ویرایش‌ها

شهید ناصر تمیزی فر

۲۴ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۸
زندگی نامه
برادر شهید:« در محله پاچنار دردشت زندگی می‌کردیم. پدرم در همان خیابان مغازه آشپزی داشت. در ایام محرم نوکری مجالس آقا اباعبدالله(علیه السلام) را برعهده داشت و طبخ نذورات را به عهده گرفته بود و گاهی هم مداحی می نمود. اقداماتی که سلسله وار در بین اجدادمان رواج داشت. مادرم نیز به نوعی کنیز حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود و دختر عموی پدرم بود و تنها فرزند خانواده اش به شمار می آمد. گاهی کارهای مذهبی و فرهنگی انجام می‌داد و مشوق خوبی برای جوانان زمان خویش بود. ناصر چهارمین فرزند خانواده بود. جمعاً پنج برادر بودیم و دو خواهر. محمد برادر دیگرم اولین [[شهید ]] خانواده مان بود. پدر به ورزشهای باستانی علاقه زیادی داشت و چندین بار قهرمان کشتی شده بود. ناصر نیز به پدر رفته بود و قدرت و شهامت خوبی داشت. ناصر بچه سر به زیر و افتاده ای بود. به پدرم در امر تأمین معاش خانواده کمک زیادی کرد و گاه در کارهای خانه هم به مادر کمک می نمود. بچه راحت طلبی نبود. منتظر نمی ماند که کسی به او خدمت کند و خودش خودجوش هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می داد. در اوایل انقلاب در مباحثی که صورت می‌گرفت از انقلاب دفاع می کرد و همیشه از مظلوم حمایت می کرد. به مطالعه کتب مذهبی نیز علاقمند بود و اوقات فراغتش را بیهوده تلف نمی کرد. قبل از شروع محرم یک پرچم به دوش می گرفت و در محل می گشت و ندای حسین حسین سر می داد و در جلسات متعدد عزاداری نیز شرکت می نمود. عاشق ایثار و [[شهادت ]] بود. زمانی که برادرم محمد به شهادت رسیده بود وصیت کرده بود که مرا در زمان شهادت ناصر به دوش بگیرد. از این رو با شهادت او ناصر که دانش‌آموز هنرستان بود طبق وصیت درس را کنار گذاشت و به جبهه رفت. اما در آن زمان رفتن ناصر کمی ناراحت کننده به نظر می رسید، چون محمد شهید شده بود، اما پدرم از این گونه کارهای انقلابی و شجاعانه بچه‌هایش استقبال می نمود و به آنها افتخار می‌کرد. ناصر همراه با پسر عمویم غلامرضا که او نیز به شهادت رسید به جبهه رفت و حدود دو سال در میدان نبرد جانفشانی کرد تا اینکه در سن 19 سالگی و در عملیات [[کربلای ۴ ]] به علت اصابت [[گلوله ]] به سر به شهادت رسید.»
