ویرایشها
==خاطرات==
وقتی که می خوابید دو دستش را روی سینه اش می گذاشت بعداً که از او پرسیدم چرا این جوری می خوابی می گفت: مسلمان باید این جوری بخوابد و بعد از اینکه شهید شده بود و جسد او را آورده بودند دو دستش نیز به همان صورت روی هم بود.
به همراه چند تن از دوستانش برای لوله کشی آب روستا از اهالی روستا پول جمع می کردند. یک روز که نزدیک اعزام او به جبهه بود و ما نمی توانستیم به خانه آمد و مقداری پول و یک کاغذ به من داد و گفت این ها پول هایی است که از تعدادی از مردم روستا جمع کرده ام . در این کاغذ هم اسامی کسانی که از آنها پول جمع آوری شده را نوشته ام این ها را به امانت پیش خودت نگهدار تا روزی که یک نفر بیاید و آنها را از شما بگیرد. بعد از عملیات دوست صمیمی اش به نام شهید خداکرم آقا بابایی به شهادت رسیدند که بعد از آن محمدرضا خیلی بی تابی می کرد و بی قرار بود چون وابستگی زیادی به شهید خداکرم داشتند. به من گفته بود وقتی بالای سر شهید خدا کرم بودم و سرش را به زانو گرفته بودم به من گفت: محمدرضا بی تابی نکن تو هم پنج ماه دیگر پیش من می آیی!! من از او پرسیدم چرا پنج ماه دیگر. شهید خداکرم آقابابایی گفت: چون آن موقع که ما با امام زمان می رفتیم،تو کمی عقب تر از ما می آمدی و دقیقاً هم بعد از پنج ماه به شهادت رسیدند.
بعد از اینکه پسرم به شهادت رسید و پیکرش را دفن کردم از همرزم و دوست صمیمی اش شهید حسین شیرزاد طاقانکی که فرمانده پسرم هم بود پرسیدم: محمدرضا چطوری شهید شد .اودر جواب گفت: روزی که شب آن شهید شدند وقتی که برای عملیات آماده می شد بعد از اینکه غسل شهادت کرد پیش من آمد، بوی خیلی خوبی می داد. گفتم: محمدرضا عطر به خودت زده ای جواب داد نه من چیزی به خودم نزدم .بعد گفت حسین آقا می توانم سرم را به یاد زانوی مادرم روی زانوی شما بگذارم و بخوابم من هم قبول کردم بعد از اینکه بلند شد، گفت:دوست دارم امشب که عملیات داریم دست و پایم را حنا بگذارم و از من خواست تا این کار را برایش انجام دهم .بعد از حنا گذاشتن به دست و پای محمدرضا و بچه های دیگر مراسم خداحافظی را انجام دادیم و راهی منطقه شدیم. شهید محمدرضا جزء تعداد بچه هایی بودند که داوطلب شده بودند که جلوتر از گردان حرکت کنند و پل های متحرک را روی کانال ها بیندازند تا نیروهای گردان بتوانند از روی آنها حرکت کرده و پیشروی کنند. در آخرین جایی که قرار بود پل را درست کنند و نیروهای ما از چند طرف به آنها ملحق شوند و عملیات شروع شود عملیات ما توسط ستون پنجم (جاسوسان) لو رفت و شهید محمدرضا و شهید ابراهیم خدادادی و چند نفر از بچه ها که با هم بودند در کنار پل آخر توسط دشمن محاصره شدند و به شهادت رسیدند.