==زندگینامه==
سردار سرلشگر مهدی زینالدین در آبان ماه سال 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بود، پس از سالهای طولانی انتظار، کلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمینهای ملکوتی آسمان هفتم بال گشود. زینالدین در 25 سالگی بر اثر اصابت گلوله به سینه و ران پا در تپه ساروین در حومه شهر سردشت به شهادت رسید. از او یک دختر به یادگار باقی ماند. پیکر پاک و مطهرش را در گلزار شهدای قم به خاک سپردند. برادرش مجید نیز در راه رسیدن به معشوق جانش را در طبق اخلاص نهاد.<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=73 سایت صبح]</ref>
===*سخن شهید===
-ما افتخار میکنیم که مستقیماً رودررو با آمریکا دست به گریبان شویم و امیدوار هستیم چنین اتفاقی بیافتد. این آرزوی ماست. از بچگی، خودمان و رزمندگان دوست داشتیم با اسرائیل و آمریکا درگیر شویم. بزرگترین افتخار ما این است که با شیطان بزرگ بجنگیم.
ـ انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام بشود و من شهید نشوم، هر کجا که جنگ حق علیه باطل باشد،آنجا میروم تا شهید شوم.<ref>[http://%20AsarAsar/GolVajeh.htm نرم افزار شاهد]</ref>
===*نامۀ مقام معظّم رهبری===
رئیس جمهوری اسلامی ایران
6/9/1363 <ref>[http://%20%20AsarAsar/LetterRahbari.htm نرم افزار شاهد]</ref>
==خاطرات مرتبط با شهید مهدی زینالدین==
===*اوت آخر===
توی ظلّ گرمای تابستان، بچّههای محل، سه تا تیم شدهاند؛ توی کوچهی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است؛ عرق از سر و صورت بچهها میریزد. چیزی نمانده ببازند؛ اوت آخر است. مادر میآید روی تراس «مهدی؛ آقا مهدی! برای ناهار نون! برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» در حالی که توپ زیر پایش است ، میایستد. بچّهها منتظرند. توپ را میاندازد طرفشان و میدود سر کوچه.<ref>[http://%20MemoirsMemoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]</ref>
===*دانشگاه فرانسه===
قبل از دستگیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آنجا درس میخواند، آمده ایران؛ رفته بود. دوستش گفته بود: «یک بار رفتم خدمت امام(ره)؛ گفتند:" به وجود تو در ایران بیشتر نیازه" منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.<ref>[http://%20MemoirsMemoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]</ref>
*تو هیچی نیستی
«فرمانده آزاده، آماده ایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی می رسید، امان نمی داد؛ شروع می کرد به بوسیدن. مخمصه ای بود برای خودش.
خلاصه به هر سختی ای که بود از چنگ بچه های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا اینقدر بهت اهمیت می دن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجی هایی...».
شهید مهدی زین الدین<ref>کتاب 14 سردار، صفحه 29</ref>
شهید مهدی زین الدین
<ref>کتاب 14 سردار، صفحه 29</ref>
===بحث داغ===
*بحث داغ
دو سه روزی بود میدیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر تو همی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دلخورم. اصلاً حالم خوش نیست.» گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه؛ با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمیدونم؛ عصبانی بودم؛ حرف که تموم شد، فقط بهم گفت:" مهدی، من با فرماندهم این جوری حرف نمیزنم که تو با من حرف میزنی. دیدم راست میگه. الان دو سه روزه کلافهام. یادم نمیره».
*فرمانده یا...
موقع انتخابات ، مسئول صندوق بودم. سر كه بلند كردم، آقا مهدى را توى صف ديدم. تازه فرمانده لشكر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بيايد جلوى صف. نيامد، ايستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دَمِ در دنبالش رفتم. پرسيدم «وسيله دارين؟» گفت «آره.» هر چه نگاه كردم، ماشينى آن دور و بر نديدم. رفت طرف يك موتور گازى. موقع سوار شدن، با لبخند گفت «مال خودم نيست. از برادرم قرض گرفتم.»
کتاب یادگاران
===*نماز شب===
شاگرد مغازهی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: « میخواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونهمون بخواب.» بد زمستانی بود؛ سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شدهام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمدهاند. آن قدر خسته بودند که نرسیده، خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم؛ انگار کسی ناله میکرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
===*به دلم افتاد که بیام===
چند روزی بود مریض شده بودم؛ تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچهها هم که خبری نداشتم. یک دفعه، دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رختخواب پهن است و خوابیدهام، یکراست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال میآمد. برایم آش بار گذاشت؛ ظرفهای مانده را شست؛ سینی غذا را آورد؛ گذاشت کنارم. گفتم: «مادر! چه طور بی خبر؟» گفت:« به دلم افتاد که باید بیام.»
===*بیت الماله===
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابهجا کردیم، گفت: «میروم سوسنگرد.» گفتم: «مادر! منو نمیبری اون جلو رو ببینم؟» گفت: «اگه دلتون خواست، با ماشینهای راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»
===*خرید عقد===
خرید عقدمان یک حلقهی نهصد تومانی بود برای من؛ همین و بس. بعد از عقد، رفتیم حرم؛ بعدش گلزار شهدا؛ شب هم شام خانهی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.
