ویرایشها
به یادم دارم دفعه آخری که دوستم علی قصایی قصد رفتن به جبهه داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من این حرف او را به شوخی گرفتم و به او خندیدم او خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و آنجا متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید به من داده بود به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت در موقع ضروری این عکس را به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است . اثر شهادت بر اشیاء و عالم موجوداتموضوع اثر شهادت بر اشياء و عالم موجوداتراوی محمد علی اصغر کریمیعاقلی مقدممتن کامل خاطره
یادم هست پسر خواهرم در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید علی قصائی چند کبوتر داشت همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و چهار صبح بود که در آخرین اعزامش آن هنگام پیش روی به ما می گفت این دفعه سمت مواضع دشمن بودیم که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را گلوله خمپاره ای به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که نزدیکی ما به منطقه رفت و زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من کبوتر ها را سریع بلند شدم تا به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز راهم ادامه دهم که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند او رساندم و خبر شهادت علی او را بای ما آوردند وقتی آنها صدا زدم هیچ عکس العملی از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر برنگشتجانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت . پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی احیاء محمد علی عاقلی مقدمعامریمتن کامل خاطره
یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید پسرم علی قصائی همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه یک سال و چهار صبح شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما مرخصی آمد یک روز به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او رساندم قبول نکرد و او می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم مجبور کرد تا او به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر حدود چهار روز را صدا زدم او ماند بعد به منطقه رفت و دیگر جانی در تن نداشت بر نگشت و به مقام والای شهادت نائل گشت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود . خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی ملک محمد عاقبتیحسین قصائیمتن کامل خاطره
یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به خانه جبهه را داشتم داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که شهید علی قصائی مرا صدا زد با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها دلش نیامد او را به خانواده ام بدهی . بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی چه شده ؟ چرا نمی روی ؟ مکث کرد و روی؟ گفت : شاید دیگر نتوانم دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به خانه برگردم جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم بوسید و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد کرد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم رفت. خواب و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی احیاء ملک محمد عامریعاقبتیمتن کامل خاطره
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:علی قصائی ایرج}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]