ویرایش‌ها

شهید محمدرضااسماعیلیان

۲۲۶ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۲
شهید [[محمدرضا اسماعیلیان]]
تاریخ تولد :[[1328/08/10]]
تاریخ شهادت : [[1362/08/ 16]]
[[شهيد ]] محمدرضا اسماعيليان، فرزند سوم خانواده ا ی متوسط، در شهر [[اراک ]] چشم به جهان گشود؛ پدرش کارمند [[راه آهن، آهن]] ، و مادرش معلم بود؛ بعد از اتمام دوره دب ی رستان، دبیرستان، وارد [[دانشکده خلبان ی خلبانی]] شد و برا ی گذراندن [[دوره خلبان ی هواپ ی ما یی شکار ی خلبانی هواپیمایی شکاری اف 4 ]] به [[پاکستان ]] رفت، بعد از پا ی ان یان دوره ب ه به [[کنترل رادار تغ یی ر ]] تغییر رشته داده و در بابلسر، ک ی ش، [[بابلسر]] ، [[کیش]] ، [[مشهد ]] و [[بندرعباس ]] به خدمت مشغول بود.
در ارد ی بهشت اردیبهشت سال 1359 با تصرف [[قصر ش ی ر ی ن، شیرین]] ، توسط دشمن او برا ی برای انجام عمل ی ات [[عملیات نصب رادار، رادار]] ، به شهر ها ی شهرهای مختلف جنگ ی جنگی از جمله بوشهر، بهبهان، [[بوشهر]] ، [[بهبهان]]، [[دزفول ]] و .... مامور ی ت [[ماموریت]] داشت و بارها در ا ی ن این مناطق با [[بمباران هوا یی هوایی دشمن ]] مواجه شد؛ زمان ی که در [[دهلران ]] بود برا ی انجام مامور ی ت ی ماموریتی به دزفو ل [[دزفول]] آمد که در همان زمان، سا ی ت هوا یی [[سایت هوایی دهلران ]] توسط [[دشمن ]] تصرف شد و دوستانش به [[اسارت ]] در آمدند و وي هم ی شه از ا ی ن همیشه ازاین موضوع ناراحت بود؛ در ن ی مه نیمه آبان 1362 به دل ی ل دلیل کسالت، به ب ی مارستان پا ی گاه ن ی رو ی هوا یی [[بیمارستان]] [[پایگاه نیروی هوایی]] مراجعه کرد و سه روز مرخص ی پزشک ی مرخصی پزشکی دريافت كرد.
در تاريخ، 1362/08/16 ساعت 2 نيمه شب با به صدا در آمدن آژ ی ر خطر، [[آژیر خطر]] ، و همزمان با عمل ی ات [[عملیات والفجر 4 ]] با افراد مسئول آن زمان تماس گرفت و متوجه شد که تمام دستگاه ها ی های [[رادار ]] از کار افتاده اند و هواپ ی ماها ی شناسا یی [[هواپیماهای شناسی]] [[دشمن ]] در حال تصو ی ر بردار ی تصویر برداری از [[پا ی گاه یگاه]] و [[مناطق استراتژ ی ک بند ر عباس م ی استراتژیک]] [[بندرعباس]] می باشند؛ در آن زمان چون [[فرمانده گردان عمل ی ات پا ی گاه شکار ی ]] [[عملیات]] [[پایگاه شکاری]] [[بندرعباس ]] بود، صبح زود، و بعد از نماز صبح عازم محل کار خود م ی می شود و در پاسخ به همسرش که ب ی مار بیمار بودن او را متذکر م ی می شود جواب م ی می دهد: اگر امشب [[بمباران ]] کنند و زن و بچه ها ی ب ی های بی گناه از ب ی ن بین بروند من نم ی نمی توانم راحت بخوابم و بگو ی م مر ی ض بگویم مریض بودم من با ی د باید بروم و علت از کار افتادن رادارها [[رادار]] ها را ب ی ابم بیابم و مشکل را حل کنم.
صبحگاهان که به همراه 8 نفر از همکارانش، همرا هل ی کوپتر، همراه [[هلی کوپتر]] ، برا ی بازد ی د بازدید از [[رادار ]] [[گنو ]] در حال حركت بودند مورد [[حمله ن ی روها ی ]] [[نیروهای دشمن ]] قرار گرفته و همگ ی همگی به د ی دار دیدار معبودشان م ی می شتابند.
