ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیدبهروز مرادی

۳۸۶ بایت اضافه‌شده، ‏۸ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۴
/* آثار */
در سال 1335 چشم به جهان گشود. او دوران کودکی را در کنار صفا و محبت خانواده سپری کرد. از همان آغاز میان دوستان و آشنایان به دلیل داشتن هوش و ذکاوت مشهور شد. او پس از اخذ مدرک دیپلم تحصیلاتش را در رشته هنرهای زیبا دانشگاه [اصفهان] ادامه داد، بهروز در همین زمان شغل معلمی را برای خویش برگزید. با آغاز [جنگ تحمیلی] مرادی به همراه پدر و برادرش عازم جبهه‌های نبرد شد، اما خیلی زود پدر بزرگوارش به شهادت رسید.<br />
او در 45 روز آغاز جنگ رشادت‌های فراوانی از خود بر جای گذاشت، زمانی که در روز 4 آبان سال 1359 به علت خیانت [بنی صدر] [خرمشهر] سقوط کرد، آخرین نفری که تا پای جان ایستاد و پس از همه از شهر خارج شد بهروز مرادی بود، تمام هنرمندان حاضر در جنگ با نام او آشنا بودند، مرادی در [عملیات ثامن‌الائمه] برادر عزیزش را از دست داد، اما باز مقاوم و سربلند در برابر رژیم بعثی ایستادگی نمود، اوج دلاوری‌های بهروز در زمان آزادی [خرمشهر] بود، مرادی علاوه بر جهاد در امور فرهنگی و هنری نیز فعالیت داشت، او در طول هشت سال [دفاع مقدس ] جوانمردانه جنگید، تا اینکه در آخرین روزهای جنگ با حمله دیگر عراق به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز چهارم خردادماه سال 1367 پس از انهدام هشت [تانک] دشمن، [شلمچه] ، میعادگاه عاشقان را در سن 22 سالگی به خون خویش زینت داد. پیکر پاک بهروز مرادی در گلزار شهدای خرمشهر به خاک سپرده شد تا مزارش زیارتگاه عاشقان شهادت باشد.<br />1<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح] </ref>
== خاطرات ==
=== *سقوط === دیشب خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود آمدن از آسمان می‌باشد، ساعت 6:30 دقیقه بامداد که برای نوشتن دنباله تابلوی (به خرمشهر خوش آمدید) به محل کارم رفتم، سه تن از پاسداران نیز آنجا بودند، خوابم را برای آن‌ها تعریف کردم. ساعت 9 صبح «برادر عیدی» از راه رسید و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ» سقوط کرد. خلبان آن را سالم دستگیر کردیم. آن روز خلبان هواپیما کتک مفصلی از بچه‌های اصفهان در منطقه «دارخوین» نوش جان می‌کند. درجه‌های سروانی (سه ستاره) خلبان عراقی را «رحیم نصاری» به غنیمت گرفته بود، (خوابم تعبیر شد).<br />
راوی: خود شهید<br />2<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref>=== *وضو با خون شهدا ===
بهروز در همه رشته‌ها تبحر داشت، بسیجی بود، مخلص. رشادت در دستانش گم می‌شد، عکاسی، طراحی، نقاشی، خطاطی، شعر، گراف یک، سخنرانی، نویسندگی، دغدغه‌های خاص در زندگی او بود، نمی‌دانستی او را با کدام لقب بخوانی، واژه‌های نو دست‌مایه نویسندگی‌اش بود، یادم هست برای اولین بار در ورودی خرمشهر نوشت: «با وضو وارد شوید کوچه‌های این شهر با خون شهید مطهر شده است» و در ورودی دیگر نوشت: «به خرمشهر خوش‌آمدید جمعیت 36 میلیون نفر». در آخرین روزهای جنگ به سراغ مرتضی قربانی رفت، مرتضی فرمانده لشگر 25 کربلا بود، با او عازم جبهه شد. مرادی جنگنده هم بود، در شلیک آر پی تخصص داشت، حتی می‌توانست گلوله آر پی را داخل لوله تانک شلیک کند.<br />