===*دست به غذایش نزده بود===
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خوردهاند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.
===*دعا کن سرشکسته نشوم===
تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان ناآشنا بود. توی جلسهی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردنم عقب. توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است؛ خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانهام و یک دستش را روی پیشانیام. با صدایی که به سختی شنیدم، گفت: «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود؛ کاریش نمیشد کرد. حالا دعا کن که من سرشکسته نشم.»
===*شلوار خونی===
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف میرفت و به بچّهها سر میزد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچهها پرسیدم؛ گفتند: «رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچّهها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود؛ رفته بود عقب؛ زخمش را بسته بود؛ شلوارش را عوض کرده بود؛ انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.
*اخلاص
شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچهها گفتند: «نه، نداریم.» رفت. از عقب بیسیم زدند که: «حاج مهدی نیامده آنجا؟» گفتیم: «نه.» گفتند: «یعنی هیچکس با موتور اون طرفها نیامده؟»نه برادر! یعنی...فهمیدیم آن گرسنهای که با موتور آمد آقا مهدی بوده.
تواضع است دلیل رسیدگان به کمال که چون سوار به مقصد رسد پیاده شود<ref>یادگاران/ ص 37</ref>
===یه لقمه نون و پنیر=== شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچهها گفتند: «نه، نداریم.» رفت. از عقب بیسیم زدند که: «حاج مهدی نیامده آنجا؟» گفتیم: «نه.» گفتند: «یعنی هیچکس با موتور اون طرفها نیامده؟» ===*امضای رسید===
چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آوردهاند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده. عرق از سر و صورتشان میریزد. یک بسیجی لاغر و کم سنوسال میآید طرفشان. خسته نباشیدی میگوید و مشغول میشود. ظهر است که کار تمام میشود. سربازها پی فرمانده میگردند تا رسید را امضا کند. همان بندهی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک میکند؛ رسید را میگیرد و امضا میکند.
===*مطالعه===
وقتی از عملیات خبری نبود، میخواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را میگشتی. پیدایش که میکردی، میدیدی کتاب به دست نشسته؛ انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا میکرد، میرفت سر وقت کتابهایش. گاهی که کار فوری پیش میآمد، کتاب همان طور باز میماند تا برگردد.
===*اطاعت از ولی فقیه===
حوصلهام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم؛ بعد به سرعت ماشین. گفتم: «آقا مهدی! شما که میگفتین قم تا خرمآباد رو سه ساعته میرین.» گفت: «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیشتر رفت؛ قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیه.»
*آفتابه
وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابهها خالیاند. باید تا هور میرفتم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود؛ گفتم: «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب میکنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: «برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب میکردی، تمیزتر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختمش؛ زینالدّین بود.
*نماز جلسه
از همه زودتر میآمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز میخواند. یک بار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم: «نماز قضا میخوندی؟» گفت: «نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسه؛ همینطور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»<ref>[http://Memoirs/100Memoirs.htm سایت نرم افزار شاهد]</ref>
===آفتابه=== *بیت المال
وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابهها خالیاندرسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. باید تا هور میرفتم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود؛ » گفتم: «دستت درد نکنه«مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟»گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این آفتابه رو آب میکنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: «برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب میکردی، تمیزتر بودماشین مال بیت الماله.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختمش؛ زینالدّین بود.
*خواستگار نمونه
با همان لباس سپاه به خواستگاريم آمد. خيلي مرتب و تميز. فهميدم که بايد در زندگيش آدم منظم و دقيقی باشد.
از چهره گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است و از سؤالاتی که می پرسيد فهميدم آدم ريزبينی است و همه جنبه های زندگی را می بيند.
دو روز بعد دوباره آمد و در مورد مدت عقد، مهريه، اينکه چه جوری بايد خانه بگيريم و اين چيزها صحبت کرد.
آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. مي گفت: "من اصلا وقت ندارم و الان هم موقعيت جنگ اجازه نمی دهد."
سختگيری های مادرم را خوش رويی و تواضع آقا مهدی جبران کرد و همه موافقت خود را اعلام کردند.<ref>نيمه پنهان ماه،ص17</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1 (1).JPG
Image:1 (1).tif
Image:1 (2).JPG
Image:1 (3).JPG
Image:1 (5).JPG
Image:1 (6).JPG
Image:1 (9).JPG
Image:1 (10).JPG
Image:1 (13).JPG
Image:1 (14).JPG
Image:1 (17).jpg
Image:1-(1).jpg
Image:1-(2).jpg
photo_2019-12-14_19-24-22.jpg
photo_2020-01-19_14-10-50.jpg
</gallery>
===نماز جلسه=پانویس== <references />
از همه زودتر میآمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز میخواند. یک بار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم==رده=={{ترتیبپیشفرض: «نماز قضا میخوندی؟» گفتمهدی_زینالدین}}[[رده: «نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسه؛ همینطور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]<ref>[http[رده://%20Memoirs/100Memoirs.htm سایت نرم افزار شاهدشهدای ایران]]</ref> [[رده: شهدای استان تهران]]==پانویس== <references />[[رده: شهدای شهرستان تهران]]