ویرایش‌ها

شهید حسین نفیسی

۲۱۲ بایت حذف‌شده، ‏۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۳۳
  حسین نفیسیذخیره مقاله با فرمت پی دی اف   لحظه موعود برای حسین فرا رسیده بود .پس از شلیک چند گلوله ،در حالی که هنوز اسلحه در دستش بود ،پیکر بی جانش آرام بر روی زمین افتاد و روح آرزومندش در آسمان زیبای عشق به پرواز در آمده ،در کنار محبوب آرام گرفت     تولد[ویرایش]==زندگی نامه==
حسین نفیسی سال ۱۳۴۱ در اردبیل به دنیا آمد.تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی در اردبیل گذراند وپس از آن به دلیل مشکلات مالی وارد کار شد.مبارزات مردمی برعلیه حکومت ظالم شاه شروع شد، او در پیشاپیش مبارزین بود وتا پیروزی انقلاب از پای ننشست.
*حضوردرجبهه
[ویرایش]
==خاطرات==
[ویرایش]
*← پدر شهید
او خیلی فعالیت میکرد.در آگاهی دادن مردم فعالیت می کرد . واقعاً انسان بود و در معرفت و اخلاق خیلی فعالیت می کرد. رفت جبهه و بعد برادرش شهید شد.او از جبهه نامه نوشته بود که من نمی توانم جبهه را رها کنم و برای مراسم برادرشهیدم بیایم.مدتی بعد آمد. در سالگردشهادت برادرش ۱۵ روز روزه گرفت، روزه داشت رفت جبهه و در راه خدا شهید شد. می گفت من در راه اسلام هستم، او خیلی متدین بود.
*← برادرشهد
اول انقلاب با ما ارتباط داشت . از تهران اعلامیه های امام خمینی را می گرفت و بین مردم توزیع می کرد. معمولاً ساواک که اطلاعات حکومت شاه بود،به دنبال او بودند او نوار های کاست سخنرانی امام را آورده بود به خانه ما، سخنان امام را مرحوم عمویم در لای گندم ها پنهان کرد .مأموران شاه یکبار او را گرفتند و بعد از ۴۸ ساعت که نتوانستند اطلاعاتی از او کسب کننذ، آزاد کردند.
*← مادر شهید
اینطور که دوستانش می گویند یک روز بعد از عملیات خیلی گرسنه و خسته بود ، از قمقمه اش وضو میگیرد و نماز می خواند. دوستانش می گفتند براثر بمباران شیمیایی دشمن او به شهادت می رسد. احترام پدر و مادر و همسایه ها را خیلی مراعات می کرد.
*← برادرشهید
من یک دختر داشتم که ۳ سال داشت.از مرخصی که آمد دخترم را نشناخت .حتی در عروسی ام شرکت نداشت. عمرش را در جبهه بود و فکرش برای امام و انقلاب بود.
*← خاطرات شفاهی خانواده ودوستان
*←← هم درس ،هم کار
حسین کم کم در آغوش خانواده قد بر می افراشت و بزرگ می شد . مدتی بود که از پدرش تقاضای دفتر و قلم نمی کرد .مثل این که متوجه شده بود که زندگی خانواده ،به سختی می چرخد و می دید که پدر برای راحتی و آسایش آنها بیش از اندازه کار می کند .او نمی خواست با خرج تحصیل خود ،باری دیگر بر دوش خانواده بیفزاید .فکری تازه در ذهن کوچکش خطور کرد .بهترین راه ،کار بود .از آن روز به بعد ،نصف روز را درس می خواند و نصف دیگر را کار می کرد و این ،خیالش را تا حدودی آسوده می نمود. .حا لا می توانست قسمتی از هزینه تحصیلی را خود به دست آورد و نیز کمکی برای پدر باشد .
