ویرایشها
/* خاطرات */
==خاطرات==
زهرا نجفی، فرزند شهید:" من فقط پنج سالم بود، که بابا اصغرم [[شهید ]] شد .پس چیز زیادی از او به یاد ندارم؛ فقط یادم است چند ماهی بابا را ندیده بودیم.یک شب دیر وقت، مادرم ما را بیدار کرد و گفت:« بیایید بابایتان آمده است »و ما که اصلاً باور نمیکردیم،در حالی که او خواب بود همه روی سرش ریختیم و کلی خوشحالی کردیم.یک بار دیگر هم یادم است که چندین سال پیش، روز تولد « [[حضرت علی]] » (ع) که «روز پدر » هم هست ـ دلم میخواست پدرم بود و هدیهای به او میدادم . به یاد بابا« [[قرآن]] »را باز کردم و آیهی « ولا تحسبن الذین قتلوا ... » آمد.خیلی برایم جالب بود و یکجورهایی اطمینان قلب پیدا کردم ."<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1605 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>