ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جاسم پناهنده ایوب

۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۴۴
==خاطرات== 
• بیشتر شهدا اطراف ما خبر شهادتشان توسط من به خانواده هایشان می رسید هر وقت می خواستند خبر شهید شدن یکی را بیاورند قبل از آن خواب می دیدم که امام خمینی (ره) به میهمانی ما آمده است . "مادر بزرگ با حالت بغض و گریه می گوید" قبل از شهادت جاسم خواب دیدم که امام (ره) در خانه روبرو نشسته ، رفتم زیر بغل آقا را گرفتم و گفتم: آقا اینجا خیلی شلوغ است . بیائید خانه ما که از خواب بلند شدم و گفتم : که باز می خواهند خبر شهادت چه کسی را بیاورند من دو روز قبل از اینکه همه بفهمند فهمیدم که جاسم شهید شده است اما به کسی نگفتم و در دلم نگه داشتم.
• از خاطراتی که جاسم برایم تعریف کرد در مورد عملیات چزابه بود . او می گفت : هفت شبانه روز جنگیده بودند . در این مدت حتی پوتین های خود را درنیاوره بودند (حتی برای نماز) و می گفت : بعد از عملیات در کنار سکویی تکیه داده بودم که تیری از کنار شانه چپم گذشت ، سرم را به طرف راست خم کردم و در این هنگام تیری از سمت راست آمد. سرم را به طرف چپ خم کردم و می گفت : وقتی خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد و آن تیرها در آن موقع هیچ ضربه ایس به او وارد نکردند.
۲٬۵۹۹
ویرایش