ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا پور حسن

۵۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۶
/* خاطرات */
==خاطرات==
یکبار که همسرم محمد رضا به مرخصی آمده بود ما در اسفراین زندگی می کردیم و خواهرانش پیش ما آمده بودند و ایشان بعد از دو سه روز به ما گفت: همسر و خواهران عزیز من فردا دوباره به جبهه می روم از شما خواهش می کنم که از رفتن من به به جبهه جلوگیری نکنید. روز بعد ایشان داخل اتاقش که به کمک دو خواهرش در را قفل کردیم و زندانی اش کردیم تا نتواند برود جبهه. در حیاط نشسته بودیم که یک مرتبه دیدم در حیاط باز شد. همسرم محمد رضا بود گفت: اگر دست و پایم را به زنجیر ببندید باز هم به جبهه می روم می خواستیم جلو برویم گفت: جلو نیایید و گرنه دیگر بر نمی گردم. گفتم: پس کفش هایت کجاست؟ بیا کفش هایت را بپوش. بعد برو ولی ایشان پا برهنه به جبهه رفت.
به خاطر دارم یک روز چند تا از مخالفین و ماموران رژیم دور خانه ی ما را محاصره کردند و خواستند خانه ی ما را به آتش بکشند. آن موقع دوستم محمد رضا پور حسن هم در خانه ما بود و با هم در پایگاه بسیج کار می کردیم که ایشان رفت یک زنجیر و یک چماغ آورد تا به حساب آنها برسد و به محض اینکه ایشان را دیدند پا کنار کشیدند و از ایشان ترسیدند و پا به فرار گذاشتند.
به خاطر دارم محمدرضا مجروح شده بود و با همان پای زخمی می خواست در عملیات شرکت کند فرمانده گفت : هر که دوست دارد می تواند برود به ایشان گفتم : شما مجروح هستید و با این پای زخمی نمی توانید در عملیات شرکت کنید . ولی ایشان گفت : این که چیزی نیست و با ما آمد. من ایشان را سوار ماشین کردم و به عقب بردم در راه ایشان به من گفت : ماشین رابه یکی دیگر بده و بیا با هم به رزمنده ها ملحق شویم و با همان پای زخمی از نیمه راه برگشتیم و خودمان را به بچه های خط رساندیم .
به خاطر دارم من به همراه محمد رضا پور حسن در آموزشی بودیم که یکی از مربیان تاکتیک ما را به کوه برد و خواست به ما طرز انداختن نارنجک را یاد بدهد . وقتی اجزای نارنجک را به ما توضیح داد یک مرتبه نارنجک را در بین ما انداخت و همه پا به فرار گذاشتند. ولی ایشان خودش را روی نارنجک انداخت و مربی هم او را تحسین کرد و گفت : ایشان یک فرد با شهامت و ناترسی هستند و از این طور افراد خیلی کم پیدا می شود .
به خاطر دارم یک روز همراه دوستم محمد رضا برای ورزش و تمرین به پارک رفتیم ، در همان حال من و ایشان در حال ورزش کردن بودیم یکی از دوستان ایشان ما را دید محمد رضا به من گفت : دوست داری با او کشتی بگیری ؟ گفتم : کشتی بلد نیستم ایشان اصرار کرد و گفت : او هم یاد ندارد . خلاصه من با دوستش کشتی گرفتم و او مرا محکم به زمین زد و محمد رضا کلی به من خندید وقتی علت خنده اش را پرسیدم گفت : می دانی به چه کسی کشتی گرفته ای ؟ گفتم نه ! گفت این فرد بهترین کشتی گیر شهرستان اسفراین است هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی شود .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=491سایت شهدای یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
۵٬۰۸۰
ویرایش