* خاطره از زبان بردار شهيد:
يوسف مدتی را خانه ماند و پیش ما زندگی کرد و از آنجا که من از او بزرگتر بودم، زودتر به سربازی رفتم. او نیز به تبع من خود را برای سربازی داوطلب کرد. چندین بار با هم اعزام شدیم اما در یک منطقه جنگی نبودیم. او بعد از گذراندن دوره آموزشی راهی زبیدات شد و در آنجا به عنوان راننده تدارکات مشغول خدمت گرد. یک بار در حین رانندگی [[خمپاره]] ای به ماشینش خورده بود و دست و پایش سوخت به همین دلیل چند روزی را برای گذراندن دوره درمان به خانه برگشت.
هم زمان من هم برای مرخصی به خانه آمده بودم، یوسف با وجود این که خود زخمی بود، اما چون من متأهل بودم به من دل داری می داد و می گفت: بالاخره این جنگ تمام می شود و تو به نزد خانواده باز خواهی گشت. در زمان بازگشت من به جبهه با وجود این که چند روزی از مرخصی او باقی مانده بود همراه من عازم جبهه شد و هر آنچه خوراکی که پدر و مادر به او داده بودند را به من داد و گفت: تو بیشتر به این ها احتیاج داری. در آن زمان من در [[اندیمشک]] بودم که به من خبر دادند یوسف شهید شده است. من برای پیدا کردنش راهی کرخه شدم اما او را نیافتم، خواستم جلوتر بروم اما به من اجازه ندادند از پل کرخه جلوتر بروم و دیگر هیچ گاه او را نیافتم و پس از 5 سال او خود به پیش ما بازگشت و همیشه در قلب ما جای خواهد داشت.<ref>سایت نویدشاهد</ref>==پانویس== منبع:سایت نویدشاهد <references />