ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید عبدالحسین برونسی

۱۸۳ بایت اضافه‌شده، ‏۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۱
/* نگارخانه‌ */
شهید برونسی می‌گفت: «اوّلين دفعه که می‌خواستم به جبهه بروم، برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.» می‌گفت: «بالای سرش ایستادم تا بالأخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد، جریان جبهه‌رفتن را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم، چون وقت داشت تند تند می‌گذشت و باید خودم را سریع به کارهایم می‌رساندم. بالأخره جریان را به خانمم گفتم؛ تا خانمم جریان را شنید، هم خودش و هم مادر خانم من گفتند: " ما را با اين وضعیت به کی می‌سپاری؟ در این موقعیت و شرایط، اگر ما الآن بیفتیم، چه کسی ما را به دکتر می‌برد؟" گفتم که: " به خدا مي‌سپارمتان و حضرت زهرا(س) هم نگهدارتان است.".» قبل از اين‌كه از خانه برود، دوباره همان حالت به خانم ایشان دست می‌دهد و خلاصه، مجبور است که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچّه رها کند و خودش را به کاروان برساند. می‌گفت: «بعد از مدّتي که در جبهه بودم، با خانواده‌ام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحالند. تعجّب کردم؛ پرسیدم: "جریان چیست؟" خانمم جریان را اين‌گونه تعریف می‌کردند؛ می‌گفتند: "بعد از این که تو رفتی، در همان حالی که من بي‌هوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست. من حرکت کردم و به هوش آمدم؛ دیدم که این کبوتر است و يك‌دفعه پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط، رو‌بروی همان در اتاق نشست. بعد از مدّتي دور حیاط چرخی زد تا اين كه داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت.".» شهيد برونسي مي‌گفت: «از آن لحظه به بعد، تا همین الآنی که چند سال می‌گذرد و من در جبهه‌ها هستم، خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.»
آقای تونی می‌گوید: «شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر، روحیة عجیبی داشت. مدام اشک می‌ریخت. علّت را که پرسیدم، آقای برونسی گفت: "دارم از بچّه‌ها خداحافظی می‌کنم؛ چرا که خوابی دیده‌ام." سپس افزود: "به صورت امانت برای شما نقل می‌کنم و آن اين‌كه: در خواب بي‌بي فاطمه زهرا -سلام الله علیها- را دیدم که فرمود: "فلانی! فردا مهمان ما هستی."؛ محل شهادت را هم نشان داد: همین چهار‌راهي که در منطقة عملیاتی بدر پد فرود هلي‌كوپتر است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره _ الاماره می‌رود و من در همین چهار راه باید نماز [شهادت]بخوانم.".» و بالأخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتي كه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدين‌گونه عاشقی فرهیخته، به سوی خدا پر‌كشيد.<ref>[[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=180488%20 سایت تبیان]]</ref> 
آمد توی حرفم. گفت: «پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده.»
 
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-30-07.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عبدالحسین برونسی]]
کم مانده بود صدام بلند شود. جلوی خودم را گرفتم. به اعتراض گفتم: «حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری می‌گی؟»
شهید عبدالحسین برونسی
خاکهای نرم کوشک، صفحات18 و 19 و 20
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-30-07.jpg|بی‌قاب|وسط|شهیدعبدالحسین برونسی]]
==وصیت نامه==
.... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبان‌هایی که زده می‌شود و آن‌ها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده.
عبدالحسین برونسی<ref>[ [http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]]</ref> 
== نگارخانه‌ ==
<gallery>
پرونده:شهید عبدالحسین برونسی (01).jpg
<gallery>
 
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1-(1).jpg
 
</gallery>
</gallery>
۱۱٬۹۷۱
ویرایش