ویرایش‌ها

کتاب عقیق

۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۶
*نمونه محتوا
*تیپ امام حسین در میان دود و آتش وارد خط شد و از همان محور به سمت [[خرمشهر]] حرکت کرد.
حسین برای رسیدن به شهر سر از پا نمی‌شناخت. این را هم می‌دانست که درصورت مقاومت عراقی‌ها در محور [[شلمچه]]، خرمشهر آزاد نخواهد شد.
حسین که از همان فاصله دور ساختمان‌های ویران شده شهر را می‌دید، به موحد گفت: «اگر خرمشهر آزاد نشود، چه جوابی برای مردم چشم انتظار داریم؟ ما در برابر آن‌ها شرمنده می‌شویم. زمانی که خبر آزادی خرمشهر به امام برسد، چه خواهد شد؟ خوشحالی امام خستگی را از تن‌مان بیرون خواهد کرد.» هنوز دژ مستحکم خرمشهر در برابر حسین خودنمایی می‌کرد.
* منا در نظر حسین به محشری می‌مانست؛ جماعتی یک پارچه سفید پوش در صحرا دنبال گمشده خود می‌گشتند و او در دل این جمعیت، اعمال حج را انجام می‌داد. از کنار قربانگاه که گذشت، چشمش افتاد به گوسفندهای سر بریده که پشته پشته روی هم افتاده بودند. رفت تا سنگ‌هایی را که شب گذشته در بیابان جمع کرده بود، به سمت شیطان پرتاب کند.
او حضور فریبنده شیطان را در تمام مراحل زندگی لمس می‌کرد. سنگ‌ها را همراه با تنفری که از نفس خود داشت، پرت می‌کرد. دستی به سر تراشیده خود کشید و آن‌جا را ترک کرد تا به سوی کعبه رود.
از کنار حجرالاسود که می‌گذشت، همه دنیا را در آن نقطه خلاصه می‌کرد. هر دوری که می‌زد، به خود واقعی خودش نزدیک‌تر می‌شد. در شوط هفتم از حال رفت؛ خودش را که بهتر می‌شناخت، رب را با تمام وجود درک می‌کرد... .
*هنوز بدن فرمانده‌ی لشگر امام حسین پشت دژ [[طلاییه]] در خون می‌غلتید و سایه‌ی مرگ را به چشم می‌دید. فهمید که شهادت چقدر با مرگ فاصله دارد و متعجب از امتحان خدا، دانست که انتخاب شهادت با اوست، اما چگونگی انجام آن، نه. در رمز و راز خلقت پروردگار پی به عظمت شهدا برد؛ [[ردانی‌پور]]، [[حبیب‌اللهی]] و... .
ناگهان نگرانی گره [[عملیات خیبر]]، فرماندهی را در نظرش به شکلی دیگر مجسم کرد؛ مظلومیت و وفاداری بسیجی‌ها در شرایط سخت جنگ که اکنون نزدیک‌تر از ملائک دورش حلقه زده و التماس می‌کردند که بماند. هرلحظه فاصله‌ی بین جسم و روحش بیشتر می‌شد؛ از آن بالا، جنگ خودی و دشمن، انفجار، شهدا و مقاومت دژ طلاییه را نیز می‌دید. دوباره نگاهش افتاد به دست قطع شده‌ی خودش.
۲٬۵۲۵
ویرایش