ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا رفیعی

۳ بایت حذف‌شده، ‏۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۲۵
==خاطرات==
*مادر شهید
وقتی که می خوابید دو دستش را روی سینه اش می گذاشت بعداً که از او پرسیدم چرا این جوری می خوابی می گفت: مسلمان باید این جوری بخوابد و بعد از اینکه شهید شده بود و جسد او را آورده بودند دو دستش نیز به همان صورت روی هم بود.
*به فکرمردم بود
به همراه چند تن از دوستانش برای لوله کشی آب روستا از اهالی روستا پول جمع می کردند. یک روز که نزدیک اعزام او به جبهه بود و ما نمی توانستیم به خانه آمد و مقداری پول و یک کاغذ به من داد و گفت این ها پول هایی است که از تعدادی از مردم روستا جمع کرده ام . در این کاغذ هم اسامی کسانی که از آنها پول جمع آوری شده را نوشته ام این ها را به امانت پیش خودت نگهدار تا روزی که یک نفر بیاید و آنها را از شما بگیرد. بعد از عملیات دوست صمیمی اش به نام شهید خداکرم آقا بابایی به شهادت رسیدند که بعد از آن محمدرضا خیلی بی تابی می کرد و بی قرار بود چون وابستگی زیادی به شهید خداکرم داشتند. به من گفته بود وقتی بالای سر شهید خدا کرم بودم و سرش را به زانو گرفته بودم به من گفت: محمدرضا بی تابی نکن تو هم پنج ماه دیگر پیش من می آیی!! من از او پرسیدم چرا پنج ماه دیگر. شهید خداکرم آقابابایی گفت: چون آن موقع که ما با امام زمان می رفتیم،تو کمی عقب تر از ما می آمدی و دقیقاً هم بعد از پنج ماه به شهادت رسیدند.
*دفن فرزندتوسط مادر
بعد از اینکه پسرم به شهادت رسید و پیکرش را دفن کردم از همرزم و دوست صمیمی اش شهید حسین شیرزاد طاقانکی که فرمانده پسرم هم بود پرسیدم: محمدرضا چطوری شهید شد .اودر جواب گفت: روزی که شب آن شهید شدند وقتی که برای عملیات آماده می شد بعد از اینکه غسل شهادت کرد پیش من آمد، بوی خیلی خوبی می داد. گفتم: محمدرضا عطر به خودت زده ای جواب داد نه من چیزی به خودم نزدم .بعد گفت حسین آقا می توانم سرم را به یاد زانوی مادرم روی زانوی شما بگذارم و بخوابم من هم قبول کردم بعد از اینکه بلند شد، گفت:دوست دارم امشب که عملیات داریم دست و پایم را حنا بگذارم و از من خواست تا این کار را برایش انجام دهم .بعد از حنا گذاشتن به دست و پای محمدرضا و بچه های دیگر مراسم خداحافظی را انجام دادیم و راهی منطقه شدیم. شهید محمدرضا جزء تعداد بچه هایی بودند که داوطلب شده بودند که جلوتر از گردان حرکت کنند و پل های متحرک را روی کانال ها بیندازند تا نیروهای گردان بتوانند از روی آنها حرکت کرده و پیشروی کنند. در آخرین جایی که قرار بود پل را درست کنند و نیروهای ما از چند طرف به آنها ملحق شوند و عملیات شروع شود عملیات ما توسط ستون پنجم (جاسوسان) لو رفت و شهید محمدرضا و شهید ابراهیم خدادادی و چند نفر از بچه ها که با هم بودند در کنار پل آخر توسط دشمن محاصره شدند و به شهادت رسیدند.
۱٬۹۷۰
ویرایش