==خاطرات==
کبری محمدی: به همسرم ـ پس از ماهها حضور در جبهه ـ ده روز مرخصی داده بودند. آخرین روزهای «پاییز» بود، که به مرخصی آمد؛ اما دُرست چهار روز از مرخصیاش گذشته بود که یک دفعه و بدون هیچ علت خاصی تصمیم گرفت به [[جبهه ]] برگردد. هر چه قدر من و فرزندانم اصرار کردیم که حداقل بگذار ده روز مرخصیات تمام شود بعد برو، قبول نکرد. برای رفتن اشتیاق و شتاب عجیبی داشت و بالاخره هم در صبح پنجمین روز از مرخصیاش آماده رفتن شد. هنگام خداحافظی، با تک تک اهل خانه خداحافظی کرد. همه نگران شدیم و دلواپس. دلشورهی عجیبی داشتیم. دختر کوچکمان ـ که فقط سه سال داشت ـ جلوی پدرش آمد و گریهکنان گفت: «پدر! شما نباید بروید؛ چون اگر بروید، برنمیگردید و [[شهید ]] میشوید!» همه از حرفهای او ناراحت و رنگپریده شده بودیم و تا آمدم آب و «[[قرآن]]» را بیاورم که بدرقهاش کنم، دیدم داخل خانه نیست و انگار همانند پرندهای پرواز کرده است. آن روز را با حال عجیبی که داشتم به شب رساندم؛ اما اصلاً آرامش نداشتم و انگار در انتظار حادثهای بودم که در حال وقوع بود. فردای آن روز رسید و من و فرزندانم، نتیجهی نگرانیهایمان را فهمیدیم و آن این که همسرم، فردای روزی که به جبهه رفته بود، به [[شهادت ]] میرسد؛ یعنی ششمین روز مرخصیاش!
پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2257
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>