ویرایش‌ها

شهید حیدر علی‌ محمد پور

۲۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۵
متن کامل خاطره
به خاطر دارم هنوز چند روزی از آمدن پسرم حیدر از [[جبهه ]] به مرخصی نگذشته بود که یک روز دوستش محراب ادبی به درب منزل آمد و گفت: حیدرعلی ما جهت اعزام به جبهه ثبت نام کرده ایم و اسم شما را هم نوشته ایم و از آنجایی که این دو خیلی همدیگر را دوست داشتند و دوستان صمیمی بودند دوباره با هم به جبهه رفتند و گویا این بار به پسرم حیدر علی الهام شده بود که [[شهید ]] می شود برای همین اسباب و اثاثیه منزل و خانمش را به روستا آورد و نزد ما سپرد و هنگام رفتن به یکی از دوستانش گفته بود: که عکس یادگاری بگیرد چون این دفعه آخری است که مرا می بیند و نیز برای من یک جفت جوراب کردی به عنوان یادگاری داده است که هنوز هم من آن جوراب را نپوشیده ام و یادگاری نگه داشته ام و بعد حیدرعلی از تمامی ما و فامیل خانواده خداحافظی کرد و راهی جبهه شد و دیگر بر نگشت و خبر شهادتش را برایمان آوردند.
بازدید خانواده از مناطق جنگی
موضوع بازديد خانواده از مناطق جنگي
متن کامل خاطره
به یاد دارم یک مرتبه از طرف بنیاد شهید در سال شصت و پنج ما را برای بازدید از منطقه جنگی و جبهه [[فاو ]] در خاک [[عراق ]] بردند که در آنجا یک محل امامزاده ای از نواده های حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در آنجا مدفون بود. من به آن امامزاده متوسل شدم تا برای یک بار هم که شده خواب پسرم حیدرعلی را ببینم و تا از پسرم الهاماتی بشود. در آن شب خواب دیدم جوان رشیدی با لباس پلنگی آمد و سه بار گفت: پسر شما حیدرعلی زنده است و جایش خوب است و بعد از نظرم محو شد و از خواب بیدار شدم. از آن موقع به بعد دلم همیشه روشن است که پسرم زنده است و الان هم باور نمی کنم که شهید شده است و در نزد خداوند از نعمات الهی بهره می برد.
توجه به امر ازدواج
موضوع توجه به امر ازدواج
متن کامل خاطره
به یاد دارم هنگامی که پسرم حیدرعلی پس از شرکت در اولین حمله [[فتح المبین ]] از جبهه به مرخصی آمده بود ، خاطرات جنگ را اینگونه برایمان نقل می کرد : با اینکه در عملیات فتح المبین عراقیها مرتب مثل باران بر سر ما آتش و گلوله می ریختند اما با صبر و استقامت بچه های رزمنده و شجاعت ، تعداد کشته های عراقی از ما بیشتر بود و حدود 25هزار کشته دادند و نیروهای ما با توکل به خدا و فضل و عنایت به خدا ، پیشروی کردیم و دشمن را به عقب راندیم و پیروز شدیم ؛ در ادامه صحبتهایش گفت : در این عملیات یکی از تانکهای دشمن تا نزدیکیهای خاکریز ما آمد ولی گویا خداوند چشمهایش را بسته بود و مارا که در پشت خاکریز کوچک یک متری کمین کرده بودیم را نمی دید.
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18463
==رده==
۶۸۰
ویرایش