ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید هاشم بندار

۷ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۷
/* خاطرات */
==وصیت نامه== 
بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 در روستای حسین آباد متولد شد. کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند.
فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.»
==وصیت نامه== 
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدایا، مواظب این بنده ی ضعیف باش، زیرا که اگر او را به خود بگذاری، از جاده ی اصلی منحرف می شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هایم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگی خودت از من بگذر. معبودا، توفیقی ده که با شهادتم دین خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکیبایی عنایت کن. اجر آنان را با گریه و زاری کم نکن. خدایا، رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی را که زندگی دوباره به ملت ایران داد، تا انقلاب حضرت مهدی (عج) نگهدار و سلامتی به او بده.
و ای اقوام و خویشان، دنیا ارزشی ندارد. عمل خوب انجام دهید و لحظه ای از راه امام و انقلاب جدا نشوید. هاشم بندار
==خاطرات== 
وارد جاده آسفالت شدیم. سوار ماشین شدیم تا به مقر مهندسی که جلوی ایستگاه صلواتی بود برویم. حرکت کردیم. هنوز پانصد متر بیشتر نرفته بودیم که ناگهان به هوا نگاه کردیم دیدیم که دو تا از هواپیماهای خودی و فانتوم و یک میگ با یکدیگر در هوا درگیر هستند. دو هواپیمای خودی دنبال یک میگ عراقی کرده بودند تا آنرا سرنگون کنند. این میگ هر کاری می کرد نمی توانست از گیر این فانتوم ها در برود یکی از بالا و دیگری از پایین میگ را دنبال می کردند ناگهان یکی از فانتوم ها چند گلوله به طرف میگ پرتاب کرد که در همان زمان ما در صد متری آن بودیم که دیدیم گلوله ها در فاصلة 30 تا 50 متری ما منفجر شدند و خبرش رسید که میگ عراقی تا ایستگاه صلواتی که چهار کیلومتر جلوتر بود تعقیب کرده بودند و آنجا آنرا سرنگون کرده بودند. منظورم از بیان این ماجرا مطرح کردن رشادتهای یگان هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که تاکنون واقعاً با رزمندگان اسلام همکاری کرده اند.
«در تاریخ3 /12 /63 همراه دیگر رزمندگان با تمام تجهیزات برای انجام عملیات آماده بودیم . از اوایل صبح اکثر برادران با حالت معنوی یکدیگر را در بغل می گرفتند و از یکدیگر حلال بودی می طلبیدند و تعدادی با خواندن دعا و نیایش به یکدیگر روحیه می دادند . ساعت 12 ظهر بود که فرمانده لشکر دستور دادند که تمام برادران برای حرکت به طرف هدف از پیش تعیین شده آماده باشند . ما هم بی سیم های خود را برکولمان سوار نمودیم . اول قرار بود که با لشکر از قرارگاه نصر به همراه فرماندهان بروم، ولی به خاطر اینکه واحد تخریبمان احتیاج به بی سیم داشتند گفتم : من با تخریب می روم و موافقت شد و حرکت کردیم . همان طوری که در حال حرکت بودیم ، برادران در قایق مشغول ذکر کردن و مناجات کردن بودند تا ساعت 9 شب یکسره در حال حرکت بودیم ، تا اینکه به یکی از روستاهای عراقی رسیدیم که از لحاظ امنیتی ، اسمش را نگفته بودن به همانجا دیگران توقف کرده بودند و ما اول محل توقف را یاد نداشتیم همانطور وسط آب مانده بودیم و از برادرانی که در آنجا بودند از طریق بی سیم سوال کردم آنها توسط یک گلوله منور راهنمایی کردند اما کلت منوری از طرف دیگری شلیک شد که ما اشتباهاً به طرف این منور رفتیم و درست در وسط نیروهای عراقی قرار گرفتیم ، ابتدا متوجه نشده بودیم ولی با شنیدن صدای عربی اطمینان پیدا کردیم که تقریباً در کنار نیروهای دشمن قرار گرفته ایم . در این هنگام یکی از معجزات (عج) به وضوح برای ما عینیت پیدا کرد ، بدین طریق که تا حدود 500 متر از نیروهای خودی دور شده بودیم و در فاصله 2 الی 5 متری ما صدای عراقی ها از داخل خانه به گوش می رسید اما خداوند گویا آنها را «کر » کرده بود چرا که صدای موتور قایق به حدی بود که در منطقه وسیعی صدایش می پیچید به هر حال اگر کمک غیبی امام زمان «عج» نبود ، ما تاکنون شکست خورده بودیم اما خداوند یاور مظلومین است . بعد از آن برنامه دستور دادند که حرکت کنیم و باز از ساعت 9 شب الی 11 در حال حرکت بودیم به روستای دیگر رسیدیم ، بعد همه از قایق پیاده شدند ، نیروهای گردان هم در امتداد جادّة خاکی «بصره - العمّاره» سنگر گرفتند و ما حدود هشت نفر بودیم که بجز من بقیّه تخریب چی بودند و قرار بود برادران تخریب یک پل تدارکاتی خیلی مهم در راه ارتباطی بصره - العمّاره را منهدم کنند . بعد از توضیحات مسئول گروه حرکت کردیم و خلاصه بعد از انجام عملیّات به روستای دیگری رفتیم . درگیری بین نیروهای مقاوم و با ایمان ما و نیروهای ذلیل بعثی همانطور ادامه یافت .»
