{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدنقی کاظمیمطلق
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1363/12/21]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدعلی
}}
کد شهید: 6311223 تاریخ تولد :
نام : محمدنقی محل تولد : اسفراین
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات== محبت و مهربانی* موضوع محبت و مهربانيراوی متن کامل خاطره
شماره 9 شهید محمد نقی کاظمی مطلق نام پدر: محمد علی مسؤلیت: پ م ن یک روز نوبت چوپانی گوسفندان به عهده ما بود و محمد نقی برای چراندن گوسفندان به بیابان رفت. وقتی شب برگشت، دیدم خیلی ناراحت است. وقتی علت را سئوال کردم ایشان شروع به گریه کرد. از ایشان سؤال کردم آیا کسی شما را زده، یا با کسی دعوا کردی، جواب داد، خیر. گفتم: پس چرا آنقدر ناراحت هستی و گریه می کنی؟ گفت: امروز گوسفندها را به هر جا بردم هیچکس نگذاشت تا از سفال(پوشال یا پوخل یا آنچه بعد از درو در روی زمین باقی می ماند) گندم بخورند و گوسفندان امروز گرسنه هستند. گفتم: شما برای گوسفندان مردم ناراحت هستی و اینگونه اشک می ریزی. گفت: آن حیوانها به دست من بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نخواهد رفت.
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود بچه های من پلاکش را از گردن ایشان درآوردند بعد ایشان با خنده و شوخی به بچه های من گفت : دایی جان این کلید در بهشت من است توجه به امور معنوی* موضوع توجه به امور معنويراوی متن کامل خاطرهعشق شهادت
. یک دفعه که یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود در یک شب جمعه به محض اینکه صدای دعای کمیل بچه های من پلاکش را از مسجد بلند شد، بی درنگ وضو گرفت گردن ایشان درآوردند بعد ایشان با خنده و شوخی به مسجد رفت. پس از اتمام دعای کمیل به منزل برگشت و بدون اینکه کسی از ایشان چیزی بپرسد بچه های من گفت: " مادر دایی جان! دعای کمیل مسجد خوب است اما دعای کمیلی که این کلید در سنگرها برگزار می شود چیز دیگری بهشت من است ونمی توانم آن را توصیف کنم." اشک در چشمانش جمع شد و چیز دیگری نگفت و آن اخرین دعای کمیلش در مسجد محل بود. محبت و مهربانیموضوع محبت و مهربانيراوی متن کامل خاطره
- یکسال تابستان طبق معمول برای کار کردن به تهران رفته بودند. وقتی که آخر تابستان ایشان برگشتند برایمان لباس و کفش و سوغاتی آورده بودند ما کوچکتر ها خیلی خوشحال شده بودیم و من از شادی در پوستم نمی گنجیدم و هرگز صورت آن کارها و رفتارهایش و لحظه های خوشی را که با ایشان داشتم از ذهنم پاک نخواهد شد. حرمت والدین* موضوع حرمت والدينراوی متن کامل خاطرهتوجه به امور معنوي
11- محمد تقی خیلی دوست داشت یک دفعه که من از مرخصی آمده بود در یک شب جمعه به محض اینکه صدای دعای کمیل از مسجد بلند شد، بی درنگ وضو گرفت و مادرش به مکه معظمه و مدینه منوره عزیمت کنیممسجد رفت. یادم می آید در سال 1363 که ثبت نام برای رفتن پس از اتمام دعای کمیل به مکه معظمه بود. یکروز منزل برگشت و بدون اینکه کسی از ایشان با موتور آمد و چیزی بپرسد گفت: " بیایید برویم برای مکه ثبت نام مادر جان! دعای کمیل مسجد خوب است اما دعای کمیلی که در سنگرها برگزار می کنند و شما هم اسمتان را بنویسید " گفتم: نمی شود چیز دیگری است ونمی توانم. ایشان خیلی اصرار کرد و من پنبه هایم آن را فروختم تا توانستم پول ثبت نام را تهیه توصیف کنم ." اشک در چشمانش جمع شد و به شهر آمدم چیز دیگری نگفت و جهت رفتن به مکه معظمه ثبت نام کردم و این مسافرت بزرگ خانه خدا را مدیون محمد تقی هستم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldierآن اخرین دعای کمیلش در مسجد محل بود.aspx?SID=17167 یاران رضا]</ref>
* موضوع محبت و مهرباني
یکسال تابستان طبق معمول برای کار کردن به تهران رفته بودند. وقتی که آخر تابستان ایشان برگشتند برایمان لباس و کفش و سوغاتی آورده بودند ما کوچکتر ها خیلی خوشحال شده بودیم و من از شادی در پوستم نمی گنجیدم و هرگز صورت آن کارها و رفتارهایش و لحظه های خوشی را که با ایشان داشتم از ذهنم پاک نخواهد شد.
* موضوع حرمت والدين
محمد تقی خیلی دوست داشت که من و مادرش به مکه معظمه و مدینه منوره عزیمت کنیم. یادم می آید در سال 1363 که ثبت نام برای رفتن به مکه معظمه بود. یکروز ایشان با موتور آمد و گفت: " بیایید برویم برای مکه ثبت نام می کنند و شما هم اسمتان را بنویسید " گفتم: نمی توانم. ایشان خیلی اصرار کرد و من پنبه هایم را فروختم تا توانستم پول ثبت نام را تهیه کنم و به شهر آمدم و جهت رفتن به مکه معظمه ثبت نام کردم و این مسافرت بزرگ خانه خدا را مدیون محمد تقی هستم.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17167 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: ناصر_جعفری_دولت_آبادی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]