از اين [[شهيد ]] گرامي، 2 فرزند پسر به يادگار مانده که در زمان شهادتش، ی ک ی [[شهادت]] ش، یکی 10 ساله و د ی گر ی دیگری 2 ساله بودند و به لطف اله ی الهی هم اکنون ی ک ی یکی مهندس کامپ ی وتر کامپیوتر و د ی گر ی دیگری دکتر دارو ساز، و در حال خدمت به مردم شه ی د [[شهید پرور ا ی ران م ی ]] ایران می باشند.
ب ی شک اگر لحظات پر معنا و پر ماجرا ی ماجرای هر ی ک یک از ا ی ن این [[شهادت ]] ها و حماسه ها ثبت شود غن ی تر ی ن م ی راث معنو ی غنی ترین میراث معنوی در تار ی خ تاریخ به جا م ی می ماند.
[[مقام معظم رهبر ی مدظله العال یالعالی]]
==خاطرات==
* راوی همسر شهید
به نام خدا و آرزوی سلامتی [[رهبر ]] عزیز، و موفقیت شما خدمتگذاران به [[شهدا]]زندگی همه خاطره هست ولی به درخواست [[بنیاد شهید، شهید]] ، مختصری از خاطرات خود را با قلم ناتوانم می نویسم؛اردیبهشت 1359در حالی که در مرخصی بود به او اطلاع دادند که [[دشمن ]] از [[قصر شیرین ]] به کشور عزیزمان حمله کرده و او به غرب کشور رفت و به من گفت فعلاً مردم چیزی نمی دانند، فکر کنم جنگ شده، با کسی صحبت نکن، فقط بگو رفته ماموریت، [[ماموریت]] ، و این اولین [[ماموریت جنگی ]] او بود که تا آبان 1362 ادامه داشت و در نهایت به [[شهادت ]] رسید .
* یادم است که یک بار وقتی به ایشان گفتم : چرا همیشه شما باید [[ماموریت ]] بروي؟ من در شهر غریب با بچه كوچک، و مدرسه تنها چکار کنم؟ مي گفت : بچه ها از پشت میز مدرسه ( مثل برادر خودت ) به [[جبهه ]] می روند، من سال ها از این ملت حقوق گرفته ام برای این روزها، که اگر [[جنگ ]] شد، انتظار نداشته باش که من در خانه باشم و مردم عادی به [[جبهه ]] بروند و به شوخی گفت: خیالت راحت باشد من [[شهید ]] نمی شوم، چون بارها از کنارم [[بمب ]] و [[خمپاره ]] دشمن گذشته است.ولی نمی دانست خواست خدا چیز دیگری است و آن درست وقتی بود که مریض و در خانه بود، مرخصی پزشکی داشت، شب حادثه، [[ناوهای آمریکایی ]] که در [[خلیج فارس ]] بودند [[دستگاه های رادار ]] [[بندرعباس ]] را از کار انداختند و مشغول فیلمبرداری از شهر و [[پایگاه ]] های دریایی و هوایی بودند که سربازان [[سرباز]] ان هوشیار [[اسلام ]] متوجه شدند، وقتی به ایشان اطلاع دادند لباس پوشید و رفت، گفتم: شما مریضی، مرخصی پزشکی داری، کجا می روی؟ گفت: دیشب دشمن بالای سر ما بوده، اگر امشب همه جا را [[بمباران ]] کند من نمی توانم با وجدان آسوده بخوابم و بگویم مریض بودم، من باید بروم و بدانم چرا دستگاه ها از کار افتاده و رفت و رفت رفت .البته دستگاهی که ایشان مورد نظرش و [[بازرسی ]] بود در کوه های اطراف [[بندرعباس ]] به نام ([[رکنو]]) قرار داشت که مجبور بودند با [[هلیکوپتر ]] بروند و ظاهراً به کوه برخورد کرده و سقوط کرد و بعضی ها گفته اند که آمریکائی [[آمریکا]] ئی ها آنها را زده اند و عجیب این بود که [[هلی کوپتر ]] بعد از سقوط درب هایش قفل شده بود و نزدیک [[تانکر گازوئیل ]] بود و [[کپسول های ضد حریق ]] برابر رطوبت هوا زنگ زده بودند و نتوانسته بعد از [[انفجار ]] [[هلی کوپتر ]] آن خاموش کنند و 9 نفری که در [[هلیکوپتر ]] بودند جلوی چشمان دوستان سوختند و دود شدند.
منبع: سایت شهدای ارتش
۱۶۷
ویرایش