ما از گردان عقب مانده بودیم و قرار بود رأس ساعتی به خط بزنیم و رمز عملیات هم به ما گفته شد. چاره ای نداشتیم به آن نه نفر دستور دادیم که آتش کنند و خودمان هم باید آتش می کردیم. موتور قایق را روشن کردیم و قایق به سرعت رفت. صدای نیروهای عراقی را می شنیدیم که به عربی خطاب به ما می گفتند: قف لاتحرک! و صدای کشیدن گلنگدن اسلحه هایشان و تجهیز کردن آنها کاملاً به گوش می رسید. به خط زدیم. دو حلقه سیم خاردار بود که برادران تخریب یک حلقه از آنها را قطع کرده بودند و لایه زیرین آن را نتوانستند قطع کنند که تمام لباسهای بچه ها را پاره کرده بود. ما هم مجبور بودیم خودمان را به آنجا برسانیم و اگر دیرتر می رفتیم صد در صد از بین می رفتیم. سریع از قایق پایین آمدیم و تا کمر زیر شانه توی آب رفتیم. قایق هم کناری کشیده شد و بی سیم ها همه در آب رفتند. یکی از الطاف الهی که به چشم دیدم که می شود گفت معجزه بود، این بود که می دانید دستگاههای الکتریکی آنقدر حساسیتشان به آب زیاد است که اگر آب به آنها برسد از کار می افتد. ما که تا کمر توی آب فرو رفته بودیم، گوشی و آنتن به سیم خاردار گیر کرده بود و با سختی اینها را آزاد کردیم و بعد سریع خودمان را بغل خاکریز انداختیم. حدود یک کیسه نارنجک و یک جعبه نارنجک که حدوداً پنجاه تا می شد نیز بود. در کل 9 نفر بودیم که سه تا اسلحه داشتیم و کاملاً به چشم خودمان می دیدیم که نیروهای عراقی دو سه نفری از جلوی ما رد می شدند. البته آن محدوده تاریک بود و لو نرفته بود تا دشمن منور بزند.
وقتی هاشم مسئول گردانمان بود، یکروز کامیونی که حامل وسائلی بود را دید حدود نیم ساعتی آنجا ماند ولی کسی به خالی کردن محمولة آن توجهی نکرد. در این موقع هاشم آمد و کامیون را که دید بلافاصله روی کامیون رفت و شروع به تخلیه بار کامیون البته همراه رانندة کامیون نمود و دیگران هم که این صحنه را مشاهده کردند و دیدند که هاشم یعنی مسئولشان با چه شور و هیجانی شروع به کار کرده به کمک آنها رفتند و واقعاً اگر در آن قسمتی که من بودم هاشم نبود خیلی از کارها عقب می افتاد.
عملیات خیبر که بچه ها از هور العظیم عبور کرده بودند بعد از پشت سر گذاشتن منطقه آبی و نیزارهایی که طول آنها حدود بیش از 16، 17 کیلومتر می رسید به خشکی داخل خاک عراق رسیده بودند نیروهای ما ، در این عملیات متأسفانه موفق نشدند که به اهداف مورد نظر برسند. این بود که عقب نشینی کردند، هاشم در منطقه ی دشمن جا مانده بود. برای اینکه به اسارت دشمن در نیاید، خودش را داخل آب انداخته بود، حالا فکر می کنم با این تکه چوبهای بزرگ جعبه ی مهمات خودش را روی آب نگه داشته بود تا اینکه مقداری آمده بود جلو، رفته بود داخل این نیزارهای هور العظیم . این نی ها را روی هم خوابانده بود ، برای خودش یک چیزی شبیه تخت درست کرده بود. رفته بود بالای آن . چون بی سیم همراهش بود از همانجا با ما تماس گرفت. خوب بچه های اطلاعات بعد از 48 ساعت موفق شدند که هاشم را پیدا کنند. خلاصه وقتی که آمد عقب ، من ندیدم که هیچ گله ای از کسی بکند که چرا ما به فکر ایشان نبوده ایم حتی همان زمان که داخل نیزارها محصور بود وقتی با ما تماس می گرفت در تن صدایش هیچ نوع هیجانی مشخص نبود. خیلی راحت موقعیت خودش را اعلام می کرد. 48 ساعت خودش را بدون آب و غذا توانسته بود صحیح و سالم نگه دارد. تماس گرفتنش همچنان منظم حساب شده بود که بعد از آن مدت وقتی باطری بی سیم او را نگاه کردیم دیدیم هنوز باطری تمام نشده است. این نشان می دهد که چقدر هاشم بر خودش مسلط بود.منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4271" http:سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references /yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4271>
۵٬۰۸۰
ویرایش