بچه ها حال و هوای معنوی و عجیبی داشتند. آن شب نماز مغرب را که خواندیم از شدت کم خوابی زیادی که داشتیم به حامد عزیز گفتم شامت را که خوردی برو کمی استراحت کن و بخواب. ساعت ۱۰ شب که شد رفتیم بیدارش کردیم و بعد خودم خوابیدم. همینطور نصفه های شب بیدار شدم و دیدم یک مرتبه صدای [[انفجار]] مهیبی آمد. هرچه با بی سیم حامد را صدا می زدم جوابی نمی داد؛ زار و پریشان شده بودم و دلم همواره پیش حامد بود. یک مرتبه بچه ها صدایم کردند و من هم دوان دوان سمت حامد رفتم. دیدم نبض دستش کار نمی کند و هرچه امداد اولیه انجان دادیم و بعد هم سریعا به پزشک مراجعه کردیم، دیدیم حامد عزیزمان دیگر [[شهید]] شده و به خواسته اصلی اش رسیده است.
دشمن با شلیک یک [[خمپاره ۸۱]] و اصابت ترکش به پشت سر حامد، این رفیق محبوب و دوست داشتنی را از جمع ما جدا کرد. به جرات می توانم بگویم رزمندگان گیلانی در بین سایر استانها با صلابت و شجاعت خاصی در صحنه حاضر بوده و همواره خوش می درخشیدند.
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:pic-47346-1454423948-150x150.jpg
Image:thumb-150x150.jpg
Image:pic-47346-1454423948-1-150x150.jpg
Image:resized_1459057_159-150x150.jpg
Image:110476_orig-150x150.jpg
Image:1012813KAKA001-001.jpg
</gallery>
منبع:
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/17/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%80-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86/