دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجهای دیگر و شلیک را کتها و در پی آن گلولههای سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. <br />
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب میشد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک میکردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالیکه از شادی انجام عملیات در پوست خود نمیگنجیدم به فکر گلولهای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمیپرسم، حال گلوله را میپرسم!» و او با خندهای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمیکنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه میخواستم گلولههایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا میبایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»<br />
<br /> 4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>
*جذبه ایمان
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محلها پایگاه هوانیروز بود. <br />
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامهای در پایگاه تشکیل شد که شرکتکنندگان در جلسات را خواهران و خانوادههای کارکنان هوانیروز تشکیل میدادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمیتوانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت میکردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکردهام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و میگفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزیمان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستمشاهی را از بین ببریم … .<br />
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه<br />منبع:<br />5<ref>[http://SUBDOC\KHIMAN.htm نرم افزار شاهد]</ref>
*دیدار
با صدای چرخبالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمیدیدم. آفتاب چشمهایم را به شدت میآزرد و نمیتوانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخبال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمیتوانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمریام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمیتوانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. <br />
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمیدانستم تختهسنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار میدادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبانها زنده است. وقتی چشمهایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچیشده و دست راستم هنوز درد میکرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را میبرند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم میدادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»<br />
<br />6<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2017.htm نرم افزار شاهد]</ref>
*وقتی اسلام در خطر باشد...