ویرایش‌ها

شهید عباس زنگویی

۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۱
پانویس
به یاد دارم وقتی برادرم عباس زنگویی قصد رفتن به جبهه را داشتند به همراه اقواممان و بچه های گردان ایشان را تا راه آهن همراهی کردیم وقتی می خواستند خداحافظی کنند و بروند در حالیکه ما هم داشتیم گریه می کردیم عباس در حال شوخی و خنده با دوستان و آشنایان بود همه مان تعجب می کردیم چرا ایشان ناراحت نیستند . او می گفت : اگر ایشان الان به جای من بودید پرواز می کردید، انگار که دارد می رود به مجلس عروسی خلاصه ایشان با چهره ای خندان سوار بر قطار عازم جبهه های حق علیه باطل شدند .
به یاد می آورم یک روز که برادرم عباس زنگویی از مرخصی به خانه مان آمده بود برایمان تعریف می کرد، یک شب عملیات سختی را پیش رو داشتیم تعداد زیادی از بچه های رزمنده مجروح شدند و لوازم درمان هم کم بود، خلاصه من بیرون از سنگر در حال دوا و درمان بودم در همین حال بود که رفتم داخل سنگر دارویی را بردارم که دیدم چند تا باند با عطر و بوی خوشی در سنگر است به همکار امدادگرم گفتم : این باندها را چه کسی آورده؟ گفت : نمی دانم، .. اصلاً کسی چیزی نیاورده ! من شک کردم ولی بنا به احتیاط که داشتم چند تا از آنها را برای درمان مجروحان استفاده کردم، دیگر آخر شب شد . خوابیدم در عالم خواب بودم که امام زمان به خوابم آمدند خوشحال به طرف ایشان رفتم، آقا هم به من چند بسته باند برای کمک هدیه داد همینطور در عالم خواب گریه می کردم که یکی از همرزمان بیدارم کرد و گفت : چه می گویی با خودت خواب می بینی؟ دیگر فردا شب برای جویا شدن از حال مجروحان به سوی آنها رفتم و دیدم اکثر آنها خوب شدند، فهمیدم آقایم آنها را شفا داده .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11008 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11008=پانویس==<references/>
۲۷۳
ویرایش