وصیت نامه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ« برای جنگ با کافران، سبکبار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید، این کار شما را بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با فکر و دانش باشید.» بارالها، این شرمنده ناتوان، این عبد ذلیل، این بنده علیل، آرزویی جز یافتن مغفرت و بخشایش تو ندارم و میل جز پرواز به کویت نیست. خداوندا، به راه بندگی ام بدار و از زشتیها دورم کن و به حسنات اخلاقی و صفات الهی ام بیارای. خدایا، من این چند جمله کوتاه را برای رضایت تو و به امید وصال تو روی کاغذ می آورم. خداوندا، سلام بر اولیاء و اوصیاء درگاهت از حضرت آدم تا حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و تا حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و سلام بر آقا امام زمان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و امام امت، خمینی کبیر و بر کلیه مسئولین مملکتی و با درود و سلام بر طاهری عزیز و با درود و سلام بر کلیه خانواده شهیدان و کلیه رزمندگان غیرتمند اسلام. چند جمله ای نصیحت برای امت مبارز اسلام از باب وظیفه می گویم. امروز که تمامی کفر در مقابل کشور اسلامی ما ایستاده اند، دست در دست هم داده اند و در صدد از بین بردن ما هستند بر ماست که همیشه جبهه ها را گرم نگهداریم و در این زمان که امام فرمود صلاح ماست که به جبهه ها برویم و از اسلام عزیز دفاع کنیم و مسئله جنگ مهمتر از فروع دین است و در رأس تمام مسائل می باشد و وظیفه شرعی. و اگر هم واقعاً جنگ را با پیروزی به پایان ببرند و انشاءلله حرم مطهر حسینی و قبر باصفای مولای متقیان حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) را از چنگال دشمن آزاد کنید و به خانوداه محترم شهیدان بگویید که [[کربلا ]] آزاد شد تا خانواده شهیدان کشورمان با عکسهای عزیزان شهید خود به زیارت حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم(علیهم السلام) خود بیایند، و سلام بر پدر و مادر عزیزم، در این موقع که جبهه رفتن یک امر شرعی و واجبی است برویم که امری واجبی بود جبهه رفتن و نیز پاسداری کردن از خون شهیدان و من وظیفه خودم دیدم که به جبهه ها بیایم. می دانم که شما خیلی برای من زحمت کشیدید و رنجها کشیدید و انشاءالله خدا اجرتان بدهد. اگر من لیاقت داشتم و شهید شدم شما خدا را شکر کنید و استوار و با شجاعت باشید. بحمدالله شما ای پدر و مادر عزیز که روحیه خوبی برای شهید شدن برادر شهیدم محمد تمیزی فر داشته اید، انشاءالله برای من نیز استوار باشید و با شجاعت باشید. ای پدر عزیز، با سخنرانی و نصیحت مردم نادان را آگاه کنید و ای برادران عزیزیم راه مرا ادامه دهید و جبهه ها را همیشه پر کنید و خداست که هر وقت اجل انسان رسید جان او را می گیرد و خواهران عزیزم با حجاب کامل و با پوشیدن لباسهای ساده و با قناعت بودن زندگی کنید و همانند سرورتان حضرت زهرا (سلام الله علیها) زندگی کنید و دوستان و خویشاوندان اگر فرزندان شما خواستند به جبهه ها بیایند جلوی آنها را نگیرید، چون در شهر با ذلت می میرند و سبب پشیمانی می شوند و وصیت دیگر آنکه سه ماه برای من [[نماز ]] بخوانید. پدرم و مادرم، برای من یک حج بروید و من نیز هیچ چیزی ندارم و دست خالی می باشم و خودتان برای من مجلس ختم بگیرید و از آشنایانتان و غریبه و همسایه ها همه را برای مجلس من دعوت کنید و آنها را به وظایف خود نسبت به خون شهدا آگاه سازید و باشکوه مجلس را به اتمام رسانید و یک فاتحه بیشتر نگیرید و در حسینیه پامنار نیز فاتحه بگیرید و چند روز برای من روزه بگیرید و خلاصه از همه حلالیت می طلبم. فرزند کوچک شما نه، بلکه فرزند اسلام و مسلمین به قول امام کسانی که شهید می شوند مال پدر و مادرشان نیستند، مال اسلام و قرآن هستند. فرزند کوچک شما، والسلام. برای تداوم خون شهیدان و پیروزی رزمندگان سلحشور اسلام و تداوم عمر امام عزیزمان تا انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید. خدایا مرا قبول کن که جان بی ارزش که خود به وجودمان آوردی و از ماده ای بی فایده رشدمان دادی و مرگمان نیز در دست توست. خدایا خیلی علاقه دارم که به سوی تو بیایم و از تو طلب آمرزش می خواهم. از برادرانی که این وصیت را دیدند می خواهم که آن را به خانواده من تحویل دهند.
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4361
۶۸۰
ویرایش