ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید عبد الله قلی پور

۵۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۳۰
سی ام آبان سال ۱۳۴۹ در [[آبادان ]] متولد شد.همزمان با تولد او نوای ملکوتی اذان مغرب معنویت خاصی به فضا بخشیده بود.نام نیک از مشخصه های هر مسلمان است , پدر و مادرش اورا عبدالله نامیدند تا فقط بنده ی خدا باشد واینگونه هم شد.
در دوران کودکی عبدالله ,وضعیت اقتصادی خانواده مثل بیشتر خانواده های ساکن در طاقانک خوب نبود. به همین علت وبرای تامین هزینه های زندگی آنها مجبور شدند طاقانک را ترک کنند و ساکن آبادان شوند .مدتی بعد به طاقانک برگشتند.
عبدالله از کودکی معتقد به [[اسلام ]] و [[قرآن ]] بود ,و عاشق [[مسجد ]] و مراسم مذهبی .او در ماههای محرم به تکیه ها و دسته های سینه زنی می رفت وعاشقانه وآگاهانه عزاداری می کرد.
*ورودبه [[بسیج]]
حالا انقلاب اسلامی پیروز شده بود واین نهال نوپا نیازبه مراقبت وپاسداری داشت.
مادرش می گوید:" همیشه وقتی شب ها بلند می شدم متوجه می شدم عبدالله درجایش نخوابیده و باز در گوشه ای تاریک جانمازش را پهن کرده و نماز می خواند, دعا می خواند و گریه می کند .نگران می شدم که نکند این بچه مشکلی داشته باشد نکند مریضی دارد و به ما نمی گوید آن روزها نمی دانستم که عبدالله با آن سن کم چه تصمیم بزرگی گرفته است و برای چه حاجتی اینطور نیایش می کند.
عاشق [[قرآن ]] و مسجد و نماز شب بود .شب ها موقع نماز شب خیلی گریه می کرد. از یاد خدا غافل نبود . به امام خمینی(ره) علاقه شدیدی داشت. "
با اینکه سن کمی داشت امانسبت به حوادث کشور ومنطقه ی خود حساس بود.در بحث های سیاسی که می شد ,شرکت می کرد و در برابر کسانی که نظر نادرستی به انقلاب وامام داشتند ایستادگی می کرد.اودر این راه خیلی اذیت شد اما کوچکترین بازگشتی از باورهای خود نکرد.
با هر کس رفتاری مناسب با سن وموقعیت اجتماعی اش داشت ,به گونه ای که همه او را دوست داشتند .اگر مشکلی برای یکی از اعضای خانواده یا دوستان پیش می آمد خود را مسئول حل مشکلشان می دانست.صبور , شجاع, با ایمان و مهربان بود.
او از وضعیت اقتصادی خانواده خبر داشت وهیچگاه از پدر یا مادرش چیزی درخواست نمی کرد.تنها یکبار با اصرار از مادرش خواست برایش لباس بخرد.
مادر شهید می گوید:"چند ماهی تا اعزام عبدالله باقی مانده بود که اصرار داشت لباس بسیجی می خواهم. من گفتم :نمی توانم برایت بخرم ,می دانی چقدر پول می خواهد!؟ گفت: می روم از مادر بزرگ قرض می کنم. بعد هر وقت داشتیم می رویم پولش را می دهیم .تعجب کرده بودم, تا حالا نشده بود عبدالله اینطور اصرار کند ، هنوز در فکر بودم که عبدالله از خانه مادربزرگش برگشت ۱۰ تومان قرض کرده بود. گفتم:آخه مادربا ۱۰ تومان که لباس نمی شود خرید.گفت: خودم جایی را بلدم که دوستانم هم از آنجا لباس ارزان خریده اند. با هم به شهرکرد رفتیم .عبدالله مرا به کوچه امامزاده معصومه و سراغ یک مغازه ای که لباس دست دوم می فروخت برد .آن لحظه آن قدر ناراحت بودم که حال خودم را نفهمیدم .گفتم عبدالله نمی گذارم لباس دست دوم بپوشی. عبدالله گفت: نه خیلی هم خوب است ,من از همین لباس ها می خواهم. لباس ها را خریدیم لباس ها آن قدر به عبدالله بزرگ بودند که نمی توانید تصور کنید. خلاصه به هر زحمتی بود اندازه اش کردم چند روز از این ماجرا گذشته بود که یک شب عبدالله وقتی از بسیج آمد قرار؛گفت:قرار است به [[جبهه ]] برود. آن لحظه فهمیدم که چرا اینقدر می خواست لباس بگیرد. عبدالله بعد از دو سال که در جبهه بود و شهید شد همان لباس های خون آلود به تنش بود."
*شهادت
کارشناسان ومستشاران نظامی کشورهای ارو پایی ,آمریکایی وعربی وسربازانی از کشورهای عربی هم مثل تمام دوران جنگ در خدمت [[ارتش ]] عراق بودند تا این آرزو را برآورده سازند.
