- خواهرم خواب دیده بود که دوره قرآن منزل ایشان است وهمسرشهیدم کمال نیز در این مجلس حضوردارد وقتی که به شهید تعارف می کند که وارد شود شهید می گوید: وقت ندارم می خواهم بروم فقط آمدم که به مادر و همسرم بگوئید که فرزندم حجّت را اذیتش نکنند و بیشتر از الان به او محبت کنند خواهرم می گفت: در خواب می دانستم که ایشان شهید شده و من گریه می کردم. به قدری چهره و صورت شهید نورانی شده بود که نمی توانستم او را ببینم و با دستهایم جلوی صورتم را گرفته بودم بعد شهید خداحافظی نمود و ناپدید شد و من از خواب بیدار شدم .
- به خاطردارم یکی از همرزمان همسرم کمال تعریف می کرد که ما برای انجام عملیات به تنگه چزابه رفته بودیم و آن زمانی بود که خیلی شلوغ بود یعنی اصلاً نمی شد، چون آنقدر توپ و تانک دشمن گلوله می ریخت و اینقدر خاک بود که همدیگر را نمی دیدیم. تا اینکه خواستند نیروها را عقب ببرند و یک عدّه نیروی تازه نفس و آماده بیاورند. همانطورکه درحال جمع آوری زخمی ها و مجروحین بودم یک نفر زخمی را بغل کردم و داخل ماشین گذاشتم و به سمت عقب آمدم هنوز فاصله ای نگرفته بودم که شنیدم کمال جانفزا هم مجروح شده و او را از جبهه به بیمارستان اهواز آورده و یک عمل سطحی روی ایشان انجام شده امّا دوباره ایشان را به بیمارستان دیگری در شیراز منتقل کرده اند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5605 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5605>