يکي از روزهايي که ايوب براي مرخصي به خانه آمد با وجودي که اول برج بود به پدرش گفت: من پول ندارم و اگر شما مقداري پول در منزل داريد به من بدهيد. من گفتم: مادرجان ما پول داريم و به تو خواهيم داد، اما مگر هنوز حقوقت را نگرفته اي، پسرم پاسخ داد: چرا، ولي پولي را که در جيب لباسم بوده است در جايي گذاشته ام و فراموش کردم آن را بردارم.
ما از اصل ماجرا خبر نداشتيم تا اين که بعد از شهادت ايوب، يکي از دوستانش برايمان تعريف کرد همان روز که ايوب حقوقش را دريافت مي کند يک مستحق نزد او مي آيد و به او مي گويد: من به پول احتياج دارم و او نيز تمام حقوق خود را به همراه لباسي که پول در جيب آن بوده به آن مرد مي دهد بدون اين که ريالي از آن را برداشته باشد و يا پول را بشمارد، حتي پول را از جيب پيراهن بيرون نمي آورد1<ref>سایت نویدشاهد</ref>
rId5
==پانویس==
<references />