فرماندهان عالی رتبه جنگ نیز با در نظرگرفتن کارایی وقدرت جنگی تیپ ۴۴قمر بنی هاشم(ع)ماموریت دفاع از مهمترین بخش این جزایر را به این تیپ واگذار کرده بودند.در طول نزدیک به یکماه نبرد بی نظیر رزمندگان استان چهارمحال وبختیاری با جانفشانی وحماسه ای تاریخی دشمن را در دستیابی به این جزایر ناکام گذاشتند.
شاهکار بزرگی که در کنار صدها نمونه دیگر هنوز فرماندهان نظامی دنیا را در بهت وحیرت فرو برده است.
۱۸تیر سال ۱۳۶۵ پایان حیات زمینی عبدالله است .
اودر این روزپس از رشادتها ومجاهدتهای بی شماردر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به سرش شهید تا در کنار اولیاء ومجاهدان راه حق, اجر تلاشهای مقدس خود را در راه اعتلا ی [[اسلام ]] ناب محمدی و اقتدار ایران بزرگ وسرافراز,از خداوند قادر متعال بگیرد
واز عالم ملکوت شاهد ما زمینیان باشد.
سال ۱۳۶۵همرزمان عبدالله بعداز او,مردانه در مقابل دشمن ایستادندوحاضر نشدند یک قدم عقب نشینی کنند تا دشمنان ایران بدانند,این کشور ومردم آن هیچگاه حضور دشمن را در خاک خود تحمل نمی کنند.
روزی که دشمن از بازپس گیری جزایر مجنون نا امید شد وبه سنگرهایش برگشت,همرزمان عبدالله به طاقانک بر گشتند تا در مراسم او وشهید قبادرفیعی که همراه عبدالله به شهادت رسیده بود,شرکت کنند.سر کوچه ای که خانه عبدالله در آن قرار داشت ,پارچه ای نصب شده بود که بر روی آن نوشته شده بود:
شهادت پاسدار رشید اسلام ,شهید [[عبالله قلی پور ]] را به خانواده اش تبریک وتسلیت می گوییم.
آرامگاه او در گلزار شهدای طاقانک قرار دارد.
هرچه داخل حجله بوده ریخته اند روی زمین و قرآن را هم تکه تکه کرده اند . باد تعدادی از برگه های قرآن را برده. آن قدر حالم بد شد که نفهمیدم .
با اینکه قبر عبدالله هم کنار قبرپسرعمویش بود و حجله او را هم شکسته بودند، اصلاً نفهمیده بودم. دور آن قبر این طرف و آن طرف می دویدم و مثل دیوانه ها شده بودم . دو تا از همشهری هایمان هم آنجا بودند , وقتی دیدند من اینقدر بی تابی می کنم آمدند جلو و گفتند: چه شده؟ گفتم: ببین چه کار کرده اند. بی تابی مرا که دیدند ،گفتند: طوری نیست الان شیشه بر را خبر می کنیم. سوار موتور شدند و پدر و یکی از فامیل ها را آوردند آنجا . وقتی دیدم پدر عبدالله هم می آید سرم را که برگرداندم دیدم قبر عبدالله هم همانگونه شده !دیگر حال خودم را نفهمیدم و در آنجا نماندم , آمدم خانه .
بعد از آن رفتم پیش دایی مجتبی و موضوع را به او گفتم تا کاری بکند و جلوی این [[منافقین ]] را بگیرد .وقتی رفتیم مغازه دایی، او دلداری ام داد و گفت تو طاقت دیدن فرزندت در زیر خاک را داری ,طاقت دیدن خنده های آن مرد را داری, حالا طاقت دیدن این شیشه های شکسته را نداری. بگذار شیشه ها را بشکنند .صد بار دیگر هم که شیشه ها و حجله را بشکنند ما دوباره شیشه می اندازیم و اگر دل این منافقین و ضد انقلاب ها با این کار خوش می شود, بگذار دلشان این گونه خوش باشد. بالاخره روزی چوبش را خواهند خورد.
و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.
با نام خدا و درود و سلام به حضور یگانه منجی عالم بشریت [[حضرت مهدی (عج) ]] و نائب برحقش خمینی کبیر و امت قهرمان پرور ایران.خدایا من با [[امام خمینی ]] میثاق بسته ام و به او وفادارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چند بار مرا بکشند و زنده ام کنند دست از او نخواهم کشید. سلام مرا به خمینی برسانید و بگویید تا آخرین قطره خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد. با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید.
*عهد با خدا
خدایا من بر آن عهدی که با تو بسته ام پایدارم و برای یاری دینت به جبهه ها آمدم و انواع سختی ها را به جان می خرم به خاطر اینکه راه راست همین راه است و به خاطر اینکه در روز قیامت در محضر حضرت [[امام حسین(ع) ]] روسفید باشم و اگر لایقش بودم باعث افتخار پیغمبرت باشم.
ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیریدکه حسین در میدان نبرد شهید شد. ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شدو مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) شهید شد.
۲۲۲
ویرایش