معرفی عملیات دهلاویه
فهرست
معرفی عملیات * پیامدها * فرماندهان عملیات
معرفی عملیات
پس از تصرف کامل سوسنگرد توسط دشمن، چمران طرحی نو برای آزادی سوسنگرد راه انداخت. در طرح او روی نیروهای سپاه و جنگهای نامنظم و به طور کلی نیروهای مردمی و بسیج که دارای روحیهی بسیار بالایی بودند، حساب زیادی باز شده بود.
تا نیمه های شب 25 آبان هنوز دستور انجام این حمله صادر نشده بود تا آن که با تلاش حضرت آیت الله خامنهای به فرمان امام خمینی «ره» این دستور، شبانه صادر و به نیروهای عمل کننده ابلاغ شد و صبح روز 26 آبان سال 1359 حمله نیروهای ایرانی به سوی سوسنگرد آغاز گشت.
پیامدها
صحنه جنگهای سخت
رادیو آمریکا نیز در مورد نبرد سوسنگرد میگوید:
«نبردی که در نزدیکی شهر سوسنگرد(دهلاویه) واقع در 50 کیلومتری مرز ایران و عراق روی داد، در رسانه های گروهی ایران بازتاب گسترده ای داشت، این منطقه ظرف چند هفتهی گذشته به کرات صحنهی جنگهای سختی بوده است. به گزارش رادیو ایران، نیروهای عراقی پیشروی خود را برای تصرف سوسنگرد آغاز کردهاند. نیروهای زمینی عراق در این نبرد، از پشتیبانی توپخانه که مجهز به توپهای دوربرد است برخوردارند و نیروهای هوایی آن کشور نیز نیروی زمینی عراق را در پیشروی به سوی سوسنگرد یاری میدهند. زد و خورد شدید، امروز هم ادامه یافت و طرفین، تلفات سنگینی را متحمل شدند.»
فرماندهان عملیات
شهید چمران، و شهید رستمی از فرماندهان ستاد جنگهای نامنظم، فرماندهی این عملیات را به عهده داشتند.
خاطرات مرتبط با عملیات دهلاویه
خود شهید چمران در خاطراتش دربارهی آزاد سازی سوسنگرد مینویسد:
«تانکهای ارتشی در خط «ابوحمیظه» سنگر گرفتند و دشمن نیز به شدت این منطقه را زیر آتش قرار داده بود و گلوله های توپ فراوانی در گوشه و کنار، بر زمین میخورد. من نیز صبح زود حرکت کرده بودم. قسمت بزرگی از نیروهای ما محافظت از جادهی حمیدیه ـ ابوحمیظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب کردم و به جلو بردم. شهید فلاحی و مهندس غرضی نیز با ما بودند. ما تصمیم گرفتیم که با گروه های چریک حمله به سوسنگرد را آغاز کنیم و جنگ را از حالت تعادل، خارج سازیم، زیرا دو طرف در محلهای خود ایستاده و به یکدیگر تیراندازی میکردند و این وضعیت نمیتوانست تعیین کننده پیروزی باشد، چه بسا که دشمن با آتش قویتر و تانکهای بیشتر، قدرت داشت که نیروهای ارتشی ما را در هم بکوبد. دشمن میترسید ولی شک داشت. محاسباتش هنوز به طور قطعی به نتیجه نرسیده بود، بنابراین، هر دو طرف در جای خود ایستاده و به هم تیراندازی میکردند.»
چمران سه گروه را سازماندهی کرد. یک گروه در سمت چپ که 90 نفر بودند و از داخل یک کانال طبیعی خشک، خود را به نزدیکیهای دشمن رساندند و ضربات جانانه ای به او زدند و تعداد زیادی از تانکها و تریلرهای دشمن را از فاصلهی نزدیک منفجر کردند. گروه دوم که از افراد بومی تشکیل شده بود، مأموریت یافتند که از کنارهی جنوبی رود کرخه که کانال کم عمقی نیز برای اختفا داشت، عبور کرده و از شمال شرقی سوسنگرد، وارد شهر شوند. این گروه اولین گروهی بود که توانست خود را زودتر از دیگران به سوسنگرد برساند. مسئولیت گروه سوم را نیز چمران شخصاً به عهده گرفت. افراد بسیار ورزیده ای در کنار او بودند. هدفشان این بود که از وسط دو جناح چپ و راست، در کنار جادهی سوسنگرد، به طور مستقیم به سوی هدف پیش بروند.
