ویرایشها
/* خاطرات */
• درست شب شهادت پسرم محسن من نیز در جبهه حضور داشتم و شب در چادری که بودم، خواب دیدم فلج شدهام و در خانه خودمان در روستا هستم. به همسرم گفتم برو با محسن که در جبهه است تماس بگیر و از حالش با خبر شو. وقتی همسرم برگشت گفت هر چه تماس گرفتم جواب ندادند. در همین حین محسن را دیدم که برگشته و دم در ایستاده است تعجب کردم و گفتم: محسن جان معلوم هست تو کجایی مگر نمیبینی من فلج شدهام چرا نمیآیی از من خبر بگیری و سرش را در بغل گرفتم و صورتش را بوسیدم دیدم که یک لباس عربی به تن کرده گفتم محسن جان چرا این لباس را پوشیدی گفت: پدر این لباس را برای تو دوخته بودند اما من پوشیدم گفتم راست میگویی این لباس اندازه من است میخواهم آن را بپوشم. محسن لبخندی زد و گفت: به من گفتهاند این لباس مال توست صبح که از خواب بیدار شدم تماس گرفتند و گفتند که باید به روستا بروم و همان موقع متوجه شدم که محسن به شهادت رسیده است.
• یک شب در خواب دیدم که برادرم سیدمحسن به نزد من آمد ولی بسیار ناراحت بود. از او سوال کردم که برادر چرا اینقدر ناراحتی، اتفاقی افتاده است. حتماً به خاطر اینکه تو را در روستا تنها گذاشتم ناراحت شدهای. در جواب گفت: خواهرم من فقط مزارم در روستا است ولی من و دیگر شهداء در خدمت قمر بنیهاشم هستیم. من از دست این جوانان که تحت تأثیر افراد ناآگاه قرار گرفته و نسبت به نماز و امر به معروف و نهی از منکر بیتوجه هستند ناراحت هستم.
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:7202 (1).jpg
</gallery>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7202