مقابل تانک‌های عراقی ایستاد، تانک‌ها با شلیک هر گلوله در آتش می‌سوختند. بهروز مجروح شد، اما دوباره برخاست با چفیه دستش را بست، گوشت دستش جدا شده بود، قربانی فریاد زد: «بهروز برگرد عقب». اما او حال دیگری داشت، بی توجه پاسخ داد: «نه خیر؛ یک بار در سال 1359 عقب رفتیم بس است، مگر از روی جنازه من بگذرند». بهروز ماند تانک‌ها می‌سوختند، بوی دود و باروت در فضا پیچید، ناگهان دلیرمرد ایران بر زمین افتاد. قطرات خون بر خاک شلمچه می‌ریخت، این بار خاک با خون شهدا وضو می‌ساخت.<br />
راوی: حاج عبد زاده<br />3<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref>=== بوسه بر ضریح ===ساعت 2 از دزفول به طرف اندیش مک حرکت کردیم. قصد ما «عین خوش» بود، زیرا تازه آزاد شده بود. از جاده دهلران گذشتیم، ساعت 3:30 وارد دشت عباس شدیم، تعداد زیادی از تانک‌های دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 دقیقه به پادگان عین خوش رسیدیم، که نیروهای اسلام به تازگی در آن مستقرشده بودند. کمی جلوتر رفتیم. یک سرباز که با ما سوار مینی‌بوس شده بود، گفت: «نترس! عراقی‌ها نمی‌زنن، اگه بزنن! بچه‌ها می‌رن توپ‌هاشون رو غنیمت می‌گیرن» جلوتر امامزاده عباس (ع) بود، امامزاده ویران بود، اما مقبره‌های آن سالم به نظر می‌رسید. میله‌ها حافظ مقبره بودند. به رنگ سبز سقف آن ضربه خورده بود، و در قسمت دیگر امامزاده سه تانک خودی در مقابل سه تانک عراقی منهدم شده بود، خانه‌های اطراف امامزاده خالی به نظر می‌رسید، زخم گلوله‌ها بر پیکر آن مشهود بود، زیارت کردیم. عده ای از عرب‌های محلی به زیارت آمده بودند، بوسه‌های آن‌ها بر مقبره امامزاده عباس (ع)، تماشایی بود، من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوارگان است».<br />راوی: خود شهید<br />4<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref>== آثار ===== وصیت‌نامه === اینجانب بنده گناهکار،"بهروز" به فرمان امام امت، به عنوان بسیجی در جنگ وارد و به اختیار خودم به خاطر حراست از خون پاک شهدای اسلام، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران برخاسته و با خود عهد نمودم تا دفن سلطه ابرقدرت‌ها و نابودی متجاوزین به جرم استقلال آزادی جمهوری اسلامی، استقامت و پایداری نمایم و اکنون نیز می‌دانم که چرا باید به دشمن هجوم برد و بر اساس همین آگاهی است که در عملیات شرکت می‌کنیم. معتقد هستم ما پیروز خواهیم شد و برای رسیدن به پیروزی نیز باید از همه چیز خود گذشت و دنیا را برای اهلش گذاشت.<br />
5*بوسه بر ضریحساعت 2 از دزفول به طرف اندیش مک حرکت کردیم. قصد ما «عین خوش» بود، زیرا تازه آزاد شده بود. از جاده دهلران گذشتیم، ساعت 3:30 وارد دشت عباس شدیم، تعداد زیادی از تانک‌های دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 دقیقه به پادگان عین خوش رسیدیم، که نیروهای اسلام به تازگی در آن مستقرشده بودند. کمی جلوتر رفتیم. یک سرباز که با ما سوار مینی‌بوس شده بود، گفت: «نترس! عراقی‌ها نمی‌زنن، اگه بزنن! بچه‌ها می‌رن توپ‌هاشون رو غنیمت می‌گیرن» جلوتر امامزاده عباس (ع) بود، امامزاده ویران بود، اما مقبره‌های آن سالم به نظر می‌رسید. میله‌ها حافظ مقبره بودند. به رنگ سبز سقف آن ضربه خورده بود، و در قسمت دیگر امامزاده سه تانک خودی در مقابل سه تانک عراقی منهدم شده بود، خانه‌های اطراف امامزاده خالی به نظر می‌رسید، زخم گلوله‌ها بر پیکر آن مشهود بود، زیارت کردیم. عده ای از عرب‌های محلی به زیارت آمده بودند، بوسه‌های آن‌ها بر مقبره امامزاده عباس (ع)، تماشایی بود، من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوارگان است».