وقتی چمران و نیروهای همراهش به طرف سوسنگرد حرکت میکنند، در شمال شرقی سوسنگرد، ناگهان گرد و غباری بلند میشود و از میان گرد و غبار، هیکل آهنین تانکها و زره پوشهای دشمن نمایان میشود. بچهها یکی، دو تانک را میزنند، اما گلوله های آر پی جیشان تمام میشود و دشمن هم که گویا پی به این موضوع برده، با تانک به سوی آنها میآید. نیروهای چمران با دستهای مشت کرده و الله اکبر گویان به سوی تانکها هجوم میبرند. تانکها آنها را محاصره میکنند و به پنجاه متریشان میرسند. چمران و نیروهایش در محاصره قرار میگیرند و گلوله ای به پای چپ او اصابت میکند.
سربازان و نظامیان عراقی در آن لحظه ای که چمران با شجاعتی بی نظیر با تنی خسته و مجروح و خونین به سویشان شلیک میکرد، نمیدانستند شیری که در مقابلشان میغرد و مرگ را به سخره گرفته، مصطفی چمران است. همانی است که نامش در دلشان رعب و وحشتی عظیم میانداخت. قطعاً آنها اگر میدانستند فردی که با پای مجروح در مقابلشان میرزمد، چمران است، زبونانه دست از نبرد میکشیدند و شاید هم فرماندهشان دستور ملحق شدن گردان های دیگری را میداد تا بلکه در مقابل شهادت او پاداش عظیمی دریافت دارد. اما خدا خواست که چمران از آن مهلکه با شهامتی مثال زدنی جان به در برد. او در راز و نیازهایش چنین مینویسد: «ای پای عزیزم، ای آن که همهی عمر وزن مرا تحمل کرده ای و مرا از کوهها و بیابانها و راه های دور گذراندهای، ای پای چابک و توانا که در همهی مسابقات مرا پیروز کرده ای، اکنون که ساعت آخر حیات من است، از تو میخواهم که با جرات و درد مدارا کنی، مثل همیشه چابک و توانا باشی و مرا در صحنه نبرد ذلیل و خوار نکنی و به راستی که پای من، مرا لنگ نگذاشت و هرچه خواستم و اراده کردم به سهولت انجام داد و در همه جست و خیزها و حرکاتم وقفه ای به وجود نیاورد. به خون نیز نهیب زدم، آرام باش، این چنین به خارج جاری مشو، من اکنون با تو کار دارم و میخواهم که به وظیفهات درست عمل کنی.» بالاخره چمران زخمی و روانهی بیمارستان میشود، ولی روش مقابله با عراق را هم تجربه و هم به دیگران میآموزد.
در بیمارستان پس از پایان عمل جراحی به اصرار مسئولین، مصاحبه ای تاریخی انجام میدهد و همان شب به دوستان خود (فلاحی، کلاهدوز، حجت الاسلام محلاتی، رستمی و استاندار خوزستان) که به عیادت و دیدار او آمده بودند، کنار تخت بیمارستان توصیه میکند که در همین ایام عاشورای حسینی به ارتفاعات الله اکبر حمله کنند. وقتی خبر زخمی شدن چمران در میان رزمندگان ایرانی پیچید، آنها با شور و حالی دیگر به دشمن حمله کردند و سوسنگرد آزاد شد. چمران نیز بلافاصله از بیمارستان به ستاد جنگهای نامنظم رفت و دوباره با پای زخمی در معرکه حضور یافت. خیلیها به او اصرار کردند که مدتی را به تهران بازگردد و به استراحت بپردازد، اما جان شعلهور او چگونه میتوانست در بستر آرام گیرد در حالی که دشمن هم چنان مناطقی از سرزمین مان را در تصرف داشت و هر روز جنایتی تازه را رقم میزد.
در اسفند سال 1359 ه. ش برای دیدار محبوبش، امام خمینی(ره) به تهران آمد و گزارشی از جبههها را ارائه کرد. پس از پیروزیای که در بازپسگیری ارتفاعات الله اکبر چمران و یارانش به دست آوردند، اصرار داشت بیش از آن که ادوات و تجهیزات فراوانی را روانهی بستان کند، رزمندگان اسلام این شهر را تصرف کنند. این کار، عملی نشد و چمران خود طرح بازپسگیری دهلاویه را به همراه جان برکفان ستاد جنگهای نامنظم به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.
فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرور آفرین بود. نیروهای ستاد، پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود، ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را از چنگ او خارج ساختند. این، یکی از اولین پیروزیهای پس از عزل ابوالحسن بنی صدر از فرماندهی کل قوا بود.
عهد
چمران با خود عهد بسته بود که تا روزی که دشمن در خاک ما حضور دارد، هیچ گاه پا به تهران نگذارد. یک روز حاج سید احمد خمینی، فرزند حضرت امام(ره) به برادر او، مهدی چمران تلفن میزند و میگوید: به مصطفی بگویید بیاید تهران.
مهدی چمران میگوید: او عهد کرده است که نیاید.
سید احمد خمینی میگوید: بگو حتماً بیاید. امام(ره) گفته دلم برایش تنگ شده است. باقی ماجرا را از زبان مهدی چمران بخوانیم: «به مصطفی خبر دادم.» گفت فردا میروم. در تهران خدمت امام(ره) رسیدیم. مصطفی پاهایش را جمع کرده و نشسته بود. امام(ره) از حالت چهرهاش فهمید که ناراحت است. گفت: پایتان را دراز کنید. مصطفی گفت: من راحتم.
امام(ره) گفت: نه! پایتان را دراز کنید.
دکتر باز امتناع کرد. امام(ره) این بار محکم گفت: میگویم پایتان را دراز کنید!
و این بار با شرمی پنهان پایش را دراز کرد. مصطفی نقشه های جنگی را هم با خود آورده بود و از روی آنها برای امام(ره) توضیح داد...»
شنبه 30 خرداد 1360، مصطفی چمران راهی اهواز میشود، با یک هواپیمای سی ـ 130 ـ در اهواز، در ستاد جنگهای نامنظم، همه را جمع میکند و گزارش کار نیروها را میشنود.
اما در دهلاویه، جنگ، مغلوبه شده بود. ایرانیها و عراقیها آن قدر به هم نزدیک شده بودند که با نارنجک میجنگیدند. توپخانهی دشمن بی امان میکوبید و ایرج رستمی فرمانده نیروهای نامنظم در دهلاویه، هرچه تلاش کرد تا با توپخانهی ارتش تماس بگیرد، موفق نشد. ساعتی بعد، ایرج رستمی به شهادت میرسد و جنازهی او را به ستاد جنگهای نامنظم منتقل میکنند. مهدی چمران ابتدا به مصطفی میگوید که رستمی زخمی شده، اما صحبت را کش میدهد و دست آخر خبر را میدهد. مصطفی بسیار ناراحت میشود و ... .
صبح، ساعت 10، دکتر مصطفی چمران به همراه حدادی «راننده» و سید محمد مقدم پور به سوی دهلاویه حرکت میکنند.
او میرود تا به جای شهید ایرج رستمی، سید محمد مقدم پور را به عنوان فرمانده جبههی دهلاویه معرفی کند. او در تمام طول راه، مطالبی را در دفترچه یادداشتش مینوشت. به قول برادرش مهدی، آثار لرزش ماشین را در سطر سطر این نوشتهها میتوان دید. اما چه مینوشت؟
«خدایا! تو مرا با زجر و شکنجهی همهی محرومان و مظلومان تاریخ آشنا کردی. خدایا! همه چیز بر من ارزانی داشتی و بر همهاش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی! پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی! بازوانی توانا و پنجهای هنرمند بخشیدی! فکری عمیق دادی و از موهبات علمی و اعلا درجه برخوردارم کردی. خدایا! تو را شکر میکنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.
ای حیات، با تو وداع میکنم. ای پاهای من! میدانم که شما چابک هستید. میدانم فداکارید. اکنون میخواهم که در این لحظات آخر، آبروی مرا حفظ کنید. ای پاهای من! سریع و توانا باشید. ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید. ای چشمان من! تیزبین و هوشیار باشید. ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما قول میدهم که پس از چند لحظه، همهی شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید. من دیگر شما را رنج نخواهم داد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما از خستگی فریاد نخواهید کرد.....»
مصطفی و مقدم پور و حدادی به خط مقدم جبههی دهلاویه میرسند. بچهها او را اداره میکنند. مصطفی همه را میبوسد و برای آنها از شجاعتهای ایرج رستمی میگوید و این که «خدا رستمی را دوست داشت و برد. اگر ما را هم دوست داشته باشد، میبرد.»
آتش عراقیها بی امان شتاب میگیرد و مصطفی دستور میدهد که نیروها پراکنده شوند.
سیروس بادپا از او میپرسد: ناهار خوردهاید؟
ـ چی دارید؟
ـ هیچی. فقط نان و کره.
ـ بیاورید بخوریم.
سپس محمد مقدم پور را روی خاکریز میبرد تا جبهه را برای او توضیح دهد. مقدم پور اولین بار است که به دهلاویه میآید. مصطفی چمران عادت داشت که همیشه روی خاکریز میایستاد. گویی مرگ بازیچهای بیش در نزد او نبود. دو گلولهی خمپاره در اطرافشان منفجر میشود اما ... .
اما گلولهی سوم در جمع سه نفری آنها «مصطفی، حدادی و مقدم پور» منفجر میشود. حدادی و مقدم پور در جا به شهادت میرسند، ولی مصطفی بر زمین میافتد و هنوز جان در بدن دارد. او را سوار آمبولانس میکنند و با این که در تیررس توپ و تانک دشمن هستند با شتاب حرکت میکنند، اما گویی این بار، ماجرایی دیگر است و مصطفی قرار نیست به حیات خاکی خود ادامه دهد و در بین راه به شهادت میرسد.
آن روز جبههی اسلام مردی را از دست داد که زبان و قلم، ناتوان از توصیف اوست. شاید تنها کسی که میتوانست او را وصف کند، مراد و امامش، خمینی «ره» کبیر بود که با شنیدن خبر شهادت او، چنین پیام داد:
«شهادت انسان ساز سردار پر افتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی عصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریک عرض میکنم. تسلیت از آن رو که ملت شهید پرور ما سربازی را از دست داد که در جبهه های نبرد با باطل چه در لبنان و چه در ایران حماسه میآفرید و سر لوحهی مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود.
جنگ جویی پرهیز کار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت..... چمران عزیز با عقیدهی پاک خالص غیر وابسته به دستهجات و گروه های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و بعد به آن ختم کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید. هنر آن است که بی هیاهوهای سیاسی و خودنماییهای شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی، و این هنر مردان خداست. او در پیش گاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر و اما، ما میتوانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دست مان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند ....»
با پخش خبر شهادت دکتر مصطفی چمران، ایران عزادار میشود و با تشییع جنازهی با شکوهی، پیکر پاک آن مرد بزرگ و فراموش ناشدنی، در قطعهی 24 بهشت زهرا «س» تهران به خاک سپرده میشود. جایی که اکنون قبور مطهر تعدادی از سرداران بزرگ جنگ، مزار مطهر چمران را چون نگینی در میان گرفتهاند.
اما نام دهلاویه هیچ گاه از خاطر ایرانیان زدوده نخواهد شد. روستای کوچکی که نام بزرگی، آن را پر آوازه کرد. در این روستا پس از جنگ، بنای یادبودی در محل شهادت مصطفی چمران ساخته شد. حیاط جمع و جور و مربع شکلی با ایوانهای اطراف و یک حوض و مسجدی در گوشهی آن و کتابخانه ای کوچک.
حالا هر سال خیلیها با یاد آن مرد نازنین به دهلاویه سفر میکنند تا خاطره ای او را زنده نگه دارند. خاطرهی مردی که برای همیشه در تاریخ ما چون ستاره ای پر فروغ خواهد درخشید.
سید محمد حسینی، رزمندهی پاسدار در این باره میگوید:
«وقتی که برادران رزمنده تبریزی به دهلاویه رسیدند، ما در وضع اضطراب و ترس به سر میبریم. تعداد نیروهای ما اندک بود. با ناامیدی و از روی تعصب مذهبی و ملی به جنگ نابرابر ادامه میدادیم. در این نبرد، نیروهای ما از توان افتاده بودند و قدرت جنگی را از دست داده بودیم. چشم به راه بودیم که آیا کسی به یاری و کمک ما میرسد ..... به هر حال زمانی که دلاوران تبریزی به دهلاویه رسیدند، به استقبال شتافتیم و در حالی که اشک میریختیم، آنان را در آغوش کشیده، شادمان شدیم.»
همراه این گروه رزمنده و پاسدار، دو روحانی نیز حضور داشتند.
ناصر ربیعه، از نیروهای سپاه پاسداران میگوید:
«رزمندگان خط دهلاویه با تمام توان و نیرو به جنگ با دشمن پرداختند و نبرد آنان خالصانه بود و حتی آب و غذا نداشتند، زیرا در گلوله باران سنگین تانکهای دشمن، رساندن غذا بسیار دشوار بود و در سوسنگرد
سازماندهی درستی به وجود نیامده بود و حتی شخص شهید سلطانی مجبور بود با پاترول فرمانداری به رزمندگان در حال جنگ، غذا و آب برساند. مردم شهر که برای دفاع مراجعه میکردند، کسی نبود آنان را مجهز کرده و به جبهه اعزام کند. ارتش نبود، نیروهای سپاه یا شهید شده بودند یا در دهلاویه و خزعلیه مستقر بودند. اینها هم با اسلحهی انفرادی، توان رزمیدن را از دست داده بودند».
محمد باقر نیک خواه از نیروهای سپاه پاسداران در باره ی آن روزها میگوید:
«سپاه خوزستان از طریق مسئولان نظام و شورای عالی دفاع نامههایی نوشته و تماسهایی گرفتند مبنی بر این که سوسنگرد در حال سقوط است و نیاز به نیرو دارد. از بعضی از استانها اقداماتی هم برای اعزام نیرو انجام شد و در بعضی جاها هم آماده شدند تا نیرو بفرستند، اما تا تجهیز و اعزام افراد رزمنده به شهر سوسنگرد، حداقل دو هفته وقت نیاز بود، به همین خاطر نیروها به موقع نرسیدند و جنگ با دلاوری پاسداران تبریزی و سپاه پاسداران سوسنگرد و نیروهای مردمی دنبال شد، البته جنگی خونین و نابرابر.»
دربارهی جنگ بی امان دهلاویه، منصور حیدری و حسین حبیبی اعزامی از سوی انجمن اسلامی سازمان هواپیمایی ملی چنین نوشتهاند:
«از ساعت 9 صبح 23 آبان درگیری نابرابر بین ما و عراقیها درگرفت. این درگیری تا ساعت 6 بعد از ظهر ادامه داشت و منجر به شهادت حدود 20 نفر و زخمی شدن 20 تن گردید. 11 تن از شهدا به سوسنگرد منتقل شدند، اما به خاطر نزدیک شدن دشمن، نتوانستیم مابقی شهدا را جمع آوری کرده و به عقب منتقل کنیم. زخمیها به بیمارستان سوسنگرد منتقل شدند. تا این که به ما دستور رسید که برای دفاع از سوسنگرد به شهر برگردید و شبانه همهی کسانی که در دهلاویه بودند، به سوسنگرد بازگشتیم.»
علی تجلایی، فرمانده عملیات سپاه در محور دهلاویه نیز در باره ی مقاومت در دهلاویه چنین گفته است:
«ما نیروهای سپاه به اتفاق نیروهای بسیج و تعدادی از نیروهای مختلف، در منطقهی دهلاویه مستقر بودیم که ساعت 9 صبح روز 23 آبان نیروهای عراقی یورش آوردند. در این هجوم دهها تانک، خودرو و نفربر به همراه 4100 پیاده نظام عراقی شرکت داشتند که به کمین ما برخورد کردند. بعد از دو ساعت درگیری، برادران پاسدار با به جا گذاشتن دهها زخمی و شهید مجبور به عقب نشینی شدند و به خود روستا بازگشتیم.
حدود ساعت 11 و نیم صبح با من تماس گرفتند و اصرار کردند که عقب نشینی کنیم. من در جواب گفتم که هیچ کس حق عقب نشینی ندارد و تا آخرین نفس خواهیم ایستاد. برادران با این که زخمی بودند و خونریزی داشتند، حاضر نبودند سنگرها را رها کنند. از نیروی هوایی، هوانیروز و ارتش کمک خواستیم. کمکی نرسید.
سرانجام با مقابله و ایستادگی برادران، دشمن با به جا گذاشتن دهها تانک و نفر و چند کشته ساعت 5 و نیم عصر عقب نشینی کرد. در این موقع خبر دادند که از ساعت 8 صبح جادهی سوسنگرد ـ اهواز بسته شده و نیروهای دشمن از طرف کوه های الله اکبر و هویزه به طرف شهر پیشروی میکنند، به همین علت با جمع آوری نیروهای موجود به طرف سوسنگرد حرکت کردیم. ساعت 6 و نیم عصر به آن جا رسیدیم. بیمارستان شهر، پر بود از شهدا و زخمیهای درگیری، البته در نبرد دهلاویه برادران رزمنده مقدار زیادی مهمات از مزدوران بعثی به غنیمت گرفته بودند. رزمندگان به راستی در دهلاویه حماسه آفریدند.
شهید چمران در خاطراتش چنین میگوید:
«توپخانهی دشمن به شدت ما را میکوبید و ما هم به سوی سوسنگرد در حرکت بودیم. جوانان همراهم را تقسیم کردم. چند نفر، سیصد متر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقیه نیز مشتاقانه، به جلو میتاختیم.
شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج میزد و هنگامی که شجاعت و مقاومتهای تاریخی آنها در نظرم جلوه میکرد، قطره اشکی بر رخسارم میغلتید. ستوان «فرجی» و ستوان «اخوان» را به یاد میآوردم که با بدن مجروح، با آن روحیهی قوی از پشت تلفن با من صحبت میکردند، در حالی که سه روز بود که غذا نخورده بودند و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانه ای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدجوع کنند.»
از زبان خودش بخوانیم:
« همان زمان که رگبار گلوله خود را بر روی آنها میریختم، گلوله ای به پای چپم اصابت کرد، از پایین ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گردید. فوراً خود را به طرف دیگر خاک پرتاب کردم و با دو رگبار چپ و راست هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حد نهایت خود رسیده بود. رگبار گلوله بر همه اطرافم میبارید و من به سرعت میغلتیدم و میخزیدم و از نقطه ای به نقطه دیگر خود را پرتاب میکردم و هر جنبنده ای را با یک رگبار بر خاک میانداختم.»
چمران؛ چریک بزرگ
وقتی خبر زخمی شدن چمران میان بچهها پیچید اگر چه همه نگران دکتر بودند اما باز با تمام توان به دشمن یورش میبردند تا انتقام چمران و چمرانها را بگیرند. با این حملات سوسنگرد آزاد شد و چمران هم که به بیمارستان انتقال داده شده بود کم کم به بهبودی رسید. در اسفند 59 چمران برای دیدن امام(ره) به تهران رفت تا گزارشی از وقایع جنگ را به خدمت ایشان عرض کند. پس از اعلام رخدادها باز به مناطق باز میگردد تا اینکه در 30 خرداد 60 با یک هواپیمای سی-130 در اهواز همه را جمع میکند تا برای دهلاویه نقشه و طرحی نو در افکند. فردای آن روز دکتر چمران به همراه حدادی راننده و سید محمد مقدمپور به سوی دهلاویه حرکت میکنند. او میرود تا به جای شهید رستمی؛ سید محمد مقدمپور را به عنوان فرمانده جبهه دهلاویه معرفی کند.
روز شهادت
چمران محمدپور و حدادی به خط مقدم جبهه دهلاویه میرسند. بچهها او را دوره میکنند. چمران همه را میبوسد و برای آنها از شجاعتهای ایرج رستمی میگوید و اینکه خدا رستمی را دوست داشت و برد اگر ما را هم دوست داشته باشد میبرد. پس از معرفی محمدپور به بچهها؛ دکتر او را میبرد تا جبهه را برای او توضیح دهد.. چمران عادت داشت روی خاکریز میایستاد. در همین حین دو گلوله در اطراف آنها منفجر شد اما آنها باز به کارشان ادامه دادند تا اینکه انگار خدا آنها را هم انتخاب کرده بود برای بردن و دوست داشتن. گلوله سوم خمپاره درست بین سه نفر آنها خورد و محمدپور و حدادی در جا شهید میشوند اما هنوز چریک با تجربه انگار جانی در بدن دارد. آمبولانس میآید اما انگار دیگر کار از کار گذشته است. حالا سالهاست که دهلاویه برای این شهید شمع روشن میکند و دعا میخواند.