ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدتقیفیروزیحصاری
|تصویر =محمدتقیفیروزیحصاری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[ تربت حیدریه]]
|شهادت = [[1366/02/04]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها =
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده =نام پدر:شیرویه
}}
کد شهید: 6614727 تاریخ تولد :
نام : محمدتقی محل تولد : تربت حیدریه
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات==نوجوانی و جوانی* موضوع نوجواني و جواني شهید می گفت: هشت سال بیشتر نداشتم پدرم من را برای درو کردن گندم با خودش برده بود. وقتی آمدیم خانه دیدیم عمه ام از گرگان برای دیدن ما آمده. یک دست کت وشلوار برای من سوغات آورده است. من خوشحال لباسها را پوشیدم رفتم داخل باغ برای عمه ام میوه بچینم دیدم چند تا مرد سیبیل گنده که یکی رئیس پاسگاه ده بود یکی معاون و چند سرباز دور هم جمع شده ومشغول خوردن مرغ بودند. من را صدا زدند گفتند: آهای بچّه بیا. من رفتم گفتند: به به چه لباس قشنگی چه آرم زیبائی می دانی این آرم چیه؟ گفتم: یک شیر است. رئیس پاسگاه گفت: نه این آرم شیر و خورشید سرخ است به لباست دوخته اند سر به سر من می گذاشتند من هم ناراحت شدم کتی را که عمه ام آورده بود از تن در آوردم انداختم توی باقی مانده آتشی که آنها برای پختن مرغ روشن کرده بودند. رئیس پاسگاه چند تا توی گوشی به من زد. آن موقع روستائی ها خیلی می ترسیدند حرف بزنند. مدتی گذشت به تلافی این کار یک کیسه کاه از منزل برداشتم با برادرم روی تراکتور گذاشتیم بردیم کنار جاده رو به روی پاسگاه گذاشتیم . پدر و مادرم هم برای زیارت به کاشمر رفته بودند. شب توی تاریکی رفتم با سنگ چند تا از شیشه های پاسگاه را شکستم زود رفتم داخل کیسه کاه مخفی شدم. از پاسگاه آمدند بیرون هر چه گشتند کسی را پیدا نکردند هوا کمی که روشن شد به منزل برگشتم .راوی محمد تقی فیروزی حصاریمتن کامل خاطره* موضوع اعتقاد به ولايت شهید اوقات فراغت خود را بیکار نمی نشست. قالی می بافت. دو عدد قالیچه بافته بود. گفت: خانم این قالیچه ها را می فروشم و پول آن را به شما می دهم. برای خرجی تان. خودم می خواهم بروم خدمت وظیفه. هر چه فکر می کنم نمی شود من که از دیگران بهتر نیستم که نروم. جان من فدای اسلام و یک تار موی امام. آن روز در پادگان منتظر ما بود. من و بچه هایم برای خداحافظی رفتیم. اشک از چشمان من جاری شد. شهید لبخندی زد و گفت: بزرگترین شجاعت صبر است و دلم می خواهد سخن حضرت علی (ع) را گوش کنید. نمی دانم از کجا لباس دخترم سمیه که 5/ 3 سال داشت قیری شده بود. گریه می کرد شهید از پشت نرده های پادگان قیر لباسشو تمیز کرد و گفت: باباجان گریه نکن یک وقتی من هم داخل یک بشکه قیر که فقط اطرافش و داخل کمی قیر داشت شب را به صبح رساندم. به خاطر حکومت نظامی یک سطل رنگ هم داشتم آن را به جای بالش زیر سرم گذاشتم و مواظب بودم سطل رنگش نریزد. 350 تومان پول به سمیه داد و گفت این پول را بگیر و با مامان برو برای خودت چادر بخر. سمیه 14 سال دارد و چادری را که خریده، یادگاری نگه داشته است.راوی معصومه شاهرخی * موضوع دعا و توسل جمعي « محمّدتقی از فامیل های نزدیک خواهش کرده بود ، شبهای جمعه هر شب در منزل یکی دعای کمیل خوانده شود ، آنها هم قبول کرده بودند . بطور مرتّب دعا خوانده می شد . مجلس خانوادگی بود ، هرکس می آمد خانواده اش را با خود می آورد . مدّتی گذشت بطور مرتّب اجرا می شد . یک شب مجلس دعا خانة ما بود . شهید در یک کارگاه منبّت کاری کار می کرد . مهمان ها آمدند ولی شهید نیامد . یک ربع ساعت دیر کرد . وقتی آمد لباسهایش خاکی بود . در حیاط خودش را تمیز کرد ، وضو گرفت و آمد در مجلس نشست . در مجلس دعای کمیل ما ، هرکس دعا را می دانست می خواند ، گاهی هم از روی کتاب مدّاحی می کردند . هیچ وقت ندیده بودم در مجلس دعا اینقدر گریه کند ، بطوری که شانه هایش تکان می خورد . بعد سه هفته ، شهید در مجلس دیگری گفت : من با خودم گفتم : نمی دانم خدا دعایی که شبهای جمعه می خوانیم قبول می کند یا نه . شب خواب دیدم یک خانم که تمامی بدنش پوشیده بود وارد مجلس ما شد . به او گفتم خانم این مجلس بیشترشان جوان هستند - من آن شب خانه خودمان وسیله گیرم نیامد وقتی از سر کار تعطیل شدم دوان دوان آمدم خانه - هنوز می خواستم با آن خانم صحبت کنم که یک نور از توی دستش گذاشت وسط مجلس و گفت : به جوانها بگو بیایند در مجلس از آن پس مجلس ما رونق بیشتری گرفت . بعد از شهادت شهید شبهای جمعه در منزل شهید گاهی دعای کمیل خوانده می شود.»راوی معصومه شاهرخی * موضوع دعا و توسل جمعي به علّت عمل آپاندیس در بیمارستان امام رضا (ع) مدّت 8 روز بستری شده بود . من به ملاقات شهید رفتم . گفته بود : یک کتاب دعا برای من بیاور ، می خواهم دعای توسّل بخوانم ! کتاب را به وی دادم ، گفت : شانه همراه داری ، شانه را به وی دادم . فهمیدم که قادر به شانه کردن موهایش نیست ، لذا خودم سرش را شانه زدم و همانطور که شانه می زدم ، آهی کشید و گفتم : چی شده ؟ خندید و گفت : «یادش بخیر مجسّمة شاه را با مردم پایین می کشیدیم که یک تکّه سنگ کوچک به سرم خورد و هنوز آثارش مانده است . آقا غلام شوهر خواهر شهید هم آنجا بود ، گفت : محمّدتقی ماشاءالله آنقدر راز نگهدار است که تا به حال ما نفهمیده بودیم !راوی معصومه شاهرخی * موضوع تواضع و فروتني
چند هفته ای بود که شهید می به نماز جمعه نمی آمد از او پرسیدم چرا به نماز نمی آیی؟ گفت: هشت سال بیشتر نداشتم پدرم من را برای درو کردن گندم ان شاءالله بزودی می آیم، به او گفتم: چرا سطل بزرگ و لیوان آب با خودش برده بود. وقتی آمدیم خانه دیدیم عمه ام از گرگان برای دیدن ما آمده. یک دست کت وشلوار برای من سوغات آورده است. من خوشحال لباسها را پوشیدم رفتم داخل باغ برای عمه ام میوه بچینم دیدم چند تا مرد سیبیل گنده خودت می بری؟ فوتبال که یکی رئیس پاسگاه ده بود یکی معاون و چند سرباز دور هم جمع شده ومشغول خوردن مرغ بودند. من این چیزها را صدا زدند گفتند: آهای بچّه بیانمی خواهد. من رفتم گفتنداحمد پسر دائی شهید گفت: به به چه لباس قشنگی چه آرم زیبائی می دانی این آرم چیه؟ مگر خانمت نمی داند؟ شهید گفت: نه، گفتم: یک شیر استچه چیزی را نمی دانم؟ همین ماجرای سطل و لیوان را. رئیس پاسگاه پسر دایی گفت: نه این آرم شیر آقای تقی در بلوار فرودگاه هم بازی می کند و خورشید سرخ است به لباست دوخته اند سر به سر من می گذاشتند من هم ناراحت شدم کتی را که عمه ام آورده بود از تن در آوردم انداختم توی باقی مانده آتشی که آنها برای پختن مرغ روشن کرده بودند. رئیس پاسگاه چند تا توی گوشی به من زد. آن موقع روستائی ها خیلی دوغ می ترسیدند حرف بزنندفروشد. مدتی گذشت به تلافی این کار یک کیسه کاه بعد از رفتن مهمانها از منزل برداشتم با برادرم روی تراکتور گذاشتیم بردیم کنار جاده رو به روی پاسگاه گذاشتیم . پدر و مادرم هم او پرسیدم چرا دوغ می فروشی؟ گفت: خانم، مسجد محلمان بودم، اعلام کردند برای زیارت به کاشمر رفته بودندکامل شدن بنای مسجد هر کس می تواند کمک کند. شب توی تاریکی رفتم من با سنگ چند خودم گفتم: من که روزی 150 تومان بیشتر ندارم که خرج منزل بیشتر نمی شود تصمیم گرفتم روزهای جمعه را همانطور که فوتبال بازی می کنم دوغ بفروشم، تا از شیشه های پاسگاه پولش را شکستم زود برای مسجد بدهم، اگر وقت داشتم می رفتم داخل کیسه کاه مخفی شدم. از پاسگاه آمدند بیرون هر چه گشتند کسی را پیدا نکردند هوا کمی که روشن شد به منزل برگشتم .اعتقاد به ولایتموضوع اعتقاد به ولايتراوی معصومه شاهرخیمتن کامل خاطره
در ایام ماه مبارک رمضان بود که یک شب فرزندم محمد تقی در دوره قرآن که در مسجد روستا برگزار شده بود شرکت داشت ، امام جماعت مسجد که روی منبر قرار گرفته بود از بزرگترها قرائت نماز را سوال می کند ، گویا همه افراد در قرائت نماز مشکل داشتند ، امام جماعت قرائت را از محمد می پرسد که ایشان هم پس از قرائت نماز که بدون اشکال خوانده بود ، برای تشویق وی همه حاضرین چند صلوات می فرستند و بر محمد آفرین می گویند.راوی مرضیه گودار
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16194 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:محمدتقیفیروزیحصاری.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمدتقی فیروزی حصاری}}