راوی: خود شهید<ref>[http://%20httpsobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref> == وصیت‌نامه ==اینجانب بنده گناهکار،"بهروز" به فرمان امام امت، به عنوان بسیجی در جنگ وارد و به اختیار خودم به خاطر حراست از خون پاک شهدای اسلام، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران برخاسته و با خود عهد نمودم تا دفن سلطه ابرقدرت‌ها و نابودی متجاوزین به جرم استقلال آزادی جمهوری اسلامی، استقامت و پایداری نمایم و اکنون نیز می‌دانم که چرا باید به دشمن هجوم برد و بر اساس همین آگاهی است که در عملیات شرکت می‌کنیم. معتقد هستم ما پیروز خواهیم شد و برای رسیدن به پیروزی نیز باید از همه چیز خود گذشت و دنیا را برای اهلش گذاشت.<br /><ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref> ==آثار= =*دست‌نوشته ===
راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم، بنابراین مجبورم گاهی از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهی‌های ته رودخانه. نامه قبلی را که می‌نوشتم، (بعد از پیدا شدن استخوان‌های محمود رضا دشتی) سخت پریشان بودم و دلم می یک بنده خدایی یک سیلی محکم توی گوشم می‌زد، تا لااقل بهانه‌ای برای گریستن پیدا می‌کردم.<br />
اما خوب چه کنیم که خیلی از بغض‌ها در گلو خفه می‌شود و هنوز حادثه‌ای رخ نداده و اشک در چشمانمان نخشکیده، یک اتفاق دیگر می‌افتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها کمتر حاصل می‌شود، تا می‌آیی سرت را بخارانی روزها از پی هم و هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها، مثل واگن‌های قطار پشت هم از جلوی تو می‌گذرند که توی هر کدام از این واگن‌ها انباری از خاطره‌ها نهفته است و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام آرامشی حاصل شد٬ می‌فهمی که ای بابا کجا بوده‌ای، و حالا کجا آمده‌ای، آن روزی که توی کوچه‌ها دنبال یک فرقان می‌گشتی که مجروح تیرخورده‌ای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز توی کوچه‌ها پشت گل فروشی، جنازه «سامی» و «محمود» به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آن‌ها بر دیوار نمازخانه. آن روزها فریاد بر سینه آسمان خط سرخ می‌کشید که آی به داد ما برسید! بچه‌ها دارند قتل‌عام می‌شوند... و کسی پاسخگو نبود به جز خدا. خدایا کجا بودیم؟ چه بر ما گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی می‌داند؟ آیا هنوز هم در فکر آبگرم کن و زیلو و بخاری هستند. آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند، آیا کسی می‌داند که توی کوچه‌های خرمشهر خون این حماسه‌آفرینان در میان دود و خاکستر انفجار خمپاره‌های خصم، چسان بر زمین می‌ریخت؟ یا هنوز در فکر این هستند که ای کاش مرزها باز می‌شد و ما هم سری به دوستان خارج از کشور می‌زدیم؟ و در زیر سرخی نور چراغ‌ها و در میان دود سیگارها، شراب سرخ می‌نوشیدیم و اگر حالی باشد به رقص و پای‌کوبی.<br />
آبادان، پر شین هتل ـ اتاق 223<br />
بعد از مرخصی شهریورماه سال 1361<br ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
Image:1 (1).JPGImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6<ref>[http).jpgImage://%20http1 (7).JPGImage://sobh1 (8).org/web/Pages/Shohada/ShahidJPGImage:1 (9).JPGImage:1 (10).JPGImage:1 (11).jpgImage:1 (12).JPGImage:1 (13).aspx?Id=287 سایت صبح]</ref>jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />
<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:بهروز مرادی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خوزستان]][[رده: شهدای شهرستان خرمشهر]]
۱۱٬۹۷۱
ویرایش