خندهام گرفته بود، گفتم : نادر خیلی تند می ری چه عجله ای داری؟ هنوز تازه آمده ای قرار است کلی برای ما کار کنی . خلاصه حسابی رؤیای شهید شدن را در سر می پروراند حرکات و رفتارش نشان می داد که دیگر خیلی به شهادتش نمانده است خلاصه همانطور هم شد . طولی نکشید که ایشان به شهادت رسید . قبل از عملیات ایشان مرتب دست من را می کشید و می گفت : آن عکس را که به من قول داده ای بگیر . می گفتم : الان وقتش نیست . می گفت : نه الان باید بگیری . خلاصه مجبور شدم خواسته اش را اجابت کنم . دوربین را برداشتم و دقیقاً در همان مکان که خودم عکس داشتم از نادر هم عکس گرفتم حتی شهید کاوه و چند تن دیگر از دوستان هم عکس گرفیتم انگار خود نادر خبر داشت که دیگر بازگشتی وجود ندارد .

- در اوایل جنگ واحد اطلاعات برای جبهه رفتن بچه های سپاه سختگیری می کرد . چون در آن زمان به خاطر وجود منافقین و گروهکها و همچنین جو حاکم بر شهرها نیاز بود تا عده ای هم پشت جبهه را حفظ کنند و به مشکلات رسیدگی کنند لکن تعدادی از بچه های واحد اطلاعات زیر بار این قضیه نمی رفتند و به اشکال مختلف سعی می کردند نظر مسئولین را در رابطه با اعزامشان به جبهه جلب کنند . یکی از این افراد که واقعاً نمی توانست صبر کند، نادر رضایی بود . هر دفعه خبری از جبهه می رسید اشک در چشمانش جمع می شد . خلاصه پس از تلاش زیاد توانستیم نظر مسئولین را جلب کنیم . بحث حفاظت اطلاعات هم تازه مطرح شده بود و عنوان شد در جبهه حفاظت لازم است و شما از این طریق می توانید اعزام شوید خلاصه از این کانال وارد جبهه شدیم .

- نادر اهل تفریح بود . یادم است که با دوستانش قرار گذاشته بود تا به کره بروند نادر هم تمام کارهایش را انجام داده بود و وسایل مورد نیاز را هم تهیه کرده بود . صبح که نادر از خواب بیدار شد و خودش را برای رفتن آماده می کرد . ناگهان مادرم آمد و گفت : نادر دیشب خواب بدی دیده ام، دوست ندارم بروی . حالا برادرم از چند روز قبل هماهنگی کرده بود، وسایل تهیه کرده بود . گفت : مادر دوستانم منتظرم هستند . اجازه بدهید من بروم . مادرم گفت : من راضی نیستم شما بروید . نادر با اینکه خیلی دوست داشت برود، ولی دیگر روی حرف مادرم حرفی نزد و گفت : چشم . هر چه شما بگوئید . شاید اگر فرد دیگری در وضعیت ایشان قرار می گرفت نمی توانست از خواستة خود بگذرد . دوستانش هم تماس گرفتند که چرا نمی آیی همه منتظر شما هستند؟ ولی گفت : من نمی توانم بیایم شما بروید خلاصه تا آنجا که در توانش بود سعی می کرد رضایت مادر را به دست بیاورد و راضی نبود ایشان لحظه ای ناراحت باشد .

- قبل از شهادت نادر به اصرار خودش عکسی از او گرفتم که بسیار زیبا شده بود . بعد از شهادت ایشان از شهید کاوه اجازه خواستم تا برای مراسم نادر به مشهد بیایم خلاصه مرخصی گرفتم و به مشهد آورم . این عکس را هم دادم چاپ کنند . با وجود اینکه عکاس ماهری نبود ولی عکس بسیار با کیفیت و زیبایی شده بود قشنگترین عکسی بود که تا آن زمان دیده بودم، حتی خود عکاس هم از دیدن عمس لذت می برد . خلاصه گوشة عکس با رمان قرمز نوشتیم بهشت مبارکت باد نادر . این عکس را با خبر شهادت تقدیم خانواده بزرگوار ایشان کردیم من مسئول حفاظت تیپ جوادالائمه بودم و شهید رضایی در حفاظت لشگر مشغول به کار بود . یادم است از همان اوّل به من گفت : من در عملیتها شرکت خواهم کرد . من هم به شوخی به او می گفتم : به یک شرط اگرشهید شدی شفاعت یادت نرود . من در مرخصی بودم، هنوز مرخصی ام تمام نشده بود که ایشان نامه اش را گرفت و به منزل من آمد و گفت : من حاضرم به اتفاق به جبهه اعزام شویم و متأسفانه حدود یک ماه بعد نادر رضایی جام شهادت را نوشید و به آرزویش رسید .

- زمانی ما در ستاد خبری حفاظت بودیم . یک موتور تریل هم به آقای رضایی تحویل داده شده بود . ایشان یک کوله پشتی هم داشت که آن را پشت موتورش می بست و مأموریت هایش را انجام می داد . یک مرتبه ایشان مسیر ایلام تا اهواز را که فاصله زیادی هم بود، با همین موتور طی می کند . مسیر کوهستانی بود و هم کوههای صعب العبور زیادی داشت خلاصه این کار نادر زبانزد بچه ها شده بود همه می گفتند شنیدی نادر رضایی این مسیر را با موتور طی کرده است . یک کار تازه و جالبی بود .

- من مسئول حفاظت اطلاعات بودم . یادم است یک عملیات گسترده ای را نیروهای ایرانی علیه نیروهای عراقی طراحی کرده بودند . در همین رابطه جلسه ای برگزار شده بود . بعد از جلسه فرمانده لشگر من را صدا زد و گفت : چهار، پنج نیرو برای تیم های شناسایی می خواهم . در ضمن احتمال زنده ماندن اینها یک درصد است گفتم : باشد . در چادر ستاد خبری بچه ها را جمع کردم فرصت هم خیلی کم بود گفتم بچه ها به پنج نفر برای سناسایی نیاز داریم که احتمال برگشتشان یک درصد است . نود و نه درصد اینها شهید می شوند با این شرایط هر کس که داوطلب است اعلام آمادگی کند . یادم است اوّلین نفری که هنوز صحبت من تمام نشده بود آمادگی خودش را اعلام کرد نادر رضایی بود . بلافاصله گفت : من می روم خلاصه افراد انتخاب شدند و قرار بر این بود کسی از اعزام این افراد خبردار نشود و به طور خیلی مظلومانه خداحافظی کردند و رفتند حتی ایشان از صمیمی ترین دوستانش به دلایل امنیتی نتوانست خداحافظی کند و متأسفانه در همان عملیات به طرز دلخراشی هم به شهادت می رسد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده