عبدالله قلیپور
آن روزها علت آن همه گرایشی که به عبداله داشتم را نمی دانستم. عبداله هم نوجوانی بود مثل من یا بچه های دیگری که با هم به جبهه رفته بودیم. اما حالا که فکر می کنم می بینم او خیلی با من فرق داشت.عبداله هر روز برای خلوت با خدا وقت می گذاشت. عبداله مثل من خدا را نمی پرستید،اوبا خدا دوست بود.
*تولد
سی ام آبان سال ۱۳۴۹ در [[آبادان]] متولد شد.همزمان با تولد او نوای ملکوتی اذان مغرب معنویت خاصی به فضا بخشیده بود.نام نیک از مشخصه های هر مسلمان است , پدر و مادرش اورا عبدالله نامیدند تا فقط بنده ی خدا باشد واینگونه هم شد.
تحصیلات ابتدایی را در تنها مدرسه طاقانک گذراند . این دوران همزمان بود با, اوج گیری مبارزات مردم ایران بر علیه ظلم وفساد حکومت ستمشاهی , حکومتی که نه تنها خدمتگذار مردم ایران نبود بلکه بزرگترین افتخارش نوکری بیگانگان بود.
به درس و تحصیل علاقه زیادی داشت .در هر شرایطی مدرسه و درس را تعطیل نمی کرد و در سخت ترین شرایط درس هایش را می خواند. در تابستان و روزهای تعطیل به کار کردن در مزارع دیگران می پرداخت تا کمک خانواده باشد.
ا و به عنوان یکی ازکم سن ترین شهیدان استان چهارمحال وبختیاری در تاریخ افتخارات ایران ثبت شده است.
تیر ماه ۱۳۶۵ یکی از حساسترین دوره های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است.ارتش عراق با استفاده از گرمای طاقت فرسای تابستان وکمبود نیروهای رزمنده ایرانی در جبهه ها تمام توان خودرا بسیج کرده بود تا جزایر مجنون را از ایران باز پس بگیرد.
*شهادت
عباس سراغ صاحب خودکار رفته بود و خودکارها را تحویل داده بود و حرفی به مادر نزده بود که چنین اتفاقی افتاده و امانتی هایی را که مرتب عبدالله سفارشان را می کرد را تحویل داده.
← مادر عبدالله
"دوران کودکی را خیلی به سختی گذراند. وقتی مدرسه ها باز بودند به مدرسه می رفت و وقتی هم تابستان می شد به کارگری در مزارع کشاورزان و کاری های سخت می پرداخت.در آن زمان وضعیت اقتصادی خانواده اصلاً خوب نبود."
← پدرشهید
" هنوز آن روز را یادم هست که با عبدالله رفته بودیم چاه بکنیم .من چاه می کندم و عبدالله با آن جثه کوچک وبچه گانه اش خاکها وسنگها را با لا می کشید.
اگر می دانستم که روزی از بینمان خواهد رفت, هرگز او را برای کار کردن با خودم نمی بردم ."
← مادر شهید
شهادت پاسدار رشید اسلام ,شهید [[عبالله قلی پور]] را به خانواده اش تبریک وتسلیت می گوییم.
آرامگاه او در گلزار شهدای طاقانک قرار دارد.
←← امانتی های مردم
اما بعد از آن ماجرا عبدالله چند بار به خواب آمده بود باز می خواست تا امانتی هایش را به صاحبانشان برسانیم و این بار بعد از مدتی که دوباره عباس به دیدن مادر بزرگ رفته بود مادربزرگ چند تا کتاب دوم راهنمایی داده بود و گفته بود آنها را بیاورد و جایی دور از چشم من مخفی کند اما عباس روی کتاب ها اسم کسی را خوانده بود که اصلاً مال استان ما نبود و آدرسی که در کتاب نوشته شده بود مال شهرستان خوانسار بود. اینجا بود که بالاخره من هم متوجه شدم ما جرا از چه قرار است و کیف عبدالله را که از جبهه آورده بودند به مادربزرگش سپرده بودند تا در یک فرصت مناسب به من بدهد. چون مادرم دلش نیامده بود آنها را به من بدهد می خواستم کم کم آنها را به عباس بدهد تا آنها را نگه دارد اما اکنون ما نمی دانستیم تکلیف چیست هم عبدالله مرتب به خواب می آمد و هم نمی دانستیم آیا آن آدرس مال صاحب کتاب هاست یا نه. آقای بهرامی دامادمان گفت من هر طور شده تمام ایران را می گردم تا تا نشانی صاحب کتابها را پیدا کنم . حتماً رساندن این کتاب ها به صاحبانش آن قدر ارزش دارد که عبدالله این قدر سفارش می کند. وقتی به نشانی که داخل کتابها نوشته شده بود رفتند از حجله سر کوچه متوجه شده بودند که صاحب کتاب ها هم پسری هم سن و سال عبدالله بوده که شهید شده .ماجرا را برای خانواده شهید تعریف کرده بودند و کتاب ها را هم به آنها سپرده بودند.
در کیف عبدالله به غیر از آن امانتی ها کتاب های سوخته خودش هم بود که عبدالله قبل از اینکه برود چند تا از کتاب هایش را در چاله ی کنتور آب خانه مخفی کرده بود تا من با دیدن آنها احساس دلتنگی نکنم. "
←← وصیت آن روز عبدالله
روزهای شهادت علی ضامن پسر عموی عبدالله بود. عبدالله که به خانه می آمد تا در مراسم شرکت کند از راه رفته بود خانه دایی میرزا و لباس های مشکی اش را از او قرض کرده بود. از همان دقیقه های اول آمدنش فقط یک ریز گریه می کرد و به من و پدرش اصرار می کرد تا به خانه عمویش برویم و نگذاریم آنها برای علی ضامن گریه و بی تابی کنند.یک روز که باز می خواست ما را به خانه عمو بفرستد, گفتیم:علی ضامن فقط پسر عموی توست و تو این قدر گریه می کنی ,چطور توقع داری پدر و مادرش که علی ضامن را بزرگ کرده اند و از او هزار خاطره تلخ و شیرین دارند,گریه نکنند .
عبدالله با لحن غریبی گفت :مادر من باید گریه کنم. گریه من با گریه آنها فرق دارد من برای شهید گریه می کنم می دانی گریه برای شهید چقدر ارزشمند است اما پدر و مادر نباید برای شهید گریه کنند. مخصوصاً اگر فرزند شان شهید شده باشد. روز شهادت عبدالله تازه فهمیدم که آن روز عبدالله داشت برای ما وصیت می کرد و با آن سن کم مثل یک پیر دانشمند گناه و ثواب را یادمان می داد."
←← عبدالله ازجبهه آمد
همه که رفتند من ماندم و بچه ها و عبدالله با برادر کوچکش بازی می کرد و می گفت که چقدر دلش برایش تنگ شده بود و آنها هم دور عبدالله را گرفته بودند. صدایش کردم و گفتم :عبدالله ببین این قالی را برای عروسی ات گرفته ام .ناگهان حالش تغییر کرد چشمانش مثل قبل نبود. نگاهم کرد و گفت :مادر تو مطمئنی ما هردویمان زنده می مانیم تا یک روز من عروسی کنم. گفت :مادر شما اینجا چیزی از بلایی که بر سر مردم شهرهای دیگر می آید ,نمی دانید. آنجا مردم زیر آتشند وقتی کسی این مصیبت ها را دیده باشد هیچ وقت به خوشی های خودش فکر نمی کند .
هر وقت این خاطره را به یاد می آورم با خود می گویم آن روز عبدالله خیلی خوشحال بود کاش آن حرف را نمی زدم و ناراحتش نمی کردم. "
←← شهادت عبدالله
عجیب تر از این مردی که خوب می شناختمش سر کوچه ایستاده بود و با دیدن من لبخند می زد. با دیدن او شیطان در برابرم مجسم شد .می دانستم حال و روز مرا مسخره می کند .
وقتی خانه برادرم رسیدم با تعجب دیدم همه فامیل آنجا جمع شده بودند. گفتم :چی شده؟ زن داداشم که بچه اش در بغل بود, گفت: من نمی دانم برو داخل. داخل اتاق شدم, گفتم: چی شده؟ دایی مجتبی گفت: بیا داخل قباد شهید شده. گفتم: دایی فقط قباد شهید شده یا عبدالله هم شهید شده ؟! عبدالله ده روز پیش شهید شده, من خودم خواب دیدم. همه گریه می کردند. دایی گفت: وقتی خودت همه چیز را می دانی ما چه بگوییم. دایی گفت: فردا قباد و عبدالله را از نماز جمعه تشییع می کنند و ممکنه خیلی شلوغ بشه. امروز برویم و عبدالله را ببینیم .قرار شد برویم خانه و بعد برویم ,بغض گلویم را گرفته بود. اما باور کنید بیشتر ناراحتی ام به خاطر شهادت عبدالله نبود به خاطر رفتار آن مرد بود.
←← آن نامرد
مرا کنار عبدالله بردند. چقدر مظلومانه خوابیده بود. در حالی که سراسر بدنش خون آلود بود. دستم را زیر سرش بردم ,صورت کودکانه اش روشنایی عجیبی داشت. فرقش شکافته بود, ترکش درست وسط پیشانی اش خورده بود.
سرش را بالا بردم, با اینکه روزها از شهادتش می گذشت اما خون تازه از پیشانی اش جاری شد و من دوباره یاد آن مرد افتادم به این فکر می کردم که عبدالله چطور از زندگی گذشته بود و آن مرد چقدر بی رحمانه حال و روز عبدالله را مسخره می کرد. آن قدر ناراحت بودم که فردا موقع نماز بر شهیدان زانوانم به زمین افتاد و وقتی گفتند برای آخرین بار بیا پسرت را ببین نتوانستم دوباره سر خونی اش را ببینم. همیشه با خودم می گویم آن مرد نگذاشت برای آخرین بار حتی با پسرم خداحافظی کنم ولی آیا یک روز خدا و حضرت فاطمه از او می پرسند چرا ...
← دایی شهید
مدت زیادی تا شهادت عبدالله باقی نمانده بود و بچه ها قرار بود در عملیاتی شرکت کنند. پشت خاکریزهایی که چند متری با سنگرها فاصله داشت رفتم. دیدم نشسته و چیزی می نویسد. گفتم: نامه می نویسی؟ جواب داد نه دایی وصیت نامه است. گفتم: دایی جان تو که سنی نداری, این کارها چیه ؟!با لبخند زیبایی نگاهم کرد و جواب داد: مگر وصیت نامه به سن وسال؟!
آن روز آسمان و زمین حال و هوای غریبی داشت, درست مثل حال و هوای عبدالله . کنارش نشستم و گفتم: دایی برای من هم وصیت نامه می نویسی؟ عبدالله گفت: لازم نیست دایی، تو بچه داری خدا کند بلایی سر شما نیاید ,می خواهی بچه هایت چطور زندگی کنند. گفتم: اگر وصیت نامه نوشتن به سن و سال نیست یعنی به بچه داری هم نیست؛ نگاه معنا داری به من کرد و گفت: گفتم که دایی نمی خواهد تو وصیت نامه بنویسی .
← مادر شهید
آخرین باری که عبدالله از جبهه آمده بود ۱۵ روز مرخصی داشت. همان روزها دایی عبدالله تصادف کرده بود و در بیمارستان بود. عبدالله پنج شب بود که پیش دایی اش در بیمارستان مانده بود . یک روز عبدالله به خانه آمد و گفت: مادر من دیگر نمی توانم پیش دایی بمانم. گفتم: مادر تو که هنوز مرخصی داری نکند می خواهی زودتر برگردی جبهه؟ جواب داد کار دارم. بعد بدون اینکه بگوید کجا می رود با حال و هوای که اصلاً نشان نمی داد بعدازظهر اعزام می شود, خیلی عادی از خانه بیرون زد .همان روز اولین نوه دختری ام به دنیا آمد .بعدازظهر آن روز مادرم پیغام داد که اگر آب دستت هست زمین بگذار و بیا کار دارم. وقتی خانه مادر رسیدم, مادر م گفت: می دانی عبدالله رفته که اعزام شود. خندیدم و گفتم نه مادر او ۱۵ روز مرخصی داره ؛من امروز صبح از عبدالله پرسیدم. مادر گفت: نه اشتباه می کنی, دنیا برایم تاریک شده بود .سفر بی خداحافظی چه معنی می توانست داشته باشد. فهمیدم که غروب قرار است اعزام شوند. با نگرانی به خانه برگشتم و منتظر شدم پدر عبدالله که برای کار بیرون رفته بود برگردد. چشم به در دوخته بودم که ناگهان صدای موتور پدر عبدالله آمد. همین که در را باز کرد نگران جلو رفتم وگفتم: عبدالله بدون خداحافظی رفته تا اعزام شود. پدرش هم به هم ریخت, رنگش پریده بود. فریاد زد عبدالله رفت او دیگر برنمی گردد, من خواب دیدم .آن قدر حالش به همه ریخته بود که موتور از دستش افتاد بعد بچه ها را به همسایه ها سپردیم و به محل اعزام رفتیم .جای شلوغی بود ولی به هر ماشینی سر می زدیم خبری از عبدالله نبود. ناامید شده بودیم که ناگهان یکی از آشنایان را دیدم و سراغ عبدالله را گرفتم, گفت :عبدالله می دانست می آیید دنبالش رفته پشت ساختمان تنها نشسته .وقتی او را دیدیم تنها نشسته بود و پوتین هایش را کنار گذاشته بود, صدا زدم :عبدالله .با تعجب گفت :شما ... پدرش گفت: مگر هنوز ۱۰ روز مرخصی نداری, کجا می روی؟ سرش را پایین انداخت و گفت: باید می رفتم ,سکوت غریبانه اش ,حال و هوای غم گرفته آن روز وچشمان معصوم عبدالله و حتی زمین و آسمان انگار زبانی شده بود که فریاد می زد: این آخرین باری است که ما همدیگر را می ببینیم .