*←← رنگ انقلاب
یکی از اعلامیه های امام تازه به دستمان رسیده بود .تکثیر و پخش آن مشکل بود .با این که محل تکثیر ،امن و مناسب بود ،باز هم احتمال خطر وجود داشت .حسین شبها به سراغم می آمد .اعلامیه ها را بر داشته ،در شهر پخش می کردیم . او دل و جرات عجیبی داشت و هیچ واهمه ای به خود راه نمی داد .شبی مشغول پخش اعلامیه بودیم .ماموری به تعقیب ما پرداخت و خواست دستگیرمان کند .من در رفتم و حسین دستگیر شد .چند روزی باز داشت بود اما پس از آزادی دوباره به فعالیتش ادامه داد .دیگر ،بازداشت برایش امری عادی شده بود و هر گز مانع ادامه کارش نمی شد .چند روزی پیش از شروع ماه محرم ،مرا دید و گفت :امسال وظیفه مهمی داریم و باید عزاداریها رنگ انقلابی به خود بگیرند .گفتم :اما این خیلی دشوار است .جواب داد :خودمان شروع می کنیم .از فردای آن روز یک یک بچه ها را با این هدف آشنا ساخت و محرم همان سال عزاداری ما سمت تازه ای به خود گرفته بود و با شعارهای انقلابی در مساجد حاضر می شدیم و هماهنگ کننده گروهمان ،حسین بود .
*←← آژیرجنگ
درخت انقلاب ، تازه به بار نشسته و نوای دلکش پیروزی در آسمان میهن اسلامیمان طنین انداخته بود .حسین در راه دفاع از آرمانهای آن ،بیشتر شبها را در پایگاه به سر می برد .تصمیم گرفته بود در حد توان در راه شکوفایی انقلاب ،فعالیت کند تا اینکه آژیر جنگ در سال ۱۳۵۹ آرامش جامعه را بر هم زد .حال لازم بود که فنون جنگ را فرا گیریم .با تشویق او در یک آموزش مقدماتی شرکت کردیم و آماده رفتن به جبهه های نبرد شدیم .محل اعزام خرمشهر بود که با یورش ناجوانمردانه دشمن متجاوز به خونین شهر تبدیل شده بود .وقتی به منطقه رسیدیم به خط مقدم شتافتیم .توپهای دشمن در نزدیکی ما مستقر بود و صدای غرش ،لحظه ای قطع نمی شد .
*←← جبهه انسان ساز است
همه جا در هم ریخته بود .حسین در کنارم بود و مدام به بچه ها روحیه می بخشید . از زمین و هوا گلوله می بارید و حسین با همان آرامش همیشگی مشغول نبرد بود .می گفت :جبهه جایی است که انسان را می سازد و به خدا نزدیک می کند .به هر طرف می نگرم صدای نعره شیران میدان به گوش می رسد .با گفتن این سخنان شور عجیبی سراپایش را فرا می گرفت و یا الله گویان دشمن را زیر آتش رگبار قرار می داد .
*←← دعای شهادت
نزدیک به هفت سالی می شد که در جبهه می جنگید .همان جا بود که اورا شناختم .برایم از دوستان شهیدش و عشق به معبود واقعی حرف می زد و حالت عرفانی داشت ، بعضی از آیه های قران و اشعار عرفانی را حفظ می خواند .
*←← ۵۰۰۰قربانی
نفرین جاودان بر سازندگان آن خر دل سیاه شیمیایی !کور باد آن شیمیدان طراح این پدیده اهریمنی که به فرمان دیوان روزگار با تعطیلی عاطفه ،بال سپید فرشته معصوم نوباوگان این کشور مظلوم را در فشار وحشیانه خویش می شکنند .حرامت باد نشخوار آن لقمه به زهر آلوده ای که در قبال مرگ لبخند زندگی ،بر کام می نهی ،ای دانشمند ضد انسان !
*←← گل آسیب دیده
دو روز بعد خبر شهادتش در شهر پیچید .پدر خنده غمگین بر لب ،پیشاپیش مردم به سوی گلزار شهیدان می رفت تا گل آسیب دیده از هجوم وحشی شوم اندیشان را به خاک سپارد .
*غنچه زرد
[ویرایش]
رده‌های این صفحه : شهیدان اردبیل | شهیدان استان اردبیل | شهیدان بسیج | شهیدان لشکر27محمدرسول الله(ص) | شهیدان متولد1341 | شهیدان1367 | فرماندهان شهید
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_نفیسی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان اردبیل]]
۱٬۴۲۸
ویرایش