ویرایش‌ها

شهید محمد زنگویی زوزنی

۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۳
- یک بار که فرزندم محمد به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم در خانه بمان دیگر لازم نیست تا به جبهه بروی . ولی ایشان گفت : من تازه وارد جبهه و جنگ شده ام و حالا حالها می خواهم در جبهه شرکت کنم تا وقتی زنده هستم بجنگم . به ایشان گفتم شما هنوز نامزد نداری کمی صبر کن تا دامادت کنم می خواستم از رفتن به جبهه صرف نظر کند ولی گفت : مادر جان تا سی و پنج روز دیگر برگشتم که دیگر نمی روم و ازدواج می کنم ولی من تا سی و پنج روز دیگر نخواهم برگشت و شما در تربت حیدریه به دیدنم خواهی آمد و مرا دیگر نمی بینی . وقتی به جبهه رفت درست بعد از سی و پنج روز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و طبق گفته هایش به آرزوی دیرینه اش رسید .
- وقتی که فرزندم اسماعیل به درجه ی رفیع شهادت نائل شد خیلی گریه می کردم و اصلا باورم نمی شد که ایشان به شهادت رسیده است و حدود سه روز بود که چیزی نمی خوردم تا این که یک شب در خواب دیدم جوانی از دور به سمت من می آید و وقتی که نزدیک من شد دیدم فرزندم اسماعیل است او را در بغل گرفتم و گفتم کجایی مادر جان؟ دلم برایت تنگ شده بود . ایشان به من گفت : مادر جان از شما خواهش می کنم دیگر برای من گریه نکن و حداقل یک استکان شیر بخور تا از بین نروی . دو سه روز است که غذا نخورده ای وقتی که کنار پای اسماعیل را نگاه کردم جوی آبی پدیدار شد که به جای آب شیر در آن جاری بود و با دستانش شیر را درون استکانی ریخت که از خواب پریدم . وقتی که از خواب بیدار شدم احساس گرسنگی کردم و رفتم به طرف یخچال و دربش را باز کردم و یک لیوان شیر خوردم و حالم به کلی تغییر کرد . از آن روز دیگر برای ایشان گریه نکردم . منبع: سای ت یاران رضا <ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11015|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس==<references />
۱۲۲
ویرایش