←← کفش عبدالله
یک روز داخل اتاق نشسته بودیم و با زن همسایه مشغول صحبت بودیم , عبدالله هم در اطاق بود. عبدالله گفت: مادر روزی شود که من شهید شده ام و تو به سینه می زنی و می گویی :پسر شهیدم عبدالله من و این سخن را تکرار می کرد. من در آن لحظه از روی احساس مادری به او گفتم خدا نکند و یک حرف بد به او زدم. ولی او گفت: مادر, من دروغ نمی گویم ,روزی به شهادت خواهم رسید ولی مادر وقتی من به شهادت رسیدم و خواستی به سینه بزنی هرگز برای من به سینه ات نزن و گریه نکن.
هر وقت به سینه زدی بگو یا حسین. چون گریه مادر برای فرزند گناه است, هیچ گاه در تشییع جنازه من گریه نکن. "
←← آن ۱۰روز
خواهر عبدالله موقع شهادتش دو ساله بود. یک روز که از خواب بیدار شدیم, دیدم این بچه خیلی گریه و بی تابی می کند و هرچه می کنم ساکت نمی شود, حتی به دکتر هم او را بردیم و او ساکت نمی شد. ۱۵ روز بود که این بچه فقط گریه می کرد و من هم ترسیده بودم .هرچه می کردم نمی توانستم ساکتش کنم تا اینکه وقتی جنازه عبدالله را آوردند و او را به خاک سپردند ساکت شد و دیگر از گریه اش خبری نبود . یک پیراهن قرمز هم تنش بود که عبدالله برایش گرفته بود و هرکار می کردیم این پیراهنش را نمی گذاشت از تنش بیرون بیاوریم .حتی روز تشییع جنازه عبدالله همان پیراهن قرمز تنش بود تا بعدها فهمیدیم که گریه او بی دلیل نبوده. از همان روزی که عبدالله به شهادت رسیده بود تا روزی که جنازه عبدالله به دستمان برسد ۱۰ روز طول کشید و دقیقاً بعد از به خاک سپاری شهید او هم دیگر گریه نمی کرد."
این گرفتاری بی دلیل برایش پیش نیامده بود . وقتی از زندان آزاد شد ,متوجه شده بود و گفته بود: من آن موقع که می گفتند فرزندان مردم که در جنگ کشته می شوند؛ شهید هستند, قبول نداشتم و زنده بودن شهدا را به تمسخر می گرفتم.
بعد از این گرفتاری متوجه شدم که شهدا واقعاً زنده اند و گرفتاری ام از کجا آب می خورد . من آن موقع سکوت کردم و چیزی نگفتم و فقط گریه کردم و این اندوه را در دل نگه داشتم اما شهدا خود شاهد و ناظر تمامی اعمال ما هستند و هیچ گاه از ما غافل نیستند. "
یک پایش روی رکاب دوچرخه و پای دیگرش روی زمین بود, یک طاقه پارچه هم روی شانه هایش .گفتم: عبدالله این پارچه چیه؟ گفت: اینها پارچه نیست, سفره است گرفته ام و داریم با مادر بزرگ می رویم مسجد تا این سفره ها را با هم در مسجد پهن کنیم.
هنوز زن همسایه خانمان بود که مادرم آمد .او یک طاقه پارچه سفید آورد و گفت: این را آوردم تا با آن روسری بدوزیم و روسری های مشکی را از سر فامیل برداریم .
←← درکنارعبدالله
نزدیک چهلم عبدالله بود. داخل اتاق نشسته بودیم که دیدم که یکی از برادرهای عبدالله آمد و گفت :مادر عبدالله سر کوچه کنار خانه همسایه ایستاده است!! چادر به سر کردم و رفتم , دیدم آنجا ایستاده !رفتم جلوتر, هرچه می رفتم جلوتر او هنوز آنجا ایستاده بود!! وقتی رسیدم سر کوچه و نزدیکش که بگویم بیا تا برویم داخل خانه ؛دیدم دیگر نمی بینمش. شهدا همچون چراغی می درخشند و در هر کجا که باشیم در کنارمان هستند. وای بر آن روزی که ما در حال ارتکاب جرم و گناه باشیم و شهدا ما را ببینند آن گاه ما چگونه جواب خواهیم داد .خدایا ما را یاری نما تا هیچ گاه مرتکب گناه نشویم تا فردای قیامت شرمنده خدا و شهدا نباشیم.
شب جمعه رفته بودم گلستان شهدا .وقتی نزدیک گلستان شهدا رسیدم دیدم یک زن با چادر سیاه که صورتش را پوشیده بود شهدا را یک به یک فاتحه می داد و می رفت جلو ,من هم اصلاً حواسم نبود فکر کردم یک آدم عادی است. او فاتحه می خواند, من هم دنبالش فاتحه می خواندم و می رفتم تا اینکه او رسید به آخرین قبر . من هم یک قبر از او عقب تر بودم. فاتحه دادم و وقتی پدرم را که آن طرف تر بود بلند کردم تا به سمت قبر آخری بروم و فاتحه بدهم ,دیدم دیگر آن زن را نمی بینم با اینکه در کنارش بودم ولی ندیدم که کجا رفت و کی رفت."
قانع بود و هیچ وقت برای نداشته هایمان گلایه نمی کرد. اگر چیزی داشتیم می خورد اگر نداشتیم باز هم خدا را شاکر بود. از ۹ سالگی روزه می گرفت . برای تشویق برادر و خواهر کوچکتر از خودش به روزه گرفتن , به آنها هم می گفت بیایید روزه بگیریم .در طول روز آنها را با بازی های کودکانه مشغول می کرد تا یاد غذا نیفتند .
تا آن روزها من با عبداله آشنا نبودم. قبل از اینکه به جبهه بیاید در یاسوج شاگرد مکانیک بود. بعضی وقت ها هم در پایگاه المهدی او را می دیدم ،اما از روزی که به جبهه رفتیم خیلی با هم صمیمی شدیم.
یک شب در مقر پشتیبانی ودر هیاهوی دادو بیدادبچه ها ،به نقطه ای که عبداله نشسته بود نگاه کردم. او هیچ فرقی با ما نداشت. حتی بیشتر از ما شوخی می کرد و اهل بگو و بخند بود. تنها تفاوتی که با ما داشت خلوت های گاه و بیگاه در چادر کوچکی بود که برای خودش درست کرده بود.
←← اتفاق آن روز
دلم کمی آرام گرفت. چشمهایم را باز کردم.
دوباره دست هایم را به صورتم مالیدم ،عجیب بود، مثل اینکه عبداله اصلا چایی را به صورت من نپاشیده بود.
←← وضعیت سفید
نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم:" این دفعه رو دیگه اصلا شوخی نمی کنم،جدی می گم."
عبداله چیزی نگفت.
←← درحضور اولياء
اگر بزرگترین غم عالم را هم داشتم وقتی با او روبه رو می شدم ،یادم می رفت. دور شدن از خانه در سن نوجوانی سخت است،به خصوص که برای حضور در جبهه باشد ،اما چیزی در جبهه بود که اصلا اجازه نمی داد انسان به جدایی از خانواده و غصه های ناشی از آن فکر کند.
اول اینکه خدا در جبهه خیلی به آدم ها نزدیکتر بود،خیلی نزدیکتر از رگ گردن ،وعلت دیگر آن، حضور آدم هایی مثل عبداله بود. آنها اولیاء خدا بودند. همنشینی با اولیاء خدا مثل همنشینی با خداست. مگر می شود انسان با خدا همنشین باشد و خدا بگذارد او غصه ی چیزی را بخورد.
آثارباقی مانده از شهید
حسین راه تو را ازدل پذیرفتیم
← اشعار
"...تا خون در بدنم باشد از راه آنها(شهیدان)خارج نخواهم شد...
