* موضوع: عشق شهادت
[[محمد ملکی]] محمد در [[عملیات فتح المبین]] در [[گردان خط شکن ]] شرکت کرده بود ولی شهید نشده بود وصبح تا شب گریه می کرده که چرا خداوند او را نپذیرفته است .مسئولین به ایشان مدتی مرخصی داده بودند تا به [[مشهد]] بیاید واز نظر روحی تقویت شود ولی ایشان وقتی آمده بود می گفت : نه ، من باید به [[جبهه]] بروم من در آنجا چیزهایی دیده ام که در پشت جبهه نمی بینم .وتصمیم دارم دوباره به جبهه برگردم وبه مادرم نگفت که به جبهه می رود .اول گفت : اول گفت یک ماه بعد دو ماه وبعد سه ماه رفت ولی از همان ابتدا به من گفت : که من فرم سپاه را برای همیشه پر کرده ام .اگر لیاقت شهادت پیدا نکردم لااقل توفیق پیدا کرده ام که در جبهه خدمت کنم وانشاءا… وقتی در جنگ پیروز شدیم به [[لبنان]] و[[فلسطین]] می روم ومن یک لحظه در جبهه بودن را به سالهای پشت جبهه هرگز عوض نخواهم کرد.
یادم می آید زمانی که محمد از جبهه آمده بود یک شب بیدار شدم و صدای گریه ای به گوشم آمد تمام بدنم به لرزه درآمد. گفتم: این صدا از کجاست؟ به اتاق رفتم و دیدم محمد دارد نماز می خواند و گریه و زاری می کند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19656 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />