یادت تا همیشه ی تاریخ جاودانه باد.
در چهاردهم خرداد سال 1344 در خانواده ای مذهبی و متدین ساکن روستای خوجین از توابع شهرستان [[خلخال ]] چشم به جهان گشود.
او چهارمین فرزند یک خانواده ی دوازده نفری بود، پدرش میر علی شریفی، کشاورز بود و مادرش صورت خانم، خانه دار.
خانواده ی وی از نظر اقتصادی وضعیت خوبی نداشتند و به سختی امرار معاش می نمودند.
اسحاق نیز پس از ادامه تحصیل به کشاورزی مشغول شد و حیوانات را برای چرا می برد و به یاری پدر می پرداخت.
به ورزش والیبال علاقه داشت و اوقات فراغت خود را به بازی والیبال همراه دوستانش اختصاص می داد و در زمستان نیز به اسکی کردن می پرداخت. رابطه اش با اعضای خانواده خوب بود و بسیار مؤدب بود. خصوصیات بارز او احترام گذاشتن به دیگران و تواضع و خوشرویی اش بود. در کارهای خیر پیش قدم بود و به همسایگان کمک می کرد. هنگام مواجهه با مشکلات و گرفتاریها رفتار خونسرد و آرامی داشت. برای والدینش و برادر بزرگترش احترام خاصی قائل بود و دوست داشت در آینده راننده شود.
تا اینکه زمان رفتن به [[سربازی ]] فرا رسید، اما پیش از اعزام به جبهه تلخ ترین خاطره ی وی در زندگیش اتفاق افتاد. او مادر را از دست داد و غم از دست دادن مادر مهربان و زحمتکش اش زحمتکشش قلب و روحش را جریحه دار نمود.اسحاق در تاریخ 15/06/1363 از طرف [[ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] بعنوان [[سرباز وظیفه ]] جهت انجام خدمت [[سربازی ]] به جبهه اعزام شد. وی خود در خاطراتش چنین می نویسد: که در تاریخ 15/06/1363 به همراه دوستانم به پاسگاه [[ژاندارمری ]] خلخال معرفی شدیم و در تاریخ 17/06/1363 در [[لشگر 21 حمزه ]] به گذراندن دوره ی آموزشی در [[پادگان لویزان ]] تهران مشغول شدیم و پس از اتمام سه ماه دوره ی آموزش، 9 روز برای مرخصی به شهرستان رفتیم و در مورخه 17/09/1363 به منطقه ی جنوب کشور اعزام شدیم و در منطقه ی جنگی از دوستانم جدا شدم و در واحد 141 به همراه همسنگرانم در خط مقدم [[شلمچه ]] به نگهبانی از خاک کشور مشغول شدیم. پس از سه ماه استقامت و پایداری در برابر نیروهای بعثی در منطقه ی [[دارخوئین ]] مستقر شدیم.صدای [[خمپاره ]] های عراقیها سنگرهایمان را به لرزه در می آورد، ولی ما هیچ گونه خوف و هراسی در مقابله با آنها نداشتیم.
می دانستیم که دشمن در برابر اراده و ایمان ما ضعیف و زبون است و نخواهد توانست خاک میهن ما را به اشغال خویش درآورد.
در مورخه 25/11/1363 چند روز مشغول کندن سنگر بودیم و بعد از ده روز [[حمله بدر ]] آغاز شد و در آن حمله ی شکوهمند توانستیم پیروز شویم. سپس برای استراحت به جوفو رفتیم. چون آن منطقه نزدیک [[جزیره ی مجنون ]] بود، همیشه کاملاً آماده بودیم. تیپ ما به عنوان پشتیبان در حمله ی بدر شرکت نموده بود در تاریخ 21/12/1363 عملیات غرور آفرین بدر با موفقیت به اتمام رسید و ما در پنجم فروردین سال 1364 برای مرخصی سال نو به شهرستان برگشتیم. فعلاً مشغول خدمت [[سربازی ]] هستم. امروز 07/03/1364 [[ماه رمضان ]] است و مرخصی نزدیک."
پدرش می گوید:" پسرم فعال و پر جنب و جوش بود، همیشه ما را به مواظبت از همدیگر سفارش می نمود. هر بار که مرخصیش تمام می شد و می خواست به جبهه برگردد به همراه دوستانش به قبرستان می رفت و فاتحه می خواند و کنار قبر مادرش می نشست و با او درد دل می کرد و در فراقش می گریست.
در مزار شهدا مقبره ای وجود داشت وقتی اسحاق با دوستش اصغر برای خواندن فاتحه به آنجا رفته بودند به اصغر می گوید:"فکر می کنی این مقبره به کدام یک از ما قسمت خواهد شد؟ که اتفاقاً همان مقبره قسمت خودش شد.
سرانجام پس از چندین ماه حضور در جبهه های نبرد در [[21/04/1364 ]] اسحاق نیز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و در [[منطقه ی شرهانی ]] در اثر اصابت [[ترکش ]] به گردنش به دیدار حق شتافت.
پیکر پاک و مطهرش پس از تشییعی با شکوه در گلزار شهدای زادگاهش روستای خوجین آرام گرفت.
یادداشت
به طور خلاصه گذشته های یك شخص و خاطرات [[سرباز ]] بدین شرح می باشد اینجانب از بچگی تا سن هفت سالگی به طور بچه گانه ای گذراندم و در سن هفت سالگی ثبت نام به مدرسه میر عماد خوجین كردم و مشغول تحصیل شدم و به طور مرتب و به ترتیب از پایین به بالا شروع به تحصیل نمودم از كلاس اول ابتدایی تا پنجم ابتدایی با دبیران مختلف در مدرسه میر عماد خوجین ادامه دادیم و بعد از گرفتن مدرك قبولی پنجم در مدرسه نسایی خوجین ثبت نام كردم و به ترتیب از اول راهنمایی تا سوم راهنمایی در مدرسه نسایی خوجین با دبیران خوب و بد و دبیران مختلف به اتمام رسانیدم و به خاطر اینكه در كلاس سوم راهنمایی نتوانستم موفق باشم یك سال در [[خلخال ]] در مدرسه دكتر چمران در كلاس شبانه سوم راهنمایی ادامه تحصیل دادم و موقع امتحانات ثلث آخر شروع شد و الحمدلله كه در همه درس ها نمره خوب آوردم متاسفانه در كتاب تاریخ و جغرافی نمره 5/8 آوردم و با قول دادن مدیر كه با من روی یك مساله درگیر شدم و قرار بود كه تعلیمات دینی از ماده استفاده كنم مدیر قبول نكرد و خلاصه بگذریم اگر ادامه دهیم حرف زیاد می شود. خلاصه تا آخر موفق شدم و به ترتیب از نظری تا آخر ادامه دارد تا پیروزی و در سال 15/06/1363 اعزام سربازان امام زمان بود و ما را آوردند به پاسگاه [[ژاندارمری ]] خلخال جمع كردند و با تمام دوستان با هم بودیم و در مورخه 17/06/1363 اعزام شدیم به پادگان لویزان- تهران و این [[پادگان لویزان ]] [[لشكر 21 حمزه ]] به خدمت مقدس [[سربازی ]] مشغول شدیم و سه ماه آموزش مقدس را در [[تهران ]] پادگان لویزان با درجه داران مختلف آموزش سربازی را به اتمام رساندیم و بعد از آموزش 9 روز به مرخصی به شهرستان رفتیم و بعد از مرخصی آمدیم به پادگان و دوباره ما را در مورخه 17/09/1363 اعزام به منطقه جنوب كشور نمودند و اول ما را آوردند به این منطقه جنگی در این منطقه همه رفیقان را از همدیگر جدا و تقسیم به واحدهای دیگر كردند و شب اول بود كه رسیدیم و ما را آوردند به یك لشگری كه برادران و رزمندگان اسلام درست كرده بودند یك شب در آنجا خوابیدیم و بعد صبح ما را جمع كردند و من افتادم به گروهان یكم گردان 141 از تمام رفقایم جدا شدم و به آن واحدی كه افتاده بودم آن واحد در [[خط مقدم ]] [[شلمچه ]] بودند و روز اول كه منطقه ندیده بودیم وارد خط شدیم و در آنجا با همسنگران مشغول خدمت و نگهداری از خاك كشور بودیم و شب ها 3 ساعت نگهبانی می دادم و روزها یك در میان 5/2 ساعت نگهبانی داشتیم و هر لحظه و همیشه [[خمپاره ]] ها تیر اندازی می كردند خمپاره عراق می زد [[خمپاره 120-60-106 ]] و غیره و تیر مستقیم می زدند الحمدلله كه سالم و تندرست برگشتیم و ما در حدود سه ماه در خط شلمچه استقامت و مبارزه با كفر عراق مقابله كردیم و بعد از سه ماه آمدیم به استراحت در [[منطقه خوین ]] مستقر شدبم موقعی كه با [[خمپاره 106 ]] می زد سنگرها به لرزه در می آمد رفت هوا و خاموش شد و كتری پر از آب داغ به كف سنگر پاشید و هیچ گونه خوف و ترسی نداشتیم رژیم عراق در مقابل با انقلاب اسلامی خیلی ضعیف بود فاصله ما تا خاك عراق نزدیك 2 كیلومتر بود صداهای عراقی ها را به راحتی می شنیدیم صدای گربه و خر و حیوانات دیگر و در مورخه 19/09/1363 وارد خط شلمچه شدیم و در مورخه 25/11/1363 آمدیم به منطقه [[دار خوین ]] مستقر شدیم چند روزی مشغول سنگر كَنی بودیم سنگرها را درست كردیم و در حدود 10 روز ماندیم بعد از 10 روز حمله به پیش آمد آن هم حمله شكوهمند و پیروزی بدر بود و در مورخه 10/12/1363 جا به جا شدیم و به [[منطقه جوفو ]] برای حمله بدر آماده بودیم به منطقه دارخوین برای استراحت آمده بودیم وقتی كه رفتیم به جوفر در آنجا مستقر شدیم چون آن منطقه به [[جزیره مجنون ]] نزدیك بود. در آن منطقه همه آماده بودیم برای حمله برویم هر لحظه فرماندهان بازدید می كردند هر لحظه با [[اسلحه ]] و تجهیزات كامل و كوله پشتی و تمام وسایل نظامی آماده بودیم و در مورخه 21/12/1363 حمله بدر شروع شد تیپ ما به عنوان پشتیبان بود و این حمله در حدود چند روزی كه طول كشید هواپیماهای دشمن هر روز می آمدند در آن منطقه ای كه تجمع نیرو داشتیم بمب باران بمباران می كردند و تلفاتی هم می دادیم و ما حفره روباه كنده بودیم موقعی كه هواپیمای دشمن وارد منطقه می شود منطقه می شد داخل [[حفره روباه ]] می رفتیم تا از دید دشمن محفوظ بمانیم هر روز دو سه تا حتی 6 تا می آمدند و خلاصه حمله بدر آرامش پیدا كرد. مقداری آرام شد ما را در مورخه 25/12/1363 آوردند و دوباره به منطقه دار خوین همان محل استراحت اولی در عرض 35 روز مرخصی لغو بود بعد از این سال نو آغاز شد در مورخه 05/01/1364 مرخصی ها آزاد شد تمام اندك اندك رفتیم به مرخصی و بعد از اینكه از مرخصی آمدیم دوباره مرخصی ها لغو شد و آماده باش بودیم فعالاً فعلاً الحمدلله كه هیچ خبری نیست و هنوز مشغول خدمت سربازی هستم. امروز [[ماه رمضان ]] 07/03/1364 است مرخصی نزدیك است. نزدیك حمله در [[رود كارون ]] برای قایق رانی رفته بودیم.
برادرم غم مخور من هم غریبم برادرم غم مخور من هم غریبم
غریبی رفتم و مثل وطن نیست به غم خوردن كسی مانند من نیست
[[شهید میراسحاق شریفی]]