{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمداسماعیلقلیزادهنسری
|تصویر =شهید محمد اسماعیل قلی زاده نسری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[تربت حیدریه]]
|شهادت = [[1362/12/08]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:حسن
}}
کد شهید: 6219756 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات== قناعت و صرفه جویی* موضوع قناعت و صرفه جويي به خاطردارم یک روز که همراه همسر [[شهیدم محمداسماعیل قلیزاده]] از روستا به تربت حیدریه رفته بودیم، نزدیکیهای ظهر شد و [[شهید]] رفت و برای نهار 10 تومان نان خرید و خوردیم و سیر شدیم بعد از انجام کار در تربت به روستا برگشتیم، که مادر [[شهید]] گفت: حتماً ناهار را در تربت حیدریه خوردهاید و نیز به چلوکبابی رفته و غذای مفصلی خوردهاید، که [[شهید]] گفت: نه، مادر، شکم چیزی نیست که حتماً باید با چلوکباب سیر شود بلکه با یک تکه نان هم نیز سیر میگردد. چرا پولمان را بیخود حیف و میل کنیم و بلکه باید قدر نعمات الهی را بدانیم و اسراف نکنیم.راوی بی بی طاهره عباس زادهمتن کامل خاطره * موضوع احترام به بزرگتر ها زمانیکه بنیصدر رئیس جمهور بود یک روز همسر [[شهید]]م محمداسماعیل به زیارت حرم بارگاه ملکوتی ثامنالحجج علیابن موسی الرضا رفته بود وقتی از زیارت برگشت متوجه شدم که بسیار ناراحت است از او پرسیدم چرا ناراحتی؟ گفت: ما تا همین امروز به بنیصدر اعتقاد داشتم ولی از امروز به بعد دیگر هیچ اعتقادی به او ندارم. گفتم: چرا؟ گفت: الان که به حرم رفته بودم همزمان با من بنیصدر هم میخواست وارد حرم شود، حرم شلوغ بود و ازدحام جمعیت بسیار بود مأمورین برای اینکه بنیصدر راحت داخل حرم شود همه را پراکنده کردند و جمعیت به روی هم ریختند که در این ازدحام پیرمردی زیر پای مردم له شد و جان باخت. وقتی من این صحنه را دیدم بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: اگر این رئیس جمهور است نباید به این شکل داخل حرم شود، هر چه باشد او هم مثل ما یک انسان است و چه فرقی با آن پیرمرد میکند که اینگونه زیر پای مردم جان باخت.راوی بی بی طاهره عباس زاده * موضوع خواب و روياي شهيد
زمانیکه پسرم محمداسماعیل در جبهه بودند، دایی ایشان هم به خاطردارم یک روز که همراه همسر شهیدم محمداسماعیل قلیزاده نام علیاکبر محمدی نیز در جبهه حضور داشت. شب قبل از روستا به تربت حیدریه رفته بودیم، نزدیکیهای ظهر شد عملیات همدیگر را میبینند و با هم تا صبح صحبت میکنند و میخوابند صبح زود که [[شهید رفت و برای نهار 10 تومان نان خرید و خوردیم و سیر شدیم بعد ]] از انجام کار در تربت خواب بیدار میشود به روستا برگشتیم، دایی اش میگوید: داییجان، امام حسین (ع) منتظر من است، من دیشب خواب دیدم که مادر شهید گفت: حتماً ناهار را در تربتحیدریه خوردهاید حرم شش گوشهی اباعبدالله الحسین هستم و نیز به چلوکبابی رفته دارم جارو میزنم که یک مرتبه امام حسین (ع) مرا صدا زد و غذای مفصلی خوردهاید، که شهید گفت: نه، مادر، شکم چیزی نیست همه جا را تمیز کنید که حتماً باید با چلوکباب سیر شود بلکه با یک تکه نان هم نیز سیر میگردد. چرا پولمان را بیخود حیف ما فردا شب مهمان داریم و میل کنیم اشاره به من کرد که یکی از مهمانها من هستم و بلکه باید قدر نعمات الهی را بدانیم و اسراف نکنیماز خواب بیدار شدم. احترام پس سلام مرا به بزرگتر هاموضوع احترام همه دوستان و آشنایان برسانید زیرا من در این عملیات [[شهید]] میشوم و به بزرگتر هاآرزویم میرسم.راوی بی بی طاهره عباس حسن قلی زادهمتن کامل خاطره<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16883 یاران رضا]</ref>
زمانیکه بنیصدر رئیسجمهور بود یک روز همسر شهیدم محمداسماعیل به زیارت حرم بارگاه ملکوتی ثامنالحجج علیابن موسی الرضا رفته بود وقتی از زیارت برگشت متوجه شدم که بسیار ناراحت است از او پرسیدم چرا ناراحتی؟گفت: ما تا همین امروز به بنیصدر اعتقاد داشتم ولی از امروز به بعد دیگر هیچ اعتقادی به او ندارم. گفتم: چرا؟ گفت: الان که به حرم رفته بودم همزمان با من بنیصدر هم میخواست وارد حرم شود، حرم شلوغ بود و ازدحام جمعیت بسیار بود مأمورین برای اینکه بنیصدر راحت داخل حرم شود همه را پراکنده کردند و جمعیت به روی هم ریختند که در این ازدحام پیرمردی زیر پای مردم له شد و جان باخت. وقتی من این صحنه را دیدم بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: اگر این رئیسجمهور است نباید به این شکل داخل حرم شود، هر چه باشد او هم مثل ما یک انسان است و چه فرقی با آن پیرمرد میکند که اینگونه زیر پای مردم جان باخت.==پانویس== خواب و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيدراوی حسن قلی زادهمتن کامل خاطره<references/>
زمانیکه پسرم محمداسماعیل در جبهه بودند، دایی ایشان هم به نام علیاکبر محمدی نیز در جبهه حضور داشت. شب قبل از عملیات همدیگر را میبینند و با هم تا صبح صحبت میکنند و میخوابند صبح زود که شهید از خواب بیدار میشود به داییاش میگوید==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image: داییجان، امام حسین (ع) منتظر من است، من دیشب خواب دیدم که در حرم شش گوشهی اباعبدا... الحسین هستم و دارم جارو میزنم که یک مرتبه امام حسین (ع) مرا صدا زد و گفت: همه جا را تمیز کنید که ما فردا شب مهمان داریم و اشاره به من کرد که یکی از مهمانها من هستم و از خواب بیدار شدم. پس سلام مرا به همه دوستان و آشنایان برسانید زیرا من در این عملیات شهید میشوم و به آرزویم میرسممحمد اسماعیل قلی زاده نسری.jpgمنبع سایت: http:<//www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16883gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمد اسماعیل قلی زاده نسریمحمداسماعیل قلیزادهنسری}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسات خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]