اگرمرا بکشند و زنده کنند و دوباره بکشند، دست از این راه برنمی دارم..."
کوله بارم را که پر از عشق دوران کودکی بود,به پشتم انداختم تا به شب رسیدم. همه جا تاریک بود. درون کوله بارم دفتری پیدا کردم .تمام دفترم را ورق زدم شاید واژه ای بیابم تا وسعت عشق شهیدان به خدا و سرزمینشان را بنگارم اما هیچ واژه ای نیافتم ,تمامی واژه ها را برهم زدم تا واژه ای یافتم از شجاعت، ایثار، عشق و خلوص و صدها واژه ای که قلم قاصراز گفتن آنها ست.
راضی نشدم, همه جا را گشتم ,واژه ای به زیبایی واژه شهادت نیافتم. آنگاه تمام واژه ها را به دست باد سپردم تا به شهر واژه های شهدا ببرد و به شهدا بگوید :شرمنده ایم ,خدا کند ما را به خاطر قصورمان ببخشید. اگر فردای قیامت کسی به شفاعتمان نیامد ,شما شافی ما باشید.
==وصیتنامه==
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ [۱] <ref>عنکبوت(۲۹)آیه۶۹</ref>
و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راههای خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.
با نام خدا و درود و سلام به حضور یگانه منجی عالم بشریت [[حضرت مهدی (عج)]] و نائب برحقش خمینی کبیر و امت قهرمان پرور ایران.
خدایا من با [[امام خمینی]] میثاق بسته ام و به او وفادارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چند بار مرا بکشند و زنده ام کنند دست از او نخواهم کشید. سلام مرا به خمینی برسانید و بگویید تا آخرین قطره خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد. با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید.
*عظمت امام
برادرها در امام بیشتر دقیق شوید و سعی کنید عظمت او را بیابید و خود را تسلیم او سازید و صداقت و اخلاص خود را همچنان حفظ کنید. اگر فیض شهادت نصیبم گشت آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند به ولایت او اعتماد ندارند بر من گریه نکنند و بر جنازه من حاضرنشوند. برادرها نگویید انقلاب برای ما چه کرده ,بگویید ما برای انقلاب چه کرده ایم چون خدمتی که انقلاب به ما کرده هیچ کس نمی توانست بکند.
ای مردم ,به خدا دین و ناموسمان در خطر بود اگر دو سال دیگر این معجزه الهی به وقوع نمی پیوست؛ دیگر ما نه دین داشتیم و نه ناموس همان طور که نمونه بارزش را در شهرهای بزرگ دیدید. اگر انسان دین و ناموس نداشته باشد پس چه فرقی با حیوان دارد.
چرا می گویید باید صلح کنیم آیا ما حرفی غیر از حرف قرآنی می زنیم که می گوید:وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ [<ref>بقره(۲] )آیه۱۹۳</ref>
ما حقمان را از صدام خواهیم گرفت. ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل ۷۲ شهید را نمود.
*عهد با خدا
خدایا من بر آن عهدی که با تو بسته ام پایدارم و برای یاری دینت به جبهه ها آمدم و انواع سختی ها را به جان می خرم به خاطر اینکه راه راست همین راه است و به خاطر اینکه در روز قیامت در محضر حضرت [[امام حسین(ع)]] روسفید باشم و اگر لایقش بودم باعث افتخار پیغمبرت باشم.
ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیریدکه حسین در میدان نبرد شهید شد. ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شدو مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) شهید شد.
*وصیت به پدرومادر
• روزی یک یا چند نفر به نوبت کارهایی مثل غذا گرفتن،شستن ظرفها،چایی درست کردن و... را در هر سنگر در خط مقدم وچادر در پشت جبهه انجام می دادند که به "شهردار" معروف بودند.
پانویس
۱. ↑ عنکبوت(۲۹)آیه۶۹
۲. ↑ بقره(۲)آیه۱۹۳
نویسندگان این صفحه
← حسین رئیسی
==پانویس==<references/> ردههای این صفحه : شهیدان استان چهارمحال و بختیاری | شهیدان بسیج | شهیدان تیپ 44 قمربنیهاشم(ع) | شهیدان جبهه جزیره مجنون | شهیدان دانش آموز | شهیدان طاقانک | شهیدان متولد1349 | شهیدان1365==رده==
{{ترتیبپیشفرض:عبد_الله_قلی_پور}}
[[